حسرتی که برایم باقی می‌ماند

پیش‌نوشت: داشتم تمرین‌های انجام شده‌ی متمم‌ام رو نگاه می‌کردم که چشمم به این نوشته خورد. خیلی وقت پیش متمم از خواننده‌هاش خواسته بود از خودشون سوال بکنند که “اگر امروز بمیرم، حسرت چه چیزی را خواهم خورد و جای خالی چه رویداد یا اتفاق یا دستاورد یا تجربه‌ای را حس خواهم کرد؟”.

دوست داشتم چیزی که در اون تمرین نوشته بودم رو اینجا با شما به اشتراک بذارم. چیزی که هنوز هم بهش معتقدم.

 

نوشت: طوری زندگی می‌کنم که حسرتی نداشته باشم، طوری که انگار هر روز آخرین روز نفس کشیدنه.

اما گاهی، نه، همیشه یه حسرت بزرگی دارم. حسرتی که الان شبیه یه توصیه شده برای کسایی که دوستشون دارم.

هیچوقت توی رویاهات کس دیگه‌ای رو راه نده.

شاید بدبینانه و شاید غیرممکن بنظر برسه اما چهره‌ی یه کس دیگه تو رویاهات، کسی که دیگه نیست، گند می‌زنه به همه‌ی رویاها. اگه اون آدم رفت و دیگه نبود باید برای چیزهایی تلاش کنی که بزرگترین تیکه‌اش نیست. بدتر از اون، وقتی بهشون برسی جای خالی اون آدم بزرگ و بزرگتر میشه.

شاید بنظر حسرت کوچکی باشه ولی وقتی مدام هست، مثل یه درد درست وسط مغز که نمیشه هیچ کاریش کرد، اون موقع میفهمی گیر چه چیزی افتادی.

آدما این روزا مثل ابر بالا سرت هستن. الان نگاه کنی پیشتن ولی یکم بگذره دیگه نه. پس بهتره توی رویاهامون تنها باشیم.

بیشتر بخوانید
داستان کتاب فروشی: قانونِ پوست گران‌تر از مغز
داستان کتاب فروشی: قانونِ پوست گران‌تر از مغز
مهربان‌هایی که من بعد یار خواهند شد.

5 سال پیش همین موقع‌ها، کمی بیشتر یا کمتر، شهر کتاب‌ تبریز را پیدا کردم . تازه افتتاح شده بود. چیز زیادی نداشت، مشتری زیادی هم نداشت. ولی برای من که گیر ادبیات بودم جای خوبی بود. یادم می‌آید یک روز که رفته بودم آنجا، چندتا از کتاب‌های حیسن پناهی را خریدم با یک اسباب بازی برای تولد دوستم. (خیلی وقت‌ها حال خوبی نداشته باشم می‌روم کتاب‌فروشی که سر دماغ بیایم). بغل اسباب بازی‌ها جعبه‌های قشنگی گذاشته بودند. من سر عملیات پیچاندن کاغذ دور چیزی که قرار است هدیه داده شود وسواس دارم و شاید چندین ساعت زمان با گونیا، خطکش، نقاله (!) و ابزارهایی از این قبیل تلف کنم تا چیزی کادوپیچ شود. حوصله‌ی ور رفتن با آن‌ها را نداشتم. از طرفی بنظر می‌آمد این جعبه‌ها دور کننده‌ی همین بلا باشند. یکی را برداشتم و رفتم طرف صندوق. فاکتور را که داد دیدم اسباب بازی 6 تومان شده است و جعبه 15 تومان. کم سن بودم و مثلا برای اینکه غرورم در مقابل غربیه‌ی صندوقچی نشکند جعبه را بر نگرداندم. همه چیز را انداختم در مشما و بیرون رفتم. آنقدر این واقعه در من اثر گذاشت که برچسب قیمت را نکندم و ماند، فراموش کردم. همه دیدند. از آن موقع به بعد دیگر همیشه حواسم به قیمت‌ها هست تا سراغ چیزی نروم که پوستش از مغزش گران‌تر باشد، چون آدم را خجالت زده‌ می‌کند.

دیگر هیچوقت پایم را آنجا نگذاشتم یعنی فرصتش پیش نیامد.

دو شب پیش فهمیدم که دیگر کتابی برای خواندن ندارم و چون در خانه پدری بودم مجبورشدم بروم همان جا.

خیلی طول نکشید تا با پرس و جو قفسه‌ی کتاب‌های مربوط به کسب و کار را پیدا کنم. همه‌ی عنوان‌ها وعده‌های عجیب و غریب می‌دادند. طبق فرموده هر چیزی را که می‌خواستید می‌توانستید نهایتا در کمتر از یک روز بدست آورید.  “در کمتر از فلان دقیقه پولدار و موفق شوید”،  عنوان‌هایی شبیه این. همه‌ی قفسه‌ همین بود، بدرد نخور. از بدرد نخور بودن آن‌ها همین بس که پول داشتن و موفق بودن را هم سنگ می‌پنداشتند.

همانطور که چهار زانو رو به روی قفسه نشسته بودم کله‌ام را رو به متصدی برگرداندم. گفت: “بفرمایید.” شروع کردم و همه‌ی لیست کتاب‌هایی که می‌خواستم را خواندم. جواب‌‌ها یا “تمام کردیم” بود یا “هیچوقت این کتاب را نداشتیم”.

خلاصه چندتایی کتاب پیدا کردم (همانهایی که در نگاره‌اند). موقع حساب کردن صندوقچی که مطابق انتظار عوض شده بود گفت “چرا شما اشتراک ندارید؟!”. عصبی بودم. صابون خواندن دو سه تا از کتاب‌هایی که نداشتند را از چند ماه قبل به شکم زده بودم. بی‌حوصله شماره تلفن را گفتم و ثبت کرد. رفت زیر میز کمی اینور آنور شد و آخر سر یک کتاب که با بی‌سلیقه‌گی کادو شده بود را گذاشت روی میز. “این هم تقدیم شما”. ذوق نکردم، اصلا دوست نداشتم بهش دست بزنم. دوست داشتم برگردانمش ولی صندوقچی معلوم بود تازه‌کار است و اخلاق حکم می‌کرد به برجکش نزنم. با همان بی‌حوصلگی هدیه را برداشتم. طبق معمول همه چیز را چپاندم در مشما و زدم بیرون.

صبح که بیدار شدم یک کتاب روی میز رها شده بود، بغل کاغذ کادوی پاره. کمی رفتم جلو تا عنوان کتاب را بخوانم، نوشته بود “مربی شش دقیقه‌ای”. کاش بر می‌گرداندمش.

بنظرم درباره‌ی قانون “دور چیزی که پوستش گران‌تر از مغزش است خط بکش” به حد کافی سخت‌گیر نبودم. یا شاید هم باید سخت‌گیرتر شوم. بهرحال بنظرم هنوز هم نادیده گرفتن این قانون باعث خجالت زده شدن می‌شود.

نکته: تحلیل بازار و شناختن مشتری چیزیه که در هر کسب و کاری قبل از طراحی (اگه مکان و قیمت ثابت باشن) و ارائه‌ محصول (اگه مکان و قیمت متغییر باشن) باید انجام بگیره. توی ناداستانی که گفته شد متصدی با دیدن کتاب‌های خریداری شده می‌تونست بفهمه که این مشتری مخاطب کتاب‌های به اصطلاح بازاری نیست و نباید اون هدیه‌ رو بده. زیاد هم تقصیر متصدی نیست، تقصیر کسیه که کتاب فروشی داره و هنوز مشتری رو نمیشناسه. با هزینه‌ی هدیه،

طبق چیزی که روی جلد نوشته شده بود، میشد هدیه‌های دیگه داد، مثلا با هزینه‌ی کمتر میشد مداد و پاک کن خوب داد. اینطوری هم مشتری‌ خوشحال بود هم هزینه‌ها کم. (درباه‌ی فواید مشتری خوشحال هم که فکر کنم به اندازه کافی شنیدیم.)

مثلا می‌تونیم این رو عبرت قرار بدیم و در مورد هدیه‌های سازمانی که به هر بهانه‌ای میدیم تجدید نظر کنیم. (در صورت داشتن قصد تجدید نظر به این مقاله‌ی متمم مراجعه فرمایید.)

مسئله: من یک راز فاش کن نمک نشناسم یا یک نیمچه رهنمون کسب و کار؟!

بیشتر بخوانید
سربازی ، فرصتی برای آدم‌تر شدن

سربازی جالب است. هیچوقت فکر نمی‌کردم سربازی تبدیل به یکی از بدردبخورترین تکه‌های زندگی‌ام شود. یک فرصت بزرگ برای فکر کردن بدون داشتن هیچ کار و مسئولیتی . همیشه شنیده بودم سربازی آدم را مرد می‌کند، البته این اواخر همه یکجور دیگر می‌دیدنش، سربازی هیچ چیز ندارد جز حمالی برای یک عده.

قبول دارم، 21 ماه زمان خیلی زیادی است. زمان زیاد خیلی بد، چون به این طریقی که دارد برگزار می‌شود آسیب‌های جدی و شاید جبران ناپذیر به این خاک وارد می‌کند که اساسی‌ترین آن‌ها آسیب‌های اقتصادی و اجتماعی است.

بگذریم، وقتی در مورد جالب بودن سربازی گفتم منظورم دوره‌ی آموزشی بود.

مثلا اندر فواید این دوره حل شدن مسئله بی‌حالی من بود. سال‌ها داشتم با مشکل بی‌حالی مبارزه می‌کردم، با انواع و اقسام راه‌ها، و در آخر هم هیچ چیز نسیبم نمی‌شد. اما سربازی به کار آمد و فهمیدم همه‌ی مشکل از ورزیده نبودن فیزیک بنده است. بله جسم، همان چیزی که می‌پنداشتم تنها مسئولیتش رساندن سر از جایی به جای دیگر است، یک وسیله‌ی نقلیه رایگان.

قبلا گهگاهی سعی در ورزش داشتم اما بعدها که غیر از اتلاف وقت چیز دیگری در آن ندیدم آن گهگاه رو به هیچگاه رفت. اما سربازی فهماند هر چه بدن ورزیده‌تر باشد به همان اندازه می‌توان از مغز کار زیادتری کشید. تصمیم بر آن شد که بعد سربازی به ورزیدگی اهمیت دهم ولی نه از این شلنگ تخته انداختن های الکی و پوچ بلکه یک چیز خیلی سخت و نزدیک به گریه. (منتظر پیشنهادهایتان برای معرفی این فعالیت گریه‌آور هستم).

یا مثلا یک چیز دیگری که ابدا فکرش را هم نمی‌کردم چیز بدی باشد، آهسته بودن من بود. به این معنی که هر کار فیزیکی را باید آرام و آهسته انجام داد. دلیل هم داشتم، خب وقتی بی‌حال هستم چرا باید برای فعالیت‌هایی غیر از فعالیت‌های فکری نیرو تلف کنم.

اما در راستای همین ورزیده شدن و کارهای عجله‌ای که باید در سربازی انجام داد، دیدم که نخیر اینطور نیست. فهمیدم می‌توان اینجور کارها را جنگی به سرانجام رساند و در عوض زمان زیادتری بدست آورد. بنظرم آمد جنگی بودن و داشتن زمان، معامله پرمنفعت‌تری است نسبت به آهسته بودن و داشتن نیرو.

یک چیز دیگر. داشت یادم می‌رفت. اینکه اگر شما نخواهید کسی نمی‌تواند اذیتتان کند. در پادگان بنا بر این است که باید اذیت کنند و اذیت شوی و دلت بشکند. با درست یا غلط بودن آن کاری ندارم. مثل دیگران روزهای اول اذیت شدم ولی زود فهمیدم که انتخاب با من است. مثلا در هنگام تنبیه‌های طاقت‌فرسا (همان‌هایی گریه در می‌آورند، مثل فعالیتی که دنبالش هستم و قرار است در مورد آن پیشنهاد بدهید) بقیه سربازها غر می‌زنند چون دارند تنبیه می‌شوند ولی من با کمال میل انجام می‌دهم چون دارم ورزیدگی کار می‌کنم. گرچه اعتراف می‌کنم گاهی طاقتم طاق می‌شود و بدتر از همه غر می‌زنم. (چون قرار است این تکه از نوشته بعدها یک نوشته‌ی طولانی‌تر شود به همین اشاره اکتفا می‌کنم.)

الحال این‌ها تجربه‌های بدست آمده از سربازی تا این روز بودند و فکر می‌کنم همین‌ها کافی هستند، بزرگ و خوشحال کننده‌. تجربه‌هایی که در هیچ کتابی و نصیحتی نخوانده و نشنیده بودم. یکجورهایی می‌خواهم جشن بگیرم. خلاصه سربازی شاید آدم را مرد نکند ولی ممکن است آدم را کمی آدم‌تر کند.

بیشتر بخوانید
می‌دونی احتمال رسیدن به آرزوها و رؤیاهات چقدره؟! صفر!

فرداد جهانبخش

این عكسو دوست دارم. یه حس خوبی میدی. یادم ‌میندازه راهی كه دارم میرم انگاری راه خوبیه. یه بار دوستی بهم گفت: می‌دونی احتمال رسیدن به آرزوها و رؤیاهات چقدره؟! صفر!
اون روزا نشستم فکر کردم و همون روزا تصمیم گرفتم پامو از گلیم بیرون کنم و عهد بستم خیلی زودتر از چیزی كه همیشه خیال می‌کردم به آرزوها و رؤیاهام برسم. پس بارمو برداشتم و شروع كردم.
نمی‌دونم می‌تونم به چیزهایی كه می‌خوام برسم یا نه ولی می‌دونم كه موقع مردن هیچوقت ناراحت و گرفته نخواهم بود. موقع مرگ به زندگی لبخند میزنم چون از ته قلب خواهم دونست كه من هیچوقت همه‌ی تلاشم رو نكردم، من بیشتر از این حرفا انجام دادم.
یعنی روزی میاد كه اون دوست ته ته‌های دلش بگه اوه اوه من اشتباه فکر می‌كردم؟! اون “اوه اوه” رو نگه اصلا بدرد نمی‌خوره این جمله.

بیشتر بخوانید
زیبا! قلم نمی‌آید…

حوصله نوشتن نبود. اما مبارزه برای با “حسش نیست” کمی به خود تکان دادم و قلم بدست گرفتم. روی کاغذ نوشتم:

زیبا…

قلم گیر کرد و به هیچ خیره شدم. ناگاه عمو خسرو زمزمه را شروع کرد:

زیبا هوای حوصله ابری است…
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا!
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می‌چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه‌های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل‌ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
درتندباد عشق نلرزد
زیبا
آن‌گونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می‌کنم
آن‌گونه عاشقم که نیستان را
یک جا هوای زمزمه دارم
آن‌گونه عاشقم
که هر نفسم شعر است
زیبا!
چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا!
کنار حوصله‌ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می‌شوم
زیبا!
ستاره‌های کلامت را
در لحظه‌های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا!
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا

 

پی‌نوشت: اگر دوست داشتید می‌توانید قطعه “زیبا” از آلبوم “مهربانی” را با صدای خسرو شکیبایی دوست داشتنی گوش بدهید. اصلا پیشنهاد می‌کنم دوست نداشتید هم دنبالش بگردید. حیف است گوش ندهید.

بیشتر بخوانید