همیشه، کلمه‌ای که هیچگاه وجود نداشت

فکر می‌کنم کلمه‌ی «همیشه» تنها راهی است برای زیبا ساختن کتاب‌ها و فیلم‌ها. همیشه هیچگاه در زندگی بشریت بغیر از یه کلمه نبود. حتی روزی هم که در جایی دفن می‌شویم آنجا آرامگاه همیشگی ما نخواهد بود (نمی‌دانم وقتی دفن شویم آرام خواهیم شد یا نه، ولی ظاهرا چشمانی بسته و تنی درازکش برای ما معنی آرامش را می‌دهد)، ما در شکم و مدفوع موجودات ریز زیر خاک جا به جا خواهیم شد.

اتفاقات زندگی مثل ستاره‌ای چشمک زن‌اند. هر چمشک یه اتفاق. شروع می‌شود و جایی پایان می‌یابد و دوباره اتفاقی دیگر.

من فکر می‌کنم ما می‌توانیم چیزی را کش دهیم. ولی نمی‌توانیم آن را ابدی کنیم.گاهی این کش دادن‌ها خوب است و گاهی بد. شاید بهتر است نگذاریم اتفاقات زندگی کش پیدا کنند. اگر فکر کردیم جایی چیزی قرار است تمام شود بگذاریم تمام شود. تنها از آن اتفاق یاد بگیریم تا بتوانیم اتفاقات زیباتری را بسازیم. آنقدر زیبا که یاد همه بماند.

من اگر ستاره بودم دوست داشتم چشمک زن باشم و پر فروغ، نه ستاره‌ای که زور خود را می‌زند تا سوسوی بگمان خود ابدی را به چشم دیگران برساند. اینگونه شاید وقتی می‌مردم مردم می‌گفتند آسمان با او زیباتر بود.

زندگی خود را در ذهن‌های دیگران کش بدهید نه در روزهای عمرتان. روزهای عمر با هر تیک‌تاک ساعت دورتر می‌شوند و ذهن‌های مردم با هر تیک تاک آگاه‌تر.

بیشتر بخوانید
توصیه‌های بدردنخور- اینقدر کار نکن، زود می‌میری!

قبل از اصل: کمی بیشتر از دوسال و شش ماه پیش بود. افسردگی شدیدی گرفتم. نمی‌خواستم پیش روانشناس بروم، چون یک روانشناس با ندانم کاری‌هایش مرا به آن حال و روز انداخته بود.

افسردگی بحرانی شود اثرات فیزیکی هم در پی دارد. خستگی و خواب آلودگی یکی از این اثرات هستند.

نمی‌خواستم تسلیم شرایطی شوم که برایم پیش آمده بود. می‌خواستم نشان دهم در مورد من اشتباه قضاوت می‌کنند (همچنان می‌خواهم نشان دهم ولی ظاهرا هنوز نتوانسته‌ام.) آن روزها بیشتر از چند ساعت نمی‌توانستم بیدار بمانم و در روز باید چند مرتبه می‌خوابیدم تا از لا به لای ساعت‌های گیج بیداری چند ساعتی بدرد بخور سوا کنم.

آرزویم بود تا بتوانم روزی 3 ساعت کار کنم. کم کم حالم بهتر شد و من می‌توانستم ساع‍ت‌های بیشتری کار کنم. ساعت‌های کارم بیشتر و بیشتر می‌شد و وقتی یاد آن روزها می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد و با خودم فکر می‌کنم آرزوی روزی 3 ساعت چقدر مسخره است.

تا اینکه این مدت زمان را به 8 ساعت رساندم.
نمی‌دانم ساعت‌های کار را چطور اندازه می‌گیرند ولی من ساعت‌هایی را «ساعت کار» می‌گویم که مغزم درگیر چیزی باشد که باید انجام شود. یادیگیری و آن چیزی که باعث بهتر شدن من شود هم کار می‌نامم. شاید گاهی 15 ساعت در دفترم باشم ولی آن زمانی را حساب می‌کنم که مغز درگیر باشد. اینطور مطمئن می‌شوم که خودم را با ماندن در محیط کار گول زده‌ام و می‌فهمم مدت زمانی که واقعا کار کرده‌ام چقدر بوده است.

از آنجایی که روز تعطیل در طول هفته ندارم می‌توانستم بگویم که من یک روز بیشتر از سایر مردم دیگر کار می‌کنم. (البته فکر نمی‌کنم با این معیاری که من دارم ساعت کار افرادی که طبق قانون صبح سرکار می‌روند و عصر بر می‌گردند از پنج ساعت تجاوز کند). چند ماهی بود که می‌خواستم این رقم را به 9 ساعت افزایش دهم تا این بار بتوانم بگویم من در هفته دو روز بیشتر از سایر مردم تلاش می‌کنم. می‌دانم این مقدار تلاش هنوز کم است و در هفته چیزی حدود 60 ساعت می‌شود اما من جز این حرکت لاک پشتی برای بیشتر کردن آن بلد نیستم.

بعد از چند ماه تلاش چند روز پیش چیزی نظرم را جلب کرد و لبخندی به روی لبانم آورد. من در کمترین حالت 9 ساعت کار می‌کردم.

اما خود اصل:

دیروز با دوستانم بودم و از اتفاقاتی که در طول هفته برایشان رخ داده بود می‌گفتند. اتفاقات دوست داشتنی و جالب. قبل‌ها من هم از این جور داستان‌ها داشتم و تعریف می‌کردم ولی آن روز فهمیدم همه‌ی داستان‌هایی که یادم می‌آید برای مدت‌ها قبل است و احتمالا بارها آن‌ها را برایشان بازگو کرده‌ام.

جالب‌ترین داستان آن هفته‌ام این بود که جلسه ای را اشتباهی رفته بودم و طرف مقابلی که رو به رویم نشسته بود یک سرمایه گذار بود و من به هوای آن که او کارفرما است شروع به توضیحات زیاد کردم و در نهایت وقتی با لبخند پیروزمندانه به او گفتم در خدمتم، با چشمانی باز و متعجب گفت: خواهش می‌کنم من در خدمتم، دقیقا چی میخوای عزیزم؟! و من ناامید از اتاق خارج شدم یا بهتر بگویم بصورت محترمانه با رد