قسمت دوم "درباره‌ی بازی‌ها و قسمتی از زندگی من" یا "رویداد نوآوردگاه"
ولاگ: قسمت دوم “درباره‌ی بازی‌ها و قسمتی از زندگی من” یا “رویداد نوآوردگاه”


این ولاگ ادامه‌ی ولاگ قبل (لینک این ولاگ در پی نوشت یک) است، همان که در مورد داستان زندگی من در شتابدهنده‌ی شزان بود.

ابنبار می‌گویم که چطور شد که به شزان رفتم، چطور وارد رویداد نوآوردگاه شدم و آنجا چه کار می‌کردم. به همین خاطر با حامد حامدیان، اول از همه یک دوست باارزش و بعدا مدیر نوآوردگاه و کسی که من را به شزان دعوت کرد، نشستیم و گپ زدیم.

پی‌نوشت یک: اگر ولاگ “قسمتی از زندگی من+ کمی هم مورد بازی‌ها” را ندیده‌اید از لینک پایین تماشا کنید:

ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها

نوآوردلاگ، هر هفته ساعت 10 شب از طریق کانال آپارات نوآوردگاه منتشر می شود.

توضیح 1: اگر نمی‌دانید ولاگ چیست بر روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

توضیح 2: برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

 

 

بیشتر بخوانید
ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها
ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها

این قسمت درمورد داستان زندگیم توی یک سال گذشته در شتابدهنده‌ی شزان و رویداد نوآوردگاهه که در آخر یه‌ جورایی ربط پیدا میکنه به “بازی”. بله دقیقا بازی! برای همین کمی هم از تاریخچه ی بازی، آینده بازی و همینطور گیمیفیکیشن هم گفتم.

نوآوردلاگ، هر هفته ساعت 10 شب از طریق کانال آپارات نوآوردگاه منتشر می شود.

توضیح 1: اگر نمی‌دانید ولاگ چیست بر روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

توضیح 2: برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

#ولاگ

بیشتر بخوانید
بازی جدید من: طعم ابرها و بقیه‌ی چیزها
بازی جدید من: طعم ابرها و بقیه‌ی چیزها

انگار که چشم گذاشته باشم و آفتاب خواسته باشد قایم شود. از اتاقم آمدم بیرون تا بروم نامه پست کنم. یکهو آفتاب پرید جلوی من. اینجور موقع‌ها عطسه‌ام می‌گیرد. انکار نمی‌کنم که گاهی اوقات حتی زمانی که آفتاب نخواهد من آنقدر دنبالش می‌کنم تا عطسه‌ام بگیرد. بنظر من که کِیف می‌دهد.

ایستادم و عطسه کردم. وقتی چشم‌هایم را باز کردم یک ابرِ تپلِ سفید به من نگاه می‌کرد. نمی‌دانم آیا هستند آدم‌هایی که بدون بستن چشم‌ها عطسه کنند؟ البته وجودشان چندان هم اهمیت ندارد، واقعا مسخره است موقع عطسه چشم‌ها باز باشند!
یک ابرِ تپلِ سفید. تعجب کردم که با وجود عطسه‌ی من هنوز بی‌حرکت مانده بود. چند باری محکم سعی کردم فوتش کنم ولی بی‌نتیجه ماند. بعد با خودم فکر کردم که بی‌انصافی است که ابر مزه نداشته باشد. اصلا بنظر من اینکه می‌گویند ابر بخار آب است مزخرف محض است. معلوم است که بخار آب نیست و معلوم است که مثل بخار آب بی‌طعم نیست.
یک ابر میتواند چه مزه‌ای داشته باشد؟ شاید مثل پشمک باشد، نه کلیشه‌ای است. یا شاید مزه‌ی سفیده‌ی تخم مرغ زده شده، نه بی‌مزه است. آهان! شبیه طعم بستنی وانیلی. بنظر من که طعم بر حقی بود. شروع کردم به راه رفتن ولی آن طرف هم یک ابر سفید تپل دیگر بود و حتی آن یکی طرف. این همه بستنی هم حال بهم زن است و هم اعصاب خورد کن. دوباره ایستادم. چرا فقط به چیزهای سفید فکر می‌کردم؟ چون ابر سفید است؟ گور پدر عرف. باید مزه‌ی دیگری انتخاب کنم، چه به رنگ سفید بیاید چه نیاید.
با خودم فکر کردم چطور است که سفیدی ابر را پوستی تصور کنم دور یک چیز غول‌پیکر. مثلا پرتقال. تصور کردم که پوست پرتقال نارنجی نیست و حتی شکلش هم گرد نیست. تصور کردم که پرتقال شکل ابر است، با پوست سفید و شکل عجیب و غریب. بعد ابر را از وسط بریدم. یک پرتقال آبدار بود. از همانجا چکاندمش در دهان و هوم! آن یکی یک کیوی است، آن طرفی هم یک هندوانه. راضی شدم و به راهم ادامه دادم.

