ولاگ: نکته‌های بدرد بخور از کتاب حس برند
ولاگ: نکته‌های بدرد بخور از کتاب حس برند

برندسازی فرایندی هست که در نهایت باعث افزایش فروش میشه. اما چطوری؟ اولین قدم برای انجام برندسازی چیه؟ چطور برندی که ساختیم رو امتحان کنیم؟ اینها نکته‌های بدرد بخور از کتاب حس برند هستن.

توضیح 1برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

توضیح 2: اگر نمی‌دونید ولاگ چیه روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

#ولاگ

بیشتر بخوانید
ایده‌هایی برای ساخت ولاگ - مصاحبه فرداد جهان بخش با حامد حامدیان
ایده‌هایی برای ساخت ولاگ

قبلا توضیح دادم که ولاگ چیه و یه نمونه از ولاگ‌هایی که ساخته بودم رو تماشا کردین. الآن می‌خوام چندتا ایده برای ساخت ولاگ بنویسم. این‌ ایده‌ها یکم عمومی هستن ولی بعدها از ایده‌هایی که به سلیقه من و احتمالا اون‌هایی که به وبلاگم سر میزنن نزدیکتره، مینویسم.

جعبه گشایی یا معرفی محصول

ایده‌هایی برای ساخت ولاگ جعبه گشاییوقتی که از بازکردن جعبه‌ی محصولی که تازه خریدید و برای اولین بار میخواید ازش استفاده کنید، فیلم می‌گیرید دارین جعبه گشایی انجام می‌دید.
مثلا وقتی تلفن همراه جدیدی وارد بازار شده و بعد از خریدن، از باز کردن جعبه‌‌ش و استفاده‌ کردن ازش فیلم میگیرید، دارید یه ولاگ جعبه گشایی ضبط می‌کنید.
تحقیقات نشون دادن که واکنش مغز به دیدن جعبه گشایی یه محصول تقریبا با خریدن محصول و باز کردن جعبه‌ی همون محصول به دست خود تماشاگر، تقریبا یکسانه. با این حساب ساختن اینجور ویدئوها میتونه تجربه‌ی خوبی برای تماشاگرها ایجاد کنه.

مسافرت

ایده‌هایی برای ساخت ولاگ مسافرتوقتی مسافرت رفتین از چیزهایی که می‌بینید فیلم بگیرید، چیزهایی مثل آداب رسوم مردم، جاهای دیدنی، مراسم‌های مختلف و غیره.
باقر محرمی کسیه که توی اینستاگرام اینکارو تا حدی انجام میده. با اینکه چندبار بهش گفتم ولاگ بساز ولی ظاهرا لایوهای اینستاگرامو ترجیح میده.

آموزش

ولاگ‌هایی که من میسازم از این نوع هستن و سعی دارن به تماشاگر چیزی آموزش بدن، مثلا اینکه بوم کسب و کار چطور کار میکنه یا مثلا اینکه چیکار کنیم که ایده‌هامونو ندزدن.
ولاگ آموزشی نباید فقط در مورد بحث‌های تئوریک باشه؛ هر چقدر به کارهای عملی نزدیک بشه درگیری تماشاگر با محتوا (Engagment) بالا میره.

مُد و سلامت

از اسمش معلومه دیگه! ممکنه در مورد حرف زدن در مورد رژیم غذایی یه ورزشکار باشه یا در مورد اینکه چطور آرایش کنیم و غیره. دوست من آناهیتا یه ولاگره که توی همین حوزه فعالیت کنه (بقول یوتوبی‌ها مادر یتویوب ایرانه :D).

معرفی کتاب یا فیلم

بعد از خوندن یه کتاب یا دیدن یه فیلم، اون رو به بقیه معرفی کنین و نکاتی که بنظرتوندر مورد اون کتاب یا فیلم بنظرتون ارزش داشتن رو به بقیه بگین.
متاسفانه این نوع از محتوا با اینکه ارزشمنده ولی کم تولید شده.

سبک زندگی

شاید نشون دادن زندگی روزمره و اتفاق‌هایی که توی اون زندگی میفته بنظر ساده و بدردنخور برسه. ولی اینجور ویدئوها همیشه بازدیدکننده و طرفدار دارن. حریم شخصی بقیه همیشه برای آدم‌ها جالب بوده و اینروزها این کنجکاوی رو براحتی می‌تونند ارضاء کنند.
ولاگ‌هایی که کوهیار میسازه تقریبا از این نوعه.

مصاحبه

مصاحبه فرداد جهان بخش با حامد حامدیان
مصاحبه من با حامد حامدیان مدیر نوآوردگاه
این مصاحبه‌ها قرار نیست به شکل چیزهایی که در تلویزون پخش میشن باشن. قرار نیست محدودیت و مقرراتی برای این مصاحبه باشه. یه نفرو دعوت کنید و شروع کنید به حرف زدن. احتمالا تجربه‌ها و حرف‌های بدردبخوری خواهد داشت که میتونه در ادامه مسیر زندگی کمکمون کنه، مثل مصاحبه من با حامد حامدیان.درضمن این یه راه سریع برای ساختن ولاگه.

بازی کردن

ایده‌هایی برای ساخت ولاگ بازییکی از پرطرفدارترین ولاگ‌های دنیا، ولاگهاییه که توش یه بازی ویدئویی انجام میدن. تقریبا مثل جعبه گشاییه ولی در مورد بازی. مثلا یه بازی‌ جدید بخرید، و در حالی که دوربین رو به سمت خودتون تنظیم کردید، شروع کنید به بازی کردن. فقط کافیه فکرهاییه که موقع بازی کردن می‌کنید رو رو با صدای بلند بگید. همین!

فرهنگ

نشون دادن فرهنگ برای بقیه دیدینه. می‌تونید از فرهنگ محل زندگیتون بگید یا حتی جایی که کار می‌کنید، مثلا از شوخی‌هایی که توی محل کار می‌کنید گرفته تا جشن‌هایی که می‌گیرید و غیره.

رویداد

دوربین بدست بگیرید و از رخدادهایی مثل نمایشگاه‌ها، مسابقه‌ها یا مراسم‌های مختلف فیلم بیگیرید تا چشم و گوش اون‌هایی باشید که به هر دلیلی نتونستن در اون رویداد حضور داشته باشن.

پشت صحنه

معمولا هر اتفاقی دو رو داره، چیزی که بقیه می‌بینند و چیزی که فقط خودتون می‌بینید. غالبا تماشاگر دوست داره تا از اون قسمت‌های مغفول مونده‌ی زندگی بقیه یا رخدادهای مختلف خبردار بشه. حتما توی زندگیتون جاهایی هست که پشت صحنه داره، اگه بنظرتون خودافشایی(!) نیست و بعدها صدمه‌ای نخواهید دید، می‌تونید از اون‌ها ولاگ بسازید.

کمدی

هدف این ولاگ‌ها خندوندن تماشاگره، با کارهایی مثل سر کار گذشتن بقیه (البته اخلاق حکم میکنه که جنس کاری که می‌کنیم مسخره کردن بقیه نباشه). توی جاهایی مثل اینستاگرام از اینجور ویدئوها که قصد خندوندن تماشاگرو دارند، زیاد پیدا میشه ولی هنوز راه طولانی تا تبدیل شدن به ولاگ دارند.

راستی لطفا برای حمایت از من و تماشای ولاگ‌های بیشتر، کانال یوتیوب من رو دنبال کنید.

بیشتر بخوانید
آیا زندگی یعنی پیدا کردن حال خوب و ماندن در حال خوب است؟ یا نه زندگی در جستوجو برای حال خوب معنی می‌شود. قبل از جواب چند ماجرا تعریف میکنم.
ماندن در حال خوب یا جستوجو برای حال خوب ؟

گاها آدم بعضی چیزها را در زندگی می‌فهمد که همان چیزها نهایتا باعث ساده شدن تعدادی از تصمیم‌گیری‌ها را در ادامه‌ء مسیر زندگی می‌شوند. می‌خواهم در مورد یکی از این چیزها بنویسم.

چند وقت است که درگیر اتفاقی هستم. آن اتفاق این است که با خودم کلنجار می‌روم که آیا کار درست است خودم را به دردسر بیندازم و کاری که تا به حال انجام ندادم را یاد بگیرم، انجام بدهم و سرزنش‌ها و حرف‌های مزخرف احتمالی را که قرار است پشت سر من بزنند به جان بخرم، ولی در عوض فرصت کوچکی برای رشد کردن را تصاحب کنم؟ یا اینکه نه، این کار ارزشش را ندارد؟ اول چند ماجرا تعریف کنم بعد بروم سراغ نتیجه.

ماجراء اول: چند وقت قبل که کتاب هنر جنگ را خواندم، یک داستانِ در نگاه اول غیرواقعی را خواندم. نوشته شده بود یک ارتش که دقیقا یادم نیست برای کجا بود، برای حمله به سرزمین هدف با کشتی سفر کرد. بعد از رسیدن به آن سرزمین و پیاده شدن سربازها از کشتی، فرمانده دستور داد تا کشتی‌ها را به آتش بکشند. او اینکار را کرد تا سربازها بفهمند که راه برگشتی وجود ندارد و بعد از آن فقط دو راه وجود دارد، یا باید پیروز بشوند یا بمیرند.
احتمالا سربازها پیروز شدن را ترجیح داده بودند، چون در نهایت آن سرزمین را فتح کردند.

ماجراء دوم: در یک مصاحبه از آقای فیروز نادری، مدیرکل اکتشافات منظومهٔ خورشیدی، دیدم که پرسیدند وقتی زمین می‌خورید و احساس می‌کنید که همه چیز به آخر رسیده است، چه کاری انجام می‌دهید؟
او جواب داد برای خودم چالش درست می‌کنم. می‌گفت من هیچوقت در ناسا بیش از 5 سال در یک سِمَت نمانده‌ام. چون بعد از پنج سال تقریبا می‌توانم آن کار را با بالاترین کیفیت انجام بدهم. مشکل این است که وقتی به این حالت می‌رسم حس می‌کنم که زندگی تکراری شده. بنابراین درخواست انتقال از آن جایگاه را می‌دهم و می‌خواهم مرا به جایی بفرستند که چیزی از آن بلد نیستم. و آنجا همه چیز دوباره از اول شروع می‌شود و من دوباره شروع می‌کنم به یاد گرفتن و زندگی کردن.

ماجراء سوم: حدود 4 سال قبل وقتی که کار را تازه شروع کرده بودم، احمد یکی از دوستان دوران ابتدایی تا به الآن، پیشنهاد داد تا مشاوره‌ و همینطور اجرای امور بازاریابی یک رویداد را به عهده بگیرم، البته بطور مجانی. قبول کردم! بهرحال یک تجربه جدید بود. بعد از اینکه تیم بسته شد فهمیدم که این یک رویداد ساده نیست و قرار است یک رویداد در سطح ملی باشد. یادم است که دست و بالم می‌لرزید و با خودم می‌گفتم عجب غلطی کردم. حتما گند خواهم زد!
رویداد برگزار شد. برگزارکننده‌ها کارهایی را که کرده بودم را دوست داشتند و هنوز هم از اکثر آن کارها استفاده می‌کنند. بعدها با جرات گرفتن از همین رویداد کار به جایی رسید که ویرایش‌های جدید برای رویداد نوآوردگاه که یکی از بزرگترین رویدادهای کارآفرینی ایران است، طراحی کردم!

نتیجه گیری: وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذارم می‌فهمم که باید در دل ماجرا بروم و در حالی که کشتی من در بندرگاه خاکستر شده، مسیر جدید را ادامه بدهم. من هیچوقت نمی‌خواهم حسرت کار نکرده‌ای را تا به آخر عمر به دوش بکشم. می‌دانم که انجام ندادن کاری که بلد نیستم در تثبیت حال خوبی که دارم، تاثیرگذار است ولی این را هم می‌دانم که زندگی، ماندن در حال خوب نیست، زندگی راه رفتن و جستوجو برای حال خوب است و بعد از پیدا کردن آن باید دوباره راه رفت و جستوجو کرد. در این مورد تصمیم گرفتم که داوطلبانه گند بزنم!

بیشتر بخوانید
نکته‌هایی بدرد بخور برای کسب و کار از کتاب هنر جنگ
نکته‌هایی بدرد بخور برای کسب و کار از کتاب هنر جنگ

در تاریخ آمده است که کتاب هنر جنگ ستارهء قطبی آدم‌هایی مثل استالین و ناپلئون بوده. این کتاب حدود سه هزار سال قبل توسط سان تزو که یک فرمانده چینی بود، نوشته شده که حاوی توضیحات بااهمیتی درمورد استراتژی‌‌های لازم در جنگ است. شاید بنظر بیاید حالا که چند هزار سال از سن کتاب می‌گذرد، آن هم کتابی که در مورد جنگ است، خواندن آن یک تفریح مناسب برای آخر هفته است ولی اینطور نیست.
شاید آن زمان و حتی تا همین اواخر، در دوران هیتلر و چرچیل، جنگ بر تصاحب خاک و اضافه کردن آن به مملکت خودی بود، اما امروز همه چیز تغییر کرده است. حتی دیگر جغرافیا به همان شکلی که در دوران مدرسه خوانده بودیم نیست و تغییرات اساسی کرده است. امروز گستره‌‌یِ ارتباطاتِ یک مملکت، که اصلا نامربوط به کسب و کارهای آن مملکت است، به اندازه‌یِ گستره‌‌یِ خاکِ آن مملکت بااهمیت است و مفاهیمی مثل کانکتوگرافی بوجود آمده است.

فکر می‌کنم با خواندن این کتاب می‌فهمیم توصیه‌هایی که آن زمان در مورد جنگ شده بود، هنوز هم مصداق دارند و می‌توان از آن در اداره و توسعه‌ی کسب و کار استفاده کرد. بنظرم اگر یک توصیه در سه هزار سال گذشته هنوز توصیه مانده است و تبدیل به یک نقل و قول تاریخی نشده، حتما باید آن را جدی گرفت. من مواردی را که بنظرم رسید اینروزها در محیط کسب و کار مصداق دارند را فهرست کردم.

علت ضعیف بودن ارتش چین

سان تزو گفته است که ارتش چین به دو دلیل ضعیف بود. اول اینکه سربازها آموزش نادرست می‌دیدند. سربازها یا روی مزرعه‌شان کار می‌کردند یا نگهبانی می‌دادند، برای همین فرصتی برای یادگیری نبود. و دوم اینکه خرابی جاده‌ها باعث کند شدن حمل و نقل می‌شد که در نهایت همین دلیلی بر کند شدن فرایند پشتیبانی و همینطور لشکرکشی بود.

چیزی که باید یاد گرفت: تا جایی که می‌توانید باید شرایط یادگیری برای خود و هم تیمی‌هایتان را فراهم کنید. پیشنهاد من این است که مقداری از زمان تیم را به کتاب‌خوانی اختصاص دهید. چند سال قبل در تیمی کار می‌کردم که به واسطه همان کار فرصت مطالعه نداشتم، نه تنها من که هیچ یک از اعضا‌ی تیم. بعدا که از آن تیم بیرون آمدم و دوباره شروع به خواندن کردم فهمیدم که در آن چند ماه چقدر برای انجام بعضی از کارها منابع و زمان هدر دادیم و زور زدیم. فهمیدم که اگر آن دانسته‌ها را آن موقع بدست می‌آوردم حتما کارایی و اثربخشی کار بالایی بدست می‌آمد. بنابراین فکر می‌کنم کتاب خوانی و یادگیری باید یک فعالیت جدی و مدوام در تیم باشد.

سه راه برای شکست خوردن

سان تزو معتقد است که شکست خوردن اصلا سخت نیست و فقط کافی است همین سه کار را انجام بدهید:
اول اینکه به نیروهایی که حرف شنوی ندارند دستور بدهید و انتظار اطاعت و برآورده کردن خواسته‌تان را داشته باشید. او در قسمتی از کتاب توضیح می‌دهد که دشمنان با سوءاستفاده از عدم وفاداری سربازها از دیوار چین عبور کرده‌اند.
دوم اینکه مثل یک پادشاه با سربازها رفتار کنید نه یک فرمانده.
و مورد سوم درباره‌ی عدم توجه به توانایی‌های افسرها و سربازها است.

 چیزی که باید یاد گرفت: این وظیفه فرمانده است که در نیروها وفاداری ایجاد کند. در جایی می‌خواندم که بنیانگذار یک کسب و کاری موقع استخدام یک شرط می‌گذارد. اینکه فرد استخدام شده بعد از سه سال بتواند از سازمان خارج شده و کسب و کار خود را راه بیندازد. اگر بعد از سه سال نتواند اینکار را بکند، او را اخراج می‌کنند. او گفته بود که من باید نیرویی قوی تربیت کنم که توانایی خارج شدن و راه انداختن کسب و کارش را داشته باشد. همینطور کاری بکنم که ماندن در سازمان را به رفتن ترجیح بدهد.

اما در مورد رفتار یک رهبر؛ او باید به نیروهایش اعتماد کند و با آن‌ها مهربان باشد. ولی در عین حال نشان بدهد در مورد دستوراتی که می‌دهد قاطع است و باید آن‌ها را انجام داد.

اگر انسان باگذشتی هستی و در عین حال قادر به اعمال قدرت خود نیستی و همینطور مهربان هستی اما نمی‌توانی کاری کنی که دستورت به اجرا دربیاید، نالایق هستی. -سان‌تزو

موقع کار کردن با تیم باید تعادل را حفظ کرد. با اعضای تیم نه مثل یک پادشاه برخورد کرد نه طوری که از تو سوءاستفاده کنند. اگر این کار را بلد نیستید، شاید گوگل کردن «قاطعیت و صراحت کلامی» کمک کند.

و در آخر اینکه یکی از راه‌هایی که می‌توانید یک نفر را بطور کامل دلسرد و ناامید کنید این است که به تواناییهای او بی اعتنایی کنید. همین!

مثل یک دوشیزه، مثل یک خرگوش!

سان تزو گفته است که قبل از حمله مثل یک دوشیزه، بی‌خطر و مودب بنظر برسید. تا جایی که می‌توانید دشمن را بشناسید. او فرماندهی را که دشمن خود را بخوبی می‌شناسد، فرمانده زاده شده در بهشت نامیده است. و بعد در هنگام حمله مثل خرگوش سریع عمل کنید. از نظر او سرعت جوهره جنگ است. ولی باید همه جوانب را در نظر بگیرید و نه آنقدر شتابزده حمله کنید که فورا شکست بخورید نه آنقدر طول بدهید که که نقشه‌تان بدرد نخور بشود.

 چیزی که باید یاد گرفت: اهمیت شناخت مشتری غیرقابل انکار است، یعنی اولین گام برای تولد هر محصول است. ولی نباید از یاد برد که اولویت  شناختن مشتری این نیست که بتوانیم با سرعت بالاتری محصول را به خورد مشتری بدهیم. بلکه اولویت آن دو چیز است:

  • خوشحال کردن مشتری
  • شناختن نیازهای مشتری

اگر زمانی در مورد اهمیت شناخت مشتری و رقباء شک کردید به لقب فرمانده زاده شده در بهشت فکر کنید. این لقب آنقدری ثقیل است که اهمیت موضوع را یادآوری کند.

اما در مورد سرعت. شعار آموزه‌های Lean Startup این است: Fail Fast, Success Faster. شاید در نگاه اول بنظر برسد که این شعار درباره اهمیت شکست است ولی اگر وارد حوزه کسب و کار بشوید بزودی خواهید فهمید که این جمله در مورد سرعت عمل است. نداشتن سرعت یعنی از دست دادن منابع و از همه بااهمیت‌تر از دست دادن انگیزه. همیشه تعداد قابل توجهی از استارتاپ‌ها به دلیل نداشتن سرعت کافی در راه اندازی از بین میروند و در جهان کسب و کار می‌میرند.

پنج گناه فرمانده

پنج چیز برای یک فرمانده گناه است و نباید به طرف آن‌ها برود. در غیر این صورت بزودی شکست خواهد خورد:

  • ترسو بودن
  • مهربانی و احترام بیش از حد
  • بی پروایی احمقانه
  • نگرانی بیش از حد
  • خلق و خوی تند

چیزی که باید یاد گرفت: طبق معیارهای سان تزو نباید مرتکب این گناه پنجگانه بشوید.

همینطور او گفته است که یک فرمانده با تجربه فقط از جاهایی حفاظت می‌کند که در آن‌ها حمله قطعی است ولی یک فرمانده بی‌تجربه سعی می‌کند از همه جا دفاع کند. تجربه به من نشان داده است که اگر بخواهم که یک دوران بد و فرسایشی را بگذرانم کافی است که روی همه چیز متمکز بشوم نه روی یک چیز! اصطلاح «دستور فرمانده» را ظاهرا برای اولین بار در ارتش آمریکا بکار برده‌اند. قبل از هر ماموریت نقشه و وظایف هر کسی معلوم است ولی یک چیز دیگر هم معلوم است، چیزی که به آن دستور فرمانده می‌گویند. دستور فرمانده چیزی است حتما باید انجام بشود. شاید حتی نقشه درست پیش نرود و سرباز نتواند وظیفه محوله را بدرستی اجرا کند اما هرطور شده باید دستور فرمانده را اجرا کند. دستور فرمانده در مورد ده چیز یا حتی دو چیز نیست. فقط یک دستور است و باید روی آن تمرکز کرد. بعید می‌دانم در مورد چیزی اینقدر مطمئن باشم ولی این را با قاطعیت و کلمه‌های قاطع می‌نویسم که اگر در کسب و کار تمرکز نکنید، به هیچ کجا، به هیچ کجا نخواهید رسید.

پی‌نوشت: چند سال بود که می‌خواستم این کتاب را بخوانم ولی هر بار که وارد کتابفروشی شده‌ام با دیدن آن همه کتاب این یکی را یادم رفته. چند روز قبل یکی از کارمندهای ریش سفید محل سربازیم کتاب هنر جنگ را گرو آورد تا کتاب فنون مذاکره را از من قرض بگیرد. شاید معامله بدی بنظر برسد ، آن هم در شرایطی در که در چند فصل آخر کتاب بودم، ولی چند نکته وجود دارد که مرا راضی می‌کند:

  • آن کارمند در کمد خود کتاب دارد، حتی اگر آن را نخواند.
  • او کتاب قرض گرفت تا آن را بخواند.
  • بالاخره هنر جنگ را خواندم.
بیشتر بخوانید
خاطرات سربازی: دلم برای ایران می‌سوزد
خاطرات سربازی: دلم برای ایران می‌سوزد

انگار که بیش از یک دهه راه رفتن در مسیر اشتباه سیستم آموزشی کافی نیست و برای زدن آن مشت آخر و بقول معروف تیر خلاص، یک بار هم باید سربازی رفت. حداقل اینطوری اگر هم احتمال شکست آدم‌های مملکت به صد در صد نرسد می‌توان حدس زد که احتمال به هیچ جایی نرسیدن آن‌ها بطور قابل توجهی بالا می‌رود.

داستان سرباز شدن من مثل داستان اکثر سربازها پیچیده است و الآن بخاطر ترس از اضافه خدمت نمی‌توانم چیزی بگویم، چون به اندازه چند ماه و به حد کافی اضافه خدمت دارم! من قبلا برای هیچ سازمان دولتی کار نکرده بودم ولی سربازی این فرصتِ تا به امروز بدردنخور را به من داد.
بعید است آدمی در مغز خود مدینه‌ی فاضله‌اش را نرویانده باشد. قابل انکار نیست که گاها آنچه که از آنجا متصوریم در انتخاب‌هایمان در دنیای خارج از مغزمان تاثیر می‌گذارد. حداقل در من تاثیر گذاشت و باتوجه به اطلاعات من در اوایل دوران سربازی و با تکیه بر باورهایی که از همان مدینه فاضله نشات می‌گرفت، باعث شد تصمیمی در مورد محل سربازیم بگیرم که امروز باعث ناراحتی من بشود. شاید در آینده در مورد این تصمیم بنویسم.
می‌گویند سرزنش کردن خود برای تصمیم‌های اشتباه یک اشتباه دیگر است. الحال آنچه خواهم گفت از خاطرات سربازی و تنها بخاطر این است که کمی آرام بشوم و حداقل اشتباه سرزنش کردن خود به مدت طولانی را ادامه ندهم، با این حساب اگر نمی‌خواهید، نخوانید.

زمانی که وارد آن سازمان صنعتی-دولتی شدم، برای اینکه از بار مسئولیت فرار کنم حقیقت را گفتم، اینکه من یک بازاریاب هستم. ولی به اتفاق فهمیدم که نیاز به بازاریاب در آنجا از هر نیروی انسانی دیگری ضروری‌تر است. البته فقط من نبودم که این قضیه را فهمید، مسئولین هم فهمیده بودند. با این حساب مقرر شد کارهای بازاریابی انجام دهم. بطور واضح توضیح دادم که من فروشنده نیستم و برخلاف انتظارم گفتند که فرق بازاریاب و فروشنده را می‌دانند و جایی برای نگرانی نیست. فقط بازاریابی انجام بده. اگر اینکار را انجام بدهی، بخاطر امکاناتی که نیاز داری و توان تامین آن‌ها را نداریم حتی نیازی به حضور در محل خدمت نیست. چقدر آدم‌های فهمیده‌ای!

چند روز نگذشت که بجای بازاریابی، خودم را در وسط شهر در حال فروش جنس‌های بدردنخور انبار یافتم. اشکال ندارد، احتمالا به من اعتماد ندارند. بالاخره اعتمادشان را جلب می‌کنم. زهی خیال باطل!

حدود یکسال بعد دیگر همان اجناس بدردنخور را هم نمی‌فروختم، بلکه امضاءبگیر سازمان شده بودم و نامه‌ها را در بین قسمت‌های مختلف جا به جا می‌کردم، همان پستچی فقط کمی در مقیاس کوچک و البته کمی پیچیده‌تر. پچیده بخاطر اینکه باید همان‌ها را بایگانی می‌کردم. البته در این مدت بیکار ننشسته بودم. در لابه لای این مزخرفات، گزارش‌های مختلف یازاریابی نوشتم و در آن‌ها پیشبینی کردم که وضعیت بد است. گرچه نیازی به پیش بینی نبود و اگر کسی فقط کمی از کسب و کار می‌فهمید به راحتی پایان چرخه حیات سازمان را تخمین می‌زد. بعد از هر گزارش منتظر خبرهایی بودم. حداقل اینکه از من بخواهند یک راه حل ارائه بدهم. نشد. در گزارش‌های بعدی راه حل‌ها را گفتم ولی دوباره نشد. البته واکنش‌ها کمی بیش از نشدن بود. گزارش‌هایم آن‌ها را عصبانی کرده بود که این سرباز چرا مزخرف می‌گوید؟
احتمال دادم که با ادبیات کسب و کار آشنا نیستند و قرار شد یک کارگاه آموزشی برای مدیرهای رده بالا برگزار کنم. واکنش‌ها مختلف بود ولی از حق نگذریم نق‌ها کمتر بودند. بغیر چند نفری که گفتند این چرندیات چیست و همین حالا باید راه حل بدهی! فکر می‌کنم این روزها آقا بهرام، بقال سالخورده‌ی کنار مدرسه‌ی قدیمی‌ام هم می‌داند که هیچ راه میانبری جواب نخواهد داد و اگر کسی بخواهد آن راه میانبر را به او بفروشد باید فورا و با یک لبخند از او خداحافظی کند.

چند هفته قبل با خود گفتم دیگر بداهه فکر کردن کافی است و باید برای یک مذاکره برنامه‌ریزی کنم، باید منافع و خواسته‌هایشان را شناسایی و سعی کنم آن‌ها را برآورده کنم. اینکار را کردم. روی کاغذ به این نتیجه رسیدم که یک پروژه بازاریابی بر اساس نیازهایشان تعریف می‌کنم و بعد پروژه ارزش‌گذاری می‌شود، اگر ارزش پروژه یک عدد چند ده میلیونی بود، که حتما بود، آن را بطور مجانی(!) انجام می‌دهم. بله، مجانی. یحتمل در مدینه‌ی فاضله که سهل است در هیچ کجا‌ کسی کار بازاریابی را مجانی انجام نمی‌دهد. با این حساب پیشنهادم حتما قبول خواهد شد. دیگر نمی‌دانستم چکار کنم، فقط می‌خواستم اجازه بدهند بجای پستچی بودن، هم برای آن‌ها ارزش خلق کنم و هم خودم یاد بگیرم.
اما آنجا هیچ کجا نبود. با این طرح هم مخالفت کردند. گفته شد که چند تکه کاغذ که از آن‌ها سر درنمیاوریم بدرد نمی‌خورد. الحق ولانصاف خودم را برای چنین موضعی که بخواهد برنامه ریزی، استراتژی و اجرایشان را زیر سوال ببرد، آماده نکرده بودم. گفته شد فقط چند جایی زنگ بزن و بزور یکی دوتا از محصول‌هایمان را به آن‌ها بچپان. گفتم اگر این پروژه را کار کنم چندتا که هیچ بعد از مدتی چند هزارتا می‌فروشید. ولی دوباره نشد.

ویل دورانت می‌گوید «جهان توسعه یافته جایی است که در آنجا نیازی به گذشتن از حق خود و فداکاری نیست.» تلویحا به این قضیه اشاره دارد که جهان توسعه نیافته جایی است که به فداکاری نیاز دارد. من از حق خود گذشتم و خواستم مجانی کار را انجام بدهم، کما اینکه قبلا هم همین کار را بزور انجام داده بودم. نکته اینجاست که در خارج از ساعات سربازی آنقدر محبت و اعتماد به من زیاد شده است که گاها با مجبور شدن به نپذیرفتن کار بخاطر کمبود وقت شرم زده می‌شوم. یعنی در ساعات سربازی التماس می‌کنم که مجانی کار کنم و در ساعات خارج از سربازی بخاطر کمبود وقت گاها مجبور می‌شوم بعضی از پیشنهادها را رد کنم یا به تعویق بیندازم با اینکه همانطور که انتظار می‌رود باید غیرمجانی کار کنم. دلم برای ایران می‌سوزد ، ایران در دسته بندی توسعه یافته و توسعه نیافته، در کجا قرار دارد که حتی نمی‌توان در آن فداکاری هم انجام داد؟ چه اتفاقی برای مردم ایران افتاد که اینقدر منافع شخصی را به منافع هم نوع خود و منافع کلان ترجیح دادند؟ چطور شد که فروخته شدن چند عدد محصول بخاطر تثبیت سمت سازمانی و چند صد هزار تومان پاداش به توسعه مملکت و اشتغال آفرینی ترجیح داده شد؟ دلم برای خودم هم می‌سوزد که نمی‌توانم یادگیری را به نرخ فدارکاری بخرم. هر روز سوال می‌پرسند که چرا نیروی کم سن از ایران فرار می‌کند؟ احتمالا یکی از پاسخ‌ها این است که کسی دوست ندارد از ایران برود ولی وقتی آن‌ها حتی حق فداکاری هم ندارند دو گزینه در مقابل خود می‌بینند، یا بمیرند یا از ایران بروند. البته من ترجیح می‌دهم نمیرم و زندگی کنم.

چه بخواهیم چه نخواهیم این اتفاق افتاده است و به عنوان اولین قدم برای تعمیر کردن این وضعیت باید آن را قبول کنیم. ولی سوال اصلی این است که  مردم یک مملکت برای گذر از منافع شخصی و اهمیت دادن به منافع جمعی چه مسیری را باید طی کنند؟ و اینکه هر کداممان می‌خواهیم چه سهمی از طی کردن این مسیر را بر عهده بگیریم، تاجایی که توان داریم یا هیچ مقدار؟

پی‌نوشت: تصویر مربوط به قسمت Person گوگل را ببینید؛ مِسی تقلبی!

بیشتر بخوانید