من نبودم اخبار بود!

فکر میکنم بیشتر اوقات اخبار فقط شنیده میشوند و بنطرم این کافی نیست. خبر خوب باید شنیده شود، به تفکر وا دارد و شاید منجر به عمل شود.

قبل از اصل: چند ماه پیش که اینجا شروع شد قول انتشار هفتگی دادم، اما نشد.

اما خود اصل: اخبار همیشه مرا یاد منِ خواب آلود در ظهر هنگام بعد از مدرسه می اندازد که صدای محمدرضا حیاتی در گوشش میپیچد و زشت ترین چیزهای ممکن را با صدایی زیبا میشنود، و شاید برای همین است که خبر مرا کسل میکند و دوستش ندارم.

عذاب ندانستن از آن حس هایی  است که در من خاموش نمیشود، تنها گاهی زبانه هایش سر به فلک میکشند و گاهی آرام میگیرند.

مدتی بود که این عذاب بشدت آزارم میداد، بعد از کنکاش کاشف به عمل آمد که مشکل از اخبار آب میخورد. مشکل منِ کبکی بود سر در برف که اهمیتی نداشت آنچه اتفاق می افتد، اینکه نشنود و نبیند کافی بود. ولی کبک بودن حس خوبی ندارد. پس باید کاری میکردم و اینگونه بود که شروع کردم به جست و جوی اخبار و دنبال کردنشان، این کار به هیچ وجه ساده نبود. از کجا بخوانم؟! کدام اخبار را دنبال کنم؟! چه اخباری مهم اند؟! چه اخباری فرصتها را نشان میدهند؟! و… همگی سوال هایی بودند مرا گیج میکردند و شاید کسانی بودند همان من. بنابراین با تیممان تصمیم گرفتیم کاری انجام دهیم تا مهمترین اخبار هفته را از دست ندهیم و بدین سان پادکست TechVoice متولد شد.  این برنامه ی رادیویی هر هفته جمعه ها رأس ساعت 10 منتشر میشود و داغترین ها را از طریق امواج وایرلس به گوش عاشقان کسب و کار میرساند.

فکر میکنم بیشتر اوقات اخبار فقط شنیده میشوند و بنطرم این کافی نیست. خبر خوب باید شنیده شود، به تفکر وا دارد و شاید منجر به عمل شود. بنابراین آنچه در این پادکست گفته میشود چنین فلسفه ای را دنبال میکند و برای همین است تلاش میکنیم در TechVoice داغترین ها را بگوییم نه داغترین اخبار را!

در نهایت اینکه آنچه در این هفت قسمت TechVoice فهمیدم این بود که خبر خوب  هم سبب باسوادی میشود.

(میتوانید این پادکست را از این لینک گوش دهید)

 بعد از اصل: این بد قولی من در انتشار را بر من ببخشید، امیدوارم عهد اول را به جای آورم.

بیشتر بخوانید
عشق کازابلانکایی

پیش نوشت I: اگر اهل سینما نیستید، نخوانید.

پیش نوشت II: آنچه در متن زیر آمده، نیم صفحه ای است پراکنده که از لغزیدن قلم من بعد از دیدن فیلم کازابلانکا. بنطرم خواندنش جز فهمیدن حال و هوای من در آن لحظه، هیچ چیز دیگری ندارد.

پیش نوشت III: این متن جز دسته بندی “عاشقانه ها” قرار دارد. مراجعه شود به پی نوشت نوشته ی “آغاز“.

