ولاگ #2: بوم کمک رسان چیست و چطور کار می‌کند؟

قبلا در مورد بوم کمک رسان نوشته بودم.

کمک های بدون چشم داشت از جمله رفتارهای به ظاهر عجیب در اکوسیستم های موفقه. اما برخلاف عجیب بودنشون قابل توجیه و منطقی هستن. این بوم کمک می کنه تا یاد بگیریم بدون داشتن چشم داشت به همدیگه کمک کنیم. کمک می کنه تا این رفتار رو تجربه کنیم و ببینیم کمکی از این دست در بلند مدت چطور پاسخ داده می شه و چه تاثیری بر محیط داره.

ما فکر می‌کنیم این مدل بتونه فرهنگ تازه‌ای بین ما ایرانیا بوجود بیاره و به اکوسیستم کارآفرینیمون کمک کنه.
شاید این ولاگ واضح‌تر از اون بلاگ بتونه بوم کمک رسان رو توضیح بده. 🙂

 

بیشتر بخوانید
راهی برای انجام دادن و تمام کردن کارهای سخت: ستاره هاتو بچین!

تقریبا ساعت 2 صبح بود. واقعا خسته بودم. سه روز بود که از خواب خبری نبود. در آن سه روز فقط چند ساعت خوابیده بودم. همان چند ساعت هم باعث شد از پرواز جا بمانم. می‌خواستیم برای برگزاری نوآوردگاه برویم کرمانشاه. بعد از ماجراهای ناخوشایند و کمی شانس، بالاخره با پرواز بعدی رسیدم کرمانشاه، کاروانسرای شاه عباسی. می‌خواستیم نوآوردگاه را آنجا برگزار کنیم.

ساعت تقریبا 2 صبح بود و کم کم داشتم وارد چهارمین روز بی‌خوابی می‌شدم. اصولا باید می‌خوابیدم ولی نه. صبح همان روز فکر می‌کردم بعد این همه کار کردن اگر پایم برسد کرمانشاه می‌توانم کمی استراحت کنم و اجازه بدهم مسافرت حال و هوایم را عوض کند. ولی نه. انگار کاروانسرا از همان زمان شاه عباس به امان خدا رها شده بود. هیچ چیز آماده نبود. وضع افتضاحی بود. واقعا نگران بودیم. کرمانشاهی‌ها باید قبل از رسیدن ما، آنجا را آماده می‌کردن ولی بنظر می‌رسید هیچ کاری نکرده‌اند، هیچ کار! حتی ضروری‌ترین چیزها هم آماده نبود. نه صندلی، نه میز، نه حتی آب خوردن.

ساعت تقریبا 2 نصف شب بود و تازه یک کامیون صندلی چرک در کاروانسرا خالی کردند. باید آن‌ها را می‌شستیم. فردا صبح همه سر می‌رسیدند و باید تا آن موقع همه چیز آماده می‌شد.

تقریبا همگی داشتیم کار می‌کردیم. تقریبا همگی! زیاد هستند آن‌هایی که یک گوشه می‌ایستند و رئیس بازی در می‌آورند. نمی‌دانم می‌خواهند در زندگی به کجا برسند یا اصلا به جایی خواهند رسید یا نه؟

بی‌خواب بودم. بخاطر جا ماندن از پرواز و داستان‌های بعدش ناراحت بودم و چون بعضی‌ها، یا شاید خیلی‌ها، کار نمی‌کردند اعصابم خورد بود. ولی دیگر این اهمال کاری کرمانشاهی‌ها را نمی‌توانستم تحمل کنم. بعد از این همه بی‌خوابی اصلا دوست نداشتم ساعت 2 صبح صندلی بشورم. این هیچ، مگر با شستن صندلی کارها تمام میشد؟ نه!