موقع برگشتن پیاده بودم. مثل همه‌ی آدم‌های پیاده بازی‌های مسخره انجام می‌دهم، البته شاید کمی سخت‌گیرانه‌تر. سعی می‌کنم پایم روی خط سنگ فرش‌ها نرود، از روی سایه‌ی تیرک‌های برق می‌پرم، سعی می‌کنم با سایه‌های آدم‌ها برخورد نکنم و قوانین دست و پاگیر دیگری که باعث شباهت من به یک فراری تیمارستان است. با اینکه بازی خسته کننده‌ای است ولی انگار مجبورم به انجام دادن آن.

ولی اینبار موقع برگشتن هنوز به فکر ابرها بودم. کم کم متوجه شدم که همه جا پُر از چیزهایی است که می‌توانند مثل ابرها بی‌مزه نباشند. و شروع کردم به فکر کردن به اینکه هر چیز می‌تواند چه مزه‌ی غیر عادی داشته باشد. بعضیشان بد مزه بودند ولی بعضی دیگر اصلا! مثلا تازه فهمیدم چراغ‌های عقب اتومبیل‌ها چقدر خوش‌مزه‌اند، شبیه یک ژله‌ی آلبالویی‌ که دور از چشم مادرت می‌توانی با دست بیفتی به جانش. یا درختان اقاقیا! دورشان را با کیت‌کت گرفته‌اند و مطمئنا توش از شکلات آب شده‌ی سوئدی پر شده است.

الحال این بازی جدید من است. بنظر تا زمانی که از این بازی خسته شوم و دوباره برگردم به همان فراری روانی، می‌تواند استراحت مناسبی باشد.

 

پی‌نوشت: اگر ولاگ من در مورد بازی‌ها و آنچه که در یک سال گذشته برای من اتفاق افتاد را ندیده‎‌اید می‌توانید از این لینک تماشا کنید:

ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها

و همینطور اگر بلاگ پست تاریخچه‌ی بازی‌ها را نخوانده‌اید میتوانید از این لینک بخوانید:

تاریخچه‌ی بازی ها و علت بوجود آمدنشان

بیشتر بخوانید
جنگ خوب است ولی فقط با شمشیر چوبی
جنگ خوب است، ولی فقط با شمشیر چوبی

جنگ خوب است. جنگ حال می‌دهد. ولی فقط با شمشیر چوبی.
فریادها بیدار شدند و مشت‌های گره کرده را به آسمان پرتاپ کردند. بیش از اینکه شبیه نوعی تایید باشد، شبیه نوعی اعلان جنگ بود. نهیب حمله با نیزه‌هایی که آسمان را خط می‌نداختند.
(اگر بلاگ پست “در سوگ انسان” را نخوانده این از این لینک مطالعه کنید: در سوگ انسان)
تشویق‌های الکی. آدم‌هایی که اگر فقط منافعشان به خطر بیفتد به راحتی قاچ کردن هندوانه گردن می‌زنند. فکر نکنید منظور از منافع یک کوه الماس است، نه! کافی است کفششان را کثیف کنید. احتمالا این ظلم را در حق آدم‌های زیادی کرده‌اید ولی بدانید که تنها دلیل زنده بودنتان عدم دسترسی آن‌ها به اسلحه بوده است. قضاوت کردم؟ می‌خواهم قضاوت کنم. دلیلی ندارد که قضاوت نکنم. مسئله‌ی جنگ است. مسئله‌ی تصمیم‌گیری روی خرید خودکار با نوک 1 میلیمتر یا .07 میلیمتری نیست. مسئله‌ی معامله کردن زندگی یا مرگ است. شاید فکر نکنید وقتی که جنگ در کلمه‌های زندگی و مرگ حل میشود، آنکه ملال آور است، مرگ است. اشتباه نکنید، همه‌ی داورها در این مبارزه دست زندگی را بالا خواهند برد. کودکی‌های تاراج شده، آرزوهای سوخته، فراق هر آنکه داشتی. زندگی در جنگ همچون سنگی گداخته است روی سینه که آدمی آنرا به آهستگی می‌بلعد. آدم‌های بالغ یاد گرفته‌اند که دروغ بگویند و پنهان کنند. از آن‌ها در مورد جنگ نپرسید. از کودکی بپرسید که باخته است. او نمی‌تواند دروغ بگوید ولی هنوز به همان اندازه انسان است که آدم‌های بالغ. از او بپرسید. آنگاه می‌توانید انسان بودنتان را اندازه بگیرید. آیا هنوز می‌توانید به او خیره بمانید و با نگاه بگویید که من می‌توانستم کاری کنم ولی هیچوقت نخواسته‌ام و به همین خاطر است که الآن تو باخته‌ای؟

آدم‌ها باید روزی جنگ را کنار بگذارند. راستش را بخواهید به آن آدم‌هایی که قرار است بروند در مریخ زندگی کنند، حسودی می‌کنم. یک عده‌ی چند صد تاییِ آدم که از بین چند میلیارد آدم انتخاب شده‌اند. آنجا نه دروغی خواهد بود، نه دزدی، نه جنگی چون آن‌ها انتخاب شده‌اند!

الحال من نمی‌گویم جنگ بد است، اتفاقا جنگ خوب است، حال می‌دهد، ولی فقط با شمشیرهای چوبی.

