اشتباه (1)

روزی خواهد رسید که جاده ی زندگی ات دو راهی می شود و انتخاب دشوار. در آن هنگام خواهی ایستاد و درحالی که زیر لب فحش ردیف می کنی به این زندگی بی رحم، خواهی اندیشید که کدام جاده تو را به مدینه فاضله ات می رساند؟!
بهتر از هرکسی خواهی دانست که انتخاب یک راه یعنی نادیده گرفتن راه دیگر و راهی که انتخاب نشود به دست قدرتمند زمان خراب خواهد شد و تو دیگر هیچگاه نخواهی توانست قدم بر آن بگذاری. زمان به هیچ کس اجازه ی بازگشت نداده است.
پس می ایستی و فکر می کنی تا انتخابی کنی که اشتباهی در آن نباشد و فکر می کنی و می ایستی! اما می دانی اشتباه چیست؟! ایستادن…

بیشتر بخوانید
دو دندان لقی که افتاد!

یادش بخیر، اسفند که می ­آمد قطر کم محتوای بچه­ ها­ گل­ آقا احساس می­ شد و این دلچسب­ ترین نوید بهار آن سال­ ها بود. می­ دانستی که یک ویژه نامه­ ی نوروز تپل در راه است و در آن موقع سال هیچ چیز لذت­ بخش­ تر از بچه ­ها­ گل­ آقا نبود. پنجشنبه آخرسال که مدرسه تمام می­ شد از ترس تمام شدن مجله، دعوای “کجا بودی؟! چرا دیر کردی؟!” پدر و مادر را به جان می­ خریدم و می­رفتم بچه­ ها­ گل آقا بخرم و خدا حفطش کند پیرمرد دکه­ دار مهربانمان را، مرا که می­ دید دیگر چیزی نمی­ پرسید روزنامه­ ها و مجله­ ها را زیر و رو می­ کرد تا یک بچه­ ها­ گل­ آقای صاف و صوف برایم پیدا کند تا هارمونی کلکسیون گل آقا­یی­ ام بهم نریزد. بعد در حالی که از کنار بساط نوروزی، ماهی­ های قرمز و سبزه هایی که با قناعت تمام درست شده بودند می­ گذشتم، مجله را ورق می­ زدم و تلاش می­ کردم وسوسه­ ی خواندن را در آن روز از خودم دور کنم تا بتوانم در هر 13 روز نوروز از آن لذت ببرم.

یادم می­ آید به مجله­ های گل­ آقا­ی برادرم ناخونک می­ زدم، ساده­ ترین ستون را پیدا می­ کردم، می­ خواندم و چیزی نمی­ فهمیدم. لغت­ های سختش را می­ نوشتم، می­ بردم از لغت نامه معنی می­ کردم، ستون را دوباره می­ خواندم و باز چیزی نمی­ فهمیدم! این کار را آنقدر تکرار می­ کردم تا آن لبخند گل آقایی که باید، به لبم نمی­ نشست. تا آخر هفته یک صفحه هم پیشروی نمی­ کردم. بعدش شماره جدید می­ رسید و دوباره…

بعدها که کمی بزرگتر شدم دیگر از گل­ آقا خبری نبود. حتی از بچه­ ها­ گل­ آقا هم خبری نبود. تا ماه­ ها هر پنجشنبه جلوی دکه­ ی آن پیرمرد مهربان سبز می­ شدم. روزنامه­ ها و مجله­ ها را زیرو رو می­ کرد اما از بچه­ های آبدارخانه خبری نبود که نبود. خیلی نگذشت که دو هفته نامه آمد ولی چشم به راهمان گذاشت، وب سایت هم آمد اما…! بعدها که سنگ قبر شاغلام را دیدم تازه فهمیدم چه شده است و از آن موقع بود دکه­ های روزنامه فروشی دلتنگم می­ کنند.

روزی مصطفی رحماندوست گفت: “مشکل بزرگ جامعه ما کتاب نخواندن است“. به این گفته­ اش باور دارم و می­ دانم نبود موسسه گل­ آقا این مشکل را مشکل­ تر می­ کند. گل­ آقا یک فرهنگ ناب و ریشه دار بود و نبودش بیشتر یک لطف برای کتاب نخوان­­ ها است تا یک درد برای کتاب­خوان­ ها.

گل­ آقا که رفت خیلی چیزها را با خود برد، مثل شوق لمس کاغذ و قدم زدن درحالی که از کنار ماهی­ های قرمز و سبزه­ هایی که با قناعت تمام درست شده­ اند می­ گذری. از یادش نمی­ کاهیم و او را چشم در راهیم…

بیشتر بخوانید

سر آغاز

کاغذ برای من تنها دوستی بود که دست هایش را زیر چانه اش گذاشت و همیشه توانست و خواست که حرف دل بشنود، بنابراین از وقتی که حرفی برای گفتن بود و گوش هایی برای نشنیدن شروع کردم به نوشتن روی کاغذ.

اینگونه بود که بخشی از کتاب خانه ام پر شد از کتاب ها و دفترهایی با حاشیه نوشته های فراوان که لایشان پر است از چرک نویس هایی که هیچگاه نخواستم مرتبشان کنم، زیرا نوشتن هرچقدر هم لذت بخش باشد به سان هر کار دیگری نیاز به انگیزه دارد. فکر می کنم این انگیزه با بیان از طریق زبان ایجاد نمی شود، چون بنظرم بیشتر اوقات وقتی حرف های توی کاغذ را به دیگران میزنی، می شنوند چون که می خواهی بشنوند، در مقابل کسی که آنها را می خواند، می خواند چون که می خواهد بخواند. این شد که یک سال پیش تصمیم گرفتم وبلاگی ایجاد کنم تا این چرک نویس ها و آنچه که بعدها خواهم نوشت را در آنجا پاک نویس کنم تا شاید خوانده شوند و چاشنی انگیزه به این لذت اضافه شود. به دلایل مختلف تعویقی طولانی در عمل به این تصمیم اتفاق افتاد. اما بالاخره بعد از یک سال، سنگینی ساخت دفتری مجازی برای نوشتن را از دوشم برداشتم.

آنچه در اینجا نوشته خواهد شد دغدغه و فکرهایی اند که درگیرشان هستم و سعی خواهم کرد هر هفته حداقل یک مطلب برای  انتشار آماده کنم. می دانم این مطالب نمی توانند مفید باشند ولی امیدوارم برای همراهانم سرگرم کننده باشند.

پی نوشت: خیلی پیش می آید که “عاشقانه” بنویسم. این عاشقانه ها الهام گرفته از اتفاق هایی اند که بیشترشان خوشبختانه یا بدبختانه برای من اتفاق نیفتاده اند چون به دلایلی که دارم بسیار سعی می کنم تا حد امکان اتفاقات خودم را در این عاشقانه ها دخیل نکنم. بنابراین عاشقانه ها شاید گویای حال و هوایی باشند که من در زمان نوشتن دارم یا دوست دارم داشته باشم، ولی گویای اتفاقات زندگی ام نیستند.

بیشتر بخوانید