اما…

قلبم دارد میسوزد، نمیدانم از سیگار های پشت سرهمی است که هنگام تماشای کازابلانکا کشیدم یا برای… میدانی اکنون تمام تماشاچی های سینما پارادیزو را میفهمم. آن زمانها سینما چقدر زیبا بود، مینشستی پشت آن پرده ی نقره ای و در حالی که صدای آپارات گوش ات را نوازش میداد غرق میشدی در ناکجاآباد جیمز بری. جایی که همه چیز با تمام بدی هایش پایانی داشت، گرچه ممکن بود لذت بخش نباشد ولی میدانستی ته دلت آن را دوست خواهی داشت.
امشب مبهوت دریچه ی دوربین مایکل کورتیز شدم و کازابلانکا را با تمام دست فروش ها و خانه هایش، می خانه ها و نوازنده هایش، دلداده ها و دلباخته هایش زندگی کردم. احساس کردم که همانند آلفرد آپاراتچی میتوانم سالهای سال از پشت آن دریچه ی کوچک با تماشاچی ها خیال ببفافم و یا مانند رد در بند شاوشنگ، برای دیدن لحظه ای از گیلدا دلم غنج برود.
آن روزها کدام بودند که عشق فقط برای عشق کارساز بود؟! چرا من امروز متولد شدم و برای لمس عشق، پیش از اینکه تپش قلبم را احساس کنم، کیف پولم را به یاد می آورم؟! چقدر دوست داشتم که الیسای من بخاطر آزادی دنیایی از شر شیطان، مرا در واگن باران زده جا میگذاشت، نه بخاطر حساب های بانکی خالی. همیشه دلم برای ماتیلدا میسوخت، چقدر زود فهمید زندگی فقط در کودکی سخت نیست، فهمید که زندگی همیشه سخت است! و حالا چقدر دلم برای خودم میسوزد.
یادم میآید روز تولدش بخاطر جیب خالی، به بهانه ی احترام، برایش آهنگی فرستادم، “پرواز اژدها”. نشستیم پشت گوشی های تلفنمان و آهنگ را پخش کردیم، با تصور اینکه سوار اژدها بر ابر های سایه افکنده بر دشت ها و کوه ها پرواز میکنیم. آهنگ تمام شد و هر دو دقایقی سکوت کردیم. صدای هوای پشت گوشی را با نوای حجره اش بدل داد و گفت: “وقتی این آهنگ پخش می-شود دیگر نمیتوانم حرف بزنم.”
امشب آن آهنگ را در لپ تاپم نتوانستم پیدا کنم، ولی می دانستم هنوز در ایمیلم هست. پیدایش کردم. در متن آن نوشته بودم: “یاد گرفتم زندگی هرچقدر هم زیبا باشد گاهی اوقات، بعضی ها، بعضی جاها سرو کلشان پیدا می شود و آن ها آنقدر جادوی اند که فقط بودنشان در کنارت زندگی را زیباتر می کند.” بخاطر اینکه در زیرزمین اجاره ای زندگی می کنم، سرعت اینترنت پایین است، بنابراین هنوز گوشی موبایلم لب دریچه ی هوا آهنگ را دانلود می کند و در تمام این مدت که این را می نوشتم یقین داشتم که زندگی دیگر هیچگاه برای من زیباتر نخواهد شد. ولی هنوز کمی مردد بودم! زیرا به این فکر میکردم که آیا من هم بسان ریک و ایلسا جرات گوش دادن به آهنگ ممنوعه را دارم؟! هرچه بادا باد… به سلامتی نگاهت.

بیشتر بخوانید
بزرگترین ترس
آرام بیدارش کردم و گفتم: بزرگترین ترسم، نرفتن است! خیلی وقتها یادمان می رود که در زندگی رفتن تنها برای رسیدن نیست، رفتن برای رفتن هم هست...
قایق-بهزاد سلمانی-ایران آستارا

بی خوابی زده بود به سرمان و نشسته بودیم و اختلاط میکردیم.
پرسید: بزرگترین ترس ات چیست؟!

برخلاف همیشه که مزخرف ترین سوالات را هم با مکث پاسخ میدهم، بی درنگ گفتم: نرسیدن!. آن وقت توی دلم از پاسخ فلسفه ایم حالی به حالی شدم.

اختلاتمان که تمام شد سرم را روی بالشت گذاشتم و دیدم خوابم نمیبرد. حالم ناخوش بود، انگار عذاب وجدان دروغی آمده بود سراغم. فکر کردم و فهمیدم بخاطر آن “نرسیدن” امان بریده ی فلسفی بود که از دهانم پرید. احساس میکردم هوای اتاق وحشتناک گرم است. بلند شدم پنجره را باز کردم تا هوای تازه به کله ام بخورد. کاریش نمیشد کرد، تا جوابی برای آن سوال پیدا نمیکردم خوابم نمیبرد. من خرسند از پاسخ زیرکانه، شده بود من ناخوش محکوم به بیخوابی.