محسن، از بچه‌های شناخت در کرمانشاه، به من در شستن صندلی‌ها کمک می‌کرد. محسن که فهمیده بود حالم بد است. شروع کرد به تعریف کردن یک داستان:

روزی پیرزن دانایی از دور، کودکی را در ساحل دید که انگار چیزی از زمین برمی‌دارد بعد طرف دریا می‌دود. نزدیک که شد فهمید ساحل پر است از ستاره های دریایی، هزاران ستاره دریایی، و او یکی یکی ستاره ها را از زمین برمی‌دارد، به سمت دریا می‌دود و آن‌ها را به پشت موج‌های دریا پرت می‌کند. پیرزن پرسید: چرا داری اینکار را می‌کنی؟ گفت: اگر قبل از طلوع آفتاب ستاره های دریایی را به دریا برنگردانم خواهند مرد. پیرزن خندید و گفت: ساحل پر است از این ستاره ها، فکر می‌کنی کاری که انجام می‌دهی فرقی به حال آن‌ها دارد؟ کودک یکی از ستاره ها را برداشت و آن را به پشت امواج دریا فرستاد. برگشت و گفت: به حال این یکی که فرق کرد!

داستان که تمام شد دیگر شستن صندلی‌ها آنقدرها هم سخت نبود. شاید بگویید خر شده بودم.

محسن راست می‌گفت. هیچ چیز در دنیا یکباره درست نمی‌شود. باید قدم به قدم و در مسیر درست به مقصد نزدیک شد. چیزی که اهمیت دارد این است که اگر هر قدم کوچک را یک پیروزی در نظر نگیریم، شاید هیچگاه نتوانیم رسیدن را تجربه کنیم.

ما انسان‌ها غیر از پیروزی‌های بزرگ و حماسی در بلند مدت، به پیروزی‌های کوچک و دم دستی در کوتاه مدت هم نیاز داریم (قبلا در تاریخچه‌ی بازی‌ها و علت بوجود آمدنشان در اینباره حرف زدیم) اگر انجام کارهای کوچک را پیروزی به حساب نیاوریم روزی کم خواهیم آورد. آنوقت باید آرزوهایمان را در جایی نزدیک، یعنی در زمان حال، به باد فراموشی بسپاریم.

برای همین باید تا می‌توانیم کارهای بزرگ را به کارهای کوچک تقسیم کنیم. بعد کارهای کوچک را مثل ستاره‌ ها بچینم و پرت کنیم به سمت لیست کارهای انجام شده. یادمان نرود چیدن چند ستاره در یک روز و ادامه دادن این کار، به اندازه‌ی نجات دادن همه‌ی ستاره های دریایی دنیا ارزش دارد. شاید ما یکی از آن‌ها را نجات داده باشیم ولی روزی خواهد رسید که می‌فهمیم همه‌‌ی ستاره های دریایی را به دریا باز گردانده‌ایم. فقط باید شروع کنیم به چیدن ستاره ها و بچسبیم به این کار. خواهیم دید زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم همه‌ی ستاره ها را نجات داده‌ایم و اکنون باید برویم سراغ ساحلی دیگر، ستاره هایی دیگر.

رویداد کرمانشاه تمام شد و به واسطه‌ی همه‌ی کارهای تمام نشده، من تا روز آخر بی‌خواب ماندم. اتفاقات زیادی افتاد، از خاطره‌ها تا تجربه‌ها. ولی چیز گران‌بهایی که از آن سفر برای من ماند صدای محسن است که هر موقع کار سختی را می‌خواهم شروع کنم، در گوشم می‌پیچد: ستاره‌ هاتو بچین.

بیشتر بخوانید
اینفوگرافی: چیزی‌هایی که باید در مورد گیمیفیکیشن بدانید

پیش نوشت: اگر دو مقاله “تاریخچه بازی‌ها و علت بوجود آمدنشان” و “گیمفیکیشن چیست و چرا بوجود آمد؟ (+یک مثال)” را نخوانده‌اید پیشنهاد می‌کنم ابتدا آن‌ها را مطالعه کنید.

در تاریخچه‎ی بازی‌ها گفتیم که نیاز به بازی کردن از هزاران سال پیش در انسان‌ها وجود داشته و دارد. همینطور توضیح دادیم که بازی‌ها در طول تاریخ نقش‌های گوناگونی داشتند، گاه برای بالا بردن مهارت زنده ماندن، گاه برای فرار از زندگی و گاه برای افزایش اثربخشی. همینطور گفتیم که این روزها با وجود نیاز به بازی کردن، زمانی برای بازی نداریم. اما با توضیح مفهوم گیمیفیکیشن فهمیدیم که این مفهوم در دنیای امروز، پاسخ ما به نیاز بازی کردن است.

همینطور گفتیم گیمیفیکیشن به معنای اضافه کردن مکانیزم بازی است به حوزه‌هایی که ماهیت بازی ندارند، تا انگیزه و درگیری (engagement) برای رسیدن به هدف افزایش یابد. و با یک مثال توضیح دادیم.

این اینفوگرافی ادامه‌ی مطالب مربوط به گیمیفیکیشن و شامل اطلاعاتی در مورد آن است. بنظرمان همه‌ی کسانی که در این حوزه کار می‌کنند باید از این اطلاعات آگاه باشند.

اینفوگرافی: چیزی‌هایی که باید در مورد گیمیفیکیشن بدانید

بیشتر بخوانید
چرتکه: آیا استارتاپ قونقا زنده خواهد ماند؟

چرتکه: آیا استارتاپ قونقا زنده خواهد ماند؟

پریروز رفتم نمایشگاه کتاب تبریز. (ولاگشو تا چند روز آینده منتشر می‌کنم.)

تاکسی آنلاین قونقا نزدیک ورودی نمایشگاه کتاب یه غرفه زده بود. احساس می‌کنم قصد کمپین زدن داشتن ولی چیزی که اونجا دیدم با تعریف کمپین تفاوت داشت.

چندتا از نکات منفی و مثبت این شبه کمپین(!) رو می‌نویسم:

هنوز رنگ یکی از متغییرهای پایه در بحث برندسازیه. قونقا رنگ زرد رو انتخاب کرده. تاکسی‌ها هم معمولا زرد رنگن. از طرفی رنگ زرد اولین رنگیه که چشم متوجهش میشه. اصلا برای همین تاکسیا زرد رنگن. و از جایی که تاکسی و قونقا به هم ربط دارن، انتخاب رنگ زرد به عنوان رنگ برند عجیب نیست. طبق انتظار غرفه قونقا همرنگ رنگ برندشون بود. این استفاده بنظر منطقی می‌رسید. غیر از زمانی که از دور نگاه می‌کردی. وقتی اسم و نشان تجاری قونقا دیده نمی‌شد، اون موقع غرفه‌شون یه تبلیغ برای ایرانسل محسوب میشد. از دور کاملا شبیه غرفه‌ی ایرانسل بود.

قونقا یه عروسک باب اسفنجی هم آورده بود که به شبه کمپینشون کمک کنه. شاید برای شما هم سوال پیش بیاد که آخه چرا باب اسفنجی؟ احتمالا چون زرده!

با باب اسفنجی توجه چه کسایی رو میشه جلب کرد؟ غالبا بچه‌ها. آیا بچه‌ها جزء بازار هدف فعلی قونقا هستن؟ بعید می‌دونم. در چند دقیقه‌ای که اونجا بودم، وقتی بچه‌ها باب اسفنجی رو میدیدن با یه دنیا ذوق، والدین رو مجبور می‌کردن تا پیش عروسک ببرنشون. تا اینجا نقشه قوقنا گرفته بود ولی معمولا والدین که در سطح تصمیم گیری بالاتری هستن با درخواست فرزندشون مخالفت می‌کردن. در همون چند دقیقه این جمله رو از چندتا آدم بزرگ‌ها شنیدم:

الآن نه، وقت نداریم. اگه شد برگشتنی.

بنظرم والدینی هم که موقع برگشتن به اجبار فرزندشون نزدیک غرفه قونقا شدن، بخاطر عدم تمایل درونیشون (یا اگه از اصطلاح صحیح‌تری استفاده کنم، به خاطر تبلیغ بی‌اجازه‌ی قونقا)، تجربه معضب‌کننده‌ای از قونقا داشتن.

غرفه نسبتا شلوغ بود و دوست داشتم ماموریت شبه‌کمپین رو بدونم ولی با دیدن غرفه‌دارهای عبوس پشیمون شدم. اون طوری که متوجه شدم ماموریتشون، نصب اپلیکیشن روی گوشی بازدید کننده‌ها بود. یه ماموریت زیرکانه و خوب. هر کسی که از نمایشگاه بیرون می‌رفت باید از مقابل غرفه قونقا رد میشد. نمایشگاه کتاب تبریز تقریبا بد مسیره و از مرکز شهر دور. برای کسانی که بدون خودرو به نمایشگاه اومده بودن قونقا یه سپر بود در برابر تاکسی‌هایی که صدا می‌زدن: در بست!

موقع برگشتن به خونه کمی به قونقا فکر کردم. کاش تیم قونقا به جای استفاده از رنگ زرد ایرانسلی، از ترکیب زرد و سیاه مناسب‌تری استفاده می‌کردن. اینجوری هم به قالب تاکسی نزدیک‌تر میشدن و هم با ایجاد تفاوت بین خودشون و ایرانسل، برندسازی در مسیر درست‌تری قرار می‌گرفت.

چیز دیگه‌ای که دوست داشتم در مورد اون بنویسم این بود که آیا قونقا زنده خواهد موند؟

تیم قونقا موقع معرفی‌ قونقا میگن: تاکسی آنلاین آذربایجان.

از کلمه‌ی آخر این جمله میشه حدس زد که اون‌ها بازار هدف آینده‌شون رو شهرهای آذربایجان شرقی و غربی انتخاب کردن. انتخاب بازار کوچک عاقلانه‌ست ولی آیا این بازار با توجه به سیستم حمل و نقل نسبتا مطلوب تبریز و شهرستان‌های این استان‌ها نیازمند قونقا هست؟ اگه این بازار خواستار قونقا نبود، اون‌ها می‌تونند وارد بازارهای دیگه بشن؟ بازاری غیر از منظقه جغرافیایی آذربایجان؟ بنظرم نه.

فکر می‌کنم اطمینان ایجاد شده برای مشتریان بازار تاکسیرانی‌ آنلاین توسط اسنپ و تپسی، درآینده باعث خواهد شد با وارد شدن این اپلیکیشن‌ها به شهرهای دیگه‌ی ایران، مردم به جای فکر کردن و انتخاب بین اپلیکیشن‌های مختلف تاکسیرانی مستقیما چیزی را انتخاب کنند که اکثر مردم انتخاب می‌کنند. یعنی اسنپ و تپسی.

از طرفی تپسی که به تازگی وارد بازار تبریز شده، از شنبه تا جمعه هفته‌ی گذشته خدماتش رو رایگان کرد و یه موج تبلیغ دهان به دهان گسترده راه انداخت. موجی که احتمالا مشتری‌های زیادی رو از ساحل بازار قونقا دور کرده. و این یعنی فشار به قونقا توسط منابع بیشتر تپسی.

بنظرم با این شرایط و مدل کسب و کار حال حاضر قونقا زنده موندن اون‌ها به اما و اگر خواهد کشید. بنظر میرسه قونقا باید فورا، قبل از تمام شدن منابع، باید در مدل کسب و کارش تغییرات اساسی ایجاد کنه.

بیشتر بخوانید
آیا در مسیر درستی برای ایجاد تغییر هستیم؟

ست گادین میگه برای اینکه بفهمیم در مسیر درستی برای ایجاد یه تغییر هستیم یا نه، باید به چندتا تا سوال پاسخ بدیم.
یکی از سوال‌ها اینکه بفهمیم تغییری که داریم ایجاد می‌کنیم به چه کسایی بر میخوره، باعث میشه چه کسایی عصبانی بشن و بخوان علیه‌مون مبارزه کنن؟

اگه چنین کسایی وجود ندارن میشه نتیجه گرفت که راه رو داریم اشتباه میریم و قرار نیست تغییری اتفاق بیفته.

 

بیشتر بخوانید