پی‌نوشت: این ویدئو منتسب به یک کودک سوری است. متاسفانه نسخه زیرنویس‌دار آن را پیدا نکردم تا در همینجا بگذارم، برای همین لطفا برای تماشا از لینک پایین استفاده کنید. علاوه بر تماشا، داستان ویدئو هم در این لینک گفته شده است.
لینک ویدئو: کودک سوری که برای آزادی می خواند!

بیشتر بخوانید
نقد مانندی برای بازی Call Of Duty: WWII
نقد مانندی برای بازی Call Of Duty: WWII

قبلا گفته بودم که من یک گیمر بوده‌ام (اگر بلاگ پست خاطرات یک زندگی: دنیای بازی‌‌های ویدیویی را نخوانده‌اید می‌توانید از این لینک مطالعه کنید) و در جای دیگری توضیح دادم که من از طریق بازی Call Of Duty با مفهوم “شروع دوباره” یا همان “New Game” آشنا شدم (اگر بلاگ پست اولین تجربه‌ جدی من در درک مفهوم New Game را نخوانده‌اید میتوانید از این لینک مطالعه کنید).

چند وقت پیش با فرشاد کاظمی رفتیم مغازه‌ی بازی‌فروشی و چندتایی بازی خریدیم. یکی از آن‌ها آخرین نسخه‌ از CAll Of Duty بود. بغیر از دو نسخه‌ی این بازی، بقیه نسخه‌ها را حداقل 2 بار بازی کرده‌ام که آن دو نسخه‌ی جا مانده را همین تابستان بازی خواهم کرد.

معمولا وقتی دوست دارم Call Of Duty بازی کنم که از چیزی عصبانی هستم و دوست دارم همان ثانیه چیزی را خراب کنم. Call of Duty : WWII را هم با همین دیدگاه خریدم، اما خیلی زود فهمیدم که این یکی فرق می‌کند.

هدفون‌ها روی گوش، دست‌ها روی دسته‌بازی، آماده؟ شروع شد! یکهو پرت می‌شوی وسط D-Day، و مطمئنی که کاپیتان جان میلر به زودی دستور نجات سرجوخه راین را دریافت خواهد کرد. تلو تلو خوران در قایقی کوچک به ساحل نورماندی نزدیک می‌شوی و گلوله‌ها زوزه‌کشان قایق را می‌بوشند. از تا اینجای بازی بنظر تکراری است ولی وقتی قایق‌ها به ساحل می‌رسند همه چیز تغییر می‌کند.

اولین چیزی که متوجه می‌شوید این است که انگار قرار نیست که تا پایان مرحله با یک اسلحه ادامه دهید. گلوله‌ها زود‌تر از چیزی که فکر می‌کنید تمام می‌شوند و مجبورید از هر اسلحه‌ی دم دستی، حتی آن‌هایی که دوست ندارید، استفاده کنید.
دومین چیز این است که تحقیر نمی‌شوید. در نسخه‌های قبل اگر قرار بود که جایی بروید که نباید بروید، کاری بکنید که نباید بکنید و اگر اتفاقی می‌افتاد که نباید می‌افتاد، گلوله‌هایی از ناکجا‌آباد می‌آمدند و در کمتر از چند ثانیه جسدتان روی زمین می‌دید. ولی در این نسخه اصلا از این خبرها نیست. اگر آنقدری که باید مهارت کسب کنید، می‌توانید خودتان را از مخمصه نجات دهید، و حتی بر خلاف روند و دستور بازی، مرحله را پیش ببرید.

اما خفن‌ترین چیز این بازی داستان است. اگر ارزش داستان نسخه‌های قبل را هم‌تراز “بی‌مصرف‌ها” بدانیم، داستان این بازی یک چیزی در مایه‌های “نجات سرجوخه راین” است. (بی‌انصاف نیستم، برای همین شاید تعمیم دادن این قضیه به همه‌ی قسمت‌های بازی عادلانه نباشد. استثنا قائل می‌شوم و می‌گویم که ارزش داستان Call of Duty 4: Modern Warfare در حد “لئون حرفه‌ای” بود.)

داستانی مملو از احساس، تا جایی که می‌تواند لبخند، اخم و حتی اشک به صورتت بیاورد. و من فکر می‌کنم اینبار این یک نه بازی که یک تکه از فرهنگ بود که به خورد گیمرها رفت. بعد از بازی کردن آن دیگر هیچگاه نمی‌خواهی جنگی اتفاق بیفتد. نمی‌خواهی تاریخ تکرار بشود. من بشوخی می‌گفتم ای‌کاش 1920 به دنیا می‌آمدم تا دنیای مافیا و جنگ جهانی دوم را از دست نمی‌دادم. در مورد مافیا هنوز نظرم عوض نشده است ولی حس‌های ترس، نگرانی، غم و ناامیدی بقدری در این بازی رنگ دارد که دیگر هیچوقت نمی‌خواهم جنگی را ببینم، حتی جنگ جهانی دوم.

به حق که این بازی مزه‌ی تلخ جنگ را زیر زبان می‌آورد.

بیشتر بخوانید