میدانی نرسیدن عذاب آور است و تلخ، چون رسیدن شیرین است و حسرت نداشتن این شیرینی زجر به همراه دارد، ولی بنطرم نرسیدن ترسناک نیست. خوب میدانم که بیشتر آرزوها دست نیافتنی اند ولی خیلی وقت ها کورسویی از امید بزای بدست آوردنشان هست و شاید همین اندک امید، آرزوها را زیبا میکند. چقدر ترسناک اند آرزوهایی که هیچ امیدی به دست یافتنشان نسیت. اما این امید از کجا می آید؟! من فکر میکنم از رفتن. اینکه نطاره گر دنیا و دیگران باشیم در حالی که هر روز از ما سبقت میگیرند و آنوقت ما بایستیم و نرویم، و به فکر آن آرزوهای معرکه ی داخل مغزمان باشیم که هیچگاه در دنیای واقعی متولد نمیشوند ترسناک است.

هوای اتاق کم کم داشت سرد می شد. پنجره را بستم، پاورچین به سویش رفتم و آرام بیدارش کردم و گفتم: بزرگترین ترسم، نرفتن است!

خیلی وقتها یادمان می رود که در زندگی رفتن تنها برای رسیدن نیست، رفتن برای رفتن هم هست…

پاورقی: عکس از بهزاد سلمانی

بیشتر بخوانید
کیمیاگر و راز کیمیا

مشتی خاک برداشت. سپس دستش را کمی شل کرد تا شن ها آرام از مشتش بریزند. به مشتش خیره شد و گفت: "کیمیا شن های توی ساعت اند که منتظر سقوط اند!"

نگاهش را از گوشت شکار روی آتش برداشت و در حالی که طلاهایش را به اسبش زین میکرد، زیر چشمی او را نگاه کرد، لبخندی زد و گفت:
“قله های کوتاه رو میشه بی دردسر فتح کرد، فقط مشکل اینجاست بعد یه مدت میفهمی اون قله ها منظره ی قشنگی ندارن. اونوقت تصمیم میگیری که به جای بهتری بری ولی… “

حرفش را قطع کرد و در حالی که به پشت قدم بر میداشت، اسبش را ورانداز کرد. به سوی او بر گشت، چشمانش را تنگ کرد و سخن گشود:
“اینجاست که همه ی اون لحظه های کوچیک و بی اهمیت لعنتی دردسرساز میشن. تازه میفهمی که همه شون رو توی یه راه اشتباه خرج کردی! اون کوه بلند رو میبینی؟! اونجا کسی زندگی میکرد که بهش میگفتن کیمیاگر. وقتی شمشیرم رو از قفسه سینه اش بیرون میآوردم، راز کیمیا رو زمزمه کرد.”

زانویش را روی روی زمین گذاشت، مشتی خاک برداشت. سپس دستش را کمی شل کرد تا شن ها آرام از مشتش بریزند. به مشتش خیره شد و گفت:
“کیمیا شن های توی ساعت اند که منتظر سقوط اند!”

ابرویش را بالا انداخت و زمزمه کرد:
“اما من فکر میکنم شن های سقوط کرده هم به اندازه شن های منتظر اهمیت دارن.”

به سوی آتش رفت، چشمانش را بست و با تمام وجود دود گوشت کبابی روی آتش را به ریه ایش فرستاد تا آن هنگام که لبخند رضایتی روی لبش نشست. بعد گوشت را برداشت، تکه از آن را با نجابت خورد و گفت:

“به هرچیزی که بی دردسر بدست بیاد شک کن.”

پاورقی: عکس از بهزاد سلمانی

بیشتر بخوانید
اشتباه (1)

روزی خواهد رسید که جاده ی زندگی ات دو راهی می شود و انتخاب دشوار. در آن هنگام خواهی ایستاد و درحالی که زیر لب فحش ردیف می کنی به این زندگی بی رحم، خواهی اندیشید که کدام جاده تو را به مدینه فاضله ات می رساند؟!
بهتر از هرکسی خواهی دانست که انتخاب یک راه یعنی نادیده گرفتن راه دیگر و راهی که انتخاب نشود به دست قدرتمند زمان خراب خواهد شد و تو دیگر هیچگاه نخواهی توانست قدم بر آن بگذاری. زمان به هیچ کس اجازه ی بازگشت نداده است.
پس می ایستی و فکر می کنی تا انتخابی کنی که اشتباهی در آن نباشد و فکر می کنی و می ایستی! اما می دانی اشتباه چیست؟! ایستادن…

بیشتر بخوانید