ماجراجو بودن یا عاشق شدن؟!

همیشه فكر می‌كردم من با نخستین نگاه تو آغاز شدم، عاشقانه‌ای با طعم بامداد اما نه، نه! من با نگاه تو تمام شدم و به لبه‌ی پایان رسیدم. لبه‌ی پایان همان جاییست كه هیچ از این دنیای فریبنده و خوش خط خال نمی‌خواهی و همه چیز ساده و زیباست. جایی كه تنها او بس است، غوطه ور در مطلق، در آرامش. یك قدمی پایان جاییست که با بوسه تمام می‌شوی!
با رفتنت بسان مارگزیده‌ای شدم در بازی مار و پله، همان كه از خانه‌ی یكی مانده به آخر، سر می‌خورد به اول بازی و همه چیز را باید از اول شروع كند.
می‌دانی بعد رفتن بازی عشق دیگر نمی‌چسبد، من آخر بازی را دیده‌ام، حداقل تا یك قدمی‌اش رفته‌ام. برای من بی‌اهمیت ترین اتفاق چرخش تاس‌های بخت و اقبال بر صفحه‌ی زندگییست كه می‌خواهند عاشق و معشوقی بسازند. آری من با نگاهت تمام شدم و با رفتنت شروع! من با بزرگترین درد شروع شدم و آن همان روزی شد که صفحه‌ی بازی را كنار زدم و در دل چیزهایی از نمیدانم‌ها و ناشناخته‌ها غرق شدم تا شاید روزهای زیبا را از یاد ببرم یا شاید روزهای زیباتر بسازم. من دیگر عاشق نیستم، من یك ماجراجو هستم.
و روزی هزاران بار پنهانیاز خود می‌پرسم، ماجراجو بودن یا عاشق شدن؟! آیا دوست دارم همین حالا بوسه‌ای بر گونه‌ام بنشیند از خواب بیدار شوم و بگوید: عزیزم چهخواب دیدی و من بدون اینکه چیزی بگویم بغلش کنم؟! هیچ نمی‌دانم یا شاید آنقدر می‌دانم كه می‌خواهم ندانم.

بیشتر بخوانید
رادیو بازی بکنم یا نکنم؟! مسئله این است!

هر جوری فکر می‌کنم می‌بینم سخته رادیو بازی رو کنار بذارم. یه غلطی کردیم چندتا ضبط کردیم خوشم اومد. به قول یکی از اساتید به رادیو سیخونک بزنی دیگه سخت بتونی کنار بذاری. البته اون هنر رو می‌گفت که من به رادیو تغییرش دادم، رخصت. آخه سخته تو کسب و کار اینجوری که دارم اونجوری هنری کار کنم. نه که هنری نیست، هست، اصلا توی کسب و کار هنرمند نباشی سگ آدم حسابت نمی‌کنه ولی اونجوری که می‌خوام نیست. همون غلط نمی‌ذاره از رادیو اینا دور بشم. فکر می‌کردم این همه آموزشی گفتیم هیشکی حال نکرد، چطوره اینبار از این طنز تلخای گل آقایی ولی رادیویی برای کسب و کار راه بندازم. خوشم اومد، بعد دیدم نه مردم جنبه ندارم تحریم می‌کنن و مکافات. اصلا من و طنز؟! طناز بشم؟! هی می‌نویسم فکر می‌کنم چقدر طنزگونه، می‌خونن میان می‌گن چه مرگته؟! چرا اینقدر مصیبت‌بار می‌نویسی؟! حال آدم گرفته می‌شه. نهایت صفتی که می‌تونم صاحب بشم توی اون، لوس و بی‌نمک بیییبه. بعد دیگه خوشم نیومد.

اصلا دفعه پیش چرا خوششون نیومد؟! شونصدتا مقاله می‌خوندیم ضبط می‌کردیم بعد جیک از هیشکی در نمیومد. فهمیدیم که صوت آموزشیو باید رها کرد. مردم حوصله ندارن بشینن نصف ساعت گوش بدن بعد بفهمن که خوب بود یا چرند. بی‌حوصلگی مردم مصیبتی شده‌آ. حالا به هیشکی نگی ولی برای مردم هم نمی‌ساختیم، می‌زدیم برای دل خودمون. ولی باید یکی گوش بده دیگه. دو تا آدم حسابی. آدم حسابی هم حوصله نداره. آخه چه باید کرد؟! من رادیو بازی دوست دارم؟! نظری نداری؟! چیزی، حرفی؟! دوست داری حرف حساب ها رو جمعه کنم، این چرندیاتو نمیگما، حرف حساب، بعد اونو ضبط کنم؟! آخه اونم حال نمیده. یه چیزی باشه که صفا کنیم. عجب گیری کردیما، اه!

بیشتر بخوانید
ضربه اول و آخر به رقیب

وقتی می‌شنویم “خردمند کسی است که از همه می‌آموزد” و بعد نگاهی به جمله ی “هیچ چیز مانند سر بریده‌ای بر روی تیرک نمی‌تواند موجب اطاعت شود” می‌اندازیم می‌فهمیم که انگار باید از این پند چیزی بیاموزیم. یا عبرت از گذشتگان و کسانی که چنین بودند، و فهمیدن اینكه نه نباید اینگونه بود یا قبول كردن كردن و فكر كردن به آن، كه در هر دو صورت یاد گرفته‌ایم. من جزء آن دسته هستم که دوست دارم قبول كنم.

در طول تاریخ غیر از موارد اندك، قدرت بدون بكار بستن صفات بد بدست نیامده است. غیراز آن همیشه کسانی بودند که می‌خواستند قدرت را از چنگ دیگری در بیاورند و اندک اوقات بدون استفاده از صفات بد قدرت در دست مانده است.

نه نمی‌خواهم در مورد دولت‌ها و سرزمین‌ها حرف بزنم، بیخیال آن‌ها شوید، یا حداقل در خلوتتان به آن‌ها فکر کنید، من سوادشان را ندارم. شاید کمی از کسب و کارها بدانم و بخواهم در مورد آن‌ها چیزی بگویم. اگر می‌خواهید در کسب و کار قدرتمند شوید باید کمی صفت بد به گردن بگیرید.

صفت‌های بد ابلهانه مثل کم فروشی، فریب مشتری و این‌ها نه، باید مشتری را دوست داشت. (کم فروشی را یکی از دلایل عقب ماندگی ایران از جاهایی می‌دانم که آرزوی رفتن به آنجاها را داریم.) منظورم صفتهای بد در مقابل رقیبهایی است که فکر می‌کنید کار اشتباه را انجام می‌دهند و می‌خواهند قدرت را از دستان شما بگیرند.

البته غیر این دسته از رقیب‌ها، که بیش از رقیب دشمن محسوب میشوند، تعدادی رقیب هم در راهی که ما دوست داریم قدم بر می‌دارند. معمولا خوب است با این‌ها متحد شویم! البته با ضعیف ترهایشان، قوی‌ها هیچگاه اجازه بزرگ شدن نمی‌دهند و در صورت احساس خطر سر زیر آب می‌کنند. (مطمئن شوید متحدهایتان توانایی تكیه بر جایگاهی كه هم اكنون دارید را دارند، در غیر این صورت بهایی به آن‌ها ندهید، چون خیلی ضعیف‌ها تنها منابعتان را تلف می‌كنند.)

غیر از این پرانتزها می‌خواستم چیز دیگری بگویم. اینكه باید حواسمان به رقیب‌های دشمن مانند باشد! دست آنها را نباید گرفت و اگر چنین شد باید حساب شده واز قبل بررسی شده باشد.

و جان کلام؛ اگر ضربه‌ای خوردید در پاسخ چنان ضربه‌ای وارد کنید که دیگر نتوانند روی پایشان بایستند، چه برسد بخواهند ضربه متقابل وارد كنند!

اما اگر ما طرف ضعیف قضیه باشیم چه؟! خب در این صورت نباید انتظار رفتار خوب از طرف مقابل داشته باشیم. باید بدانیم قرار است از سوی قوی‌ترها ضربه بخوریم. اما می‌توان برای این هم راهكار پیدا كرد. راهکار همان ضربه زدن است. باید به رقیب‌های قوی چنان ضربه بزنیم كه نتوانند روی پای خود بایستند، غافلگیرشان كنیم، نابودشان كنیم. مصداق میخواهید؟! داستان نوکیا و سیب گاز زده.

پس یادمان باشد با رقیب مهربان نباشیم، یا محتد شویم و بگوییم چه كار باید كند یا با خاك یكسانش كنیم.

بیشتر بخوانید
ابر

لش بودیم روی نیمكت، همونی كه بالای تپه‌ست، از اونور هم غروب نارنجی و بنفش رو یه جور قشنگی در هم می‌آمیخت.
نای سیگار گرفتن هم نبود، باید همونجوری لش می‌موندی خیره به آسمان. برگشتم گفتم:
میدونی آدما مثل ابر می‌مونن، آره دیگه، ابر.
بعضی بزرگ، اندازه‌ی همه‌ی آسمون، بعضی کوچیك، اندازه كف دست؛ بعضی سیاااااه عین چیز، بعضی سفید مثل برف؛ بعضی شُر شُر میبارن، بعضی همینجوری ساكت رد میشن؛ بعضیاشون باهم، بعضی تنها. دیدی ابرا تو آسمون تیكه تیكه میشن؟! هر تیكه یه طرف. عین ماها، تیكه تیكه میشیم خودمونو جا میذاریم؛ یه بار پیش یكی جا میمونیم ، یه بار دیگه… یا مثلا بچه بودیم ظهرای تابستون می‌رفتیم زیر سایه درخت سیب می‌نشستیم و اختلاط می‌كردیم، حرفامون كه تموم می‌شد ابرارو می‌دیدم، دم به دیقه شكل یه جونوری میشدن؛ بعضی زشتر بعضی قشنگتر. همون موقع‌ام ابرا منو یاد آدما می‌نداختن. تا حالا ابرارو تا تَه تعقیب كردی؟! من كردم! هی میرن، هی خودشونو جا میذارن، هی كمرنگتر میشن و آخر سر هم یه جایی غیبشون میزنه. همین ابر بالا سرت، یه ذره حواست بهش نباشه دیگه، نیست، رفته! برای همیشه. میدونی، حواست به آدمای دور وبرت نباشه میرن، برای همیشه. هر وقت دوست داشتی بدونی چقدر آدمیم یكم به آسمون نگاه كن. چه شب باشه چه روز، چه با ابر چه بی ابر…
(وقتی این‌ها را می‌گفت چهره‌اش تغییر نمی‌كرد، همچنان بی‌تفاوت و پوچ، انگار سال‌ها به دوششان می‌كشید و همه را از بر بود.
از روی نیمکت بلند شد و در حالی كه هیچكس غیر از او در آن اطراف نبود شروع به قدم زدن كرد. كمی كه دور شد با صدایی كه انگار بخواهد همه بشنوند گفت) راستی این روزا آسمون چقدر بی ابره…

بیشتر بخوانید
عروسی کردن

قدیم‌ها حال می‌داد، همه خوشحال وسط می‌رقصیدن می‌رفتی، اختیاری یا اجباری، قِر می‌رختی حال خوب می‌شد.
بعد بزرگ شدیم فهمیدیم برای عروسی كردن باید انتخاب كرد. بحث انتخاب كه میشه باید چرتكه بندازی، حساب كتاب كنی. همه وقت عروسی می‌خندن ولی فكر اونایی كه همون روز گریه می‌كنن تِر می‌زنه به بَزم. اصلا فكر كرده بودی بهش؟! همونایی كه انتخاب نشدن، نشستن یه گوشه بجای اوشون زانو بغل كردن. حالا نداشتن بغل زیاد مسئله پراهمیتی نیست، غمش یه جای دیگه‌ست كه علی سنتوری در تماس تلفنی‌اش با معشوقه‌ی نامرد، هانیه، به خوبی بیان میكنه:
یعنی … یعنی می‌تونی؟ می‌خوام بدونم؟ می‌تونی…؟ یعنی می‌شه با اونم همون جاهایی بری که با من رفتی؟ همون چیزهایی رو بخوری که با من خوردی …؟ همون رؤیاها، داستانا و فلان.
بعد انتخاب كردن درباره‌ی چنین مسئله‌ای یه جوریه. دوست داشتن چی میشه پس؟! كشك؟! با چه رویی می‌ندازیشون رو ترازو سنگینو ور می‌داری بعد نگاه عاشقانه، نمیشه كه.
نظر بنده اینگونه است كه فرهنگ ساختن وجود ندارد. مبحث طولانیه در این مجال نمی‌نگنجه تنها اشاره‌ای كوتاه به این مورد می‌كنم.
نمی‌تونی بسازی انتخاب می‌كنی، می‌تونستی می‌تمرگیدی با اون كسی كه دوستش دارشتی قشنگ زندگی رو می‌ساختی. اصلا دوست داشتن و ساختن ارجحیت داره بر انتخاب كردن. البته برای ساختن عامل دیگه‌ای هم دخیله، عُرضه! عُرضه؟! چجوریه املاش؟! اُرضه؟! اُرزه؟! عُرظه؟! خدا بیامرزد علی اكبر دهخدا، محمد معین و باقی دوستان رو. (ترانه‌ای را زمزمه كنان بسوی كتابخانه قدم برداشت و كتاب قطوری در دست گرفت)

اگه با من تو می‌موندی
همه دنیارو می‌بردم،
بی تو اما سرسپردن
بی تو و عشق تو بودن…

بیشتر بخوانید