در سوگ انسان

 

غم نگاه این کودک چنان است که بیش از یک بار نتوانستم فیلم را ببینم.

چقدر این روزها دلم گریه میخواست تا دلم خالی شود و چقدر این گریه دلم را پر کرد.

ناجی اش را بغل میکند. شاید این آخرین آغوشی باشد که کودکانه هایش را گرم میکند. نمیخواهد باور کند چه شده است اما خوب میداند. پس ناجی اش را محکمتر آغوش میگیرد اما آن مرد بیرحمانه آغوشش را میگیرد. میگویند بهت زده است. آنها کودکی را میبینند باصورتی خون آلود که چشم و گوش هایش پر از خاک است. بهت؟! نه او مگر در آن لحظه زندگی میکند؟! او در گذشته ی خود زندگی میکند. مزمزه ی طعم وجود تکیه گاه هایش، پدر و مادرش، که حال زیر خروارها خاک دفن اند. او نگران اسباب بازی هایش است.

نه او در آن لحظه زندگی نمیکند، در آینده میزیید. خانه ای که دیگر نیست و خانه ای که باید ساخت. اما چگونه باید با این زندگی بیرحم به تنهایی به مبارزه بایستی؟!

نمیخواهد این ها را باور کند، زیر چشمی دیگران را میپاید و فاجعه رخ میدهد. نگاه عکاسان واقعی تر از این حرفهاست.

پیشانی اش میخارد، دستش را روی سرش میکشد و دست سرخ. میترسد، اما چه بزرگوارانه پنهانش میکند و اشک نمیریزد. این زخم ها را چه کسی مرحم خواهد کرد؟!

وای بر ما، وای بر ما…

او را میبینیم و میگوییم جنگ بد دردیست، خدا به دور کند از ملت ما.

مگر این حسها فقط از موشک بر خواب کودک است؟! وقتی به کسی دروغ میگوییم، وقتی از کسی دزدی میکنیم، وقتی کسی را تحقیر میکنیم این کسان کودکانی دارند همان این کودک که حس هایی میگیریند این چنین.

بخواهم بگویم دروغ نگوییم، دزدی نکنیم، تحقیر نکنیم و نجنگیم آن وقت درد و غم هایمان تسکین می یابد حرف مفت زده ام. درد و غم از اینها نیست، از انسان نبودن ماست. میبالیم به دنیای متمدنانه یمان در حالی که زیر این پوستین تمدن، پر است از وحشی گری و بی فرهنگی گندیده.

او کودکی بود که گریه نکرد! غم او بزرگتر از آن است که در اشکها بگنجد.

چقدر خجالت زده ام از غمهایم که بیکران میدانستمشان و چقدر شرمسارم از انسان بودنم.

در ادامه:

برای مرگ بهرنگ

متاسفم که نمی‌توانم زمان را همچون یک دره پایین بروم یا مثل یک کوه بالا برومتا تو را آنجا ببینمکه خوشحال هستی و شاید ناراحت یا بی‌حوصله،با تمام صفت‌های یک...

0 دیدگاه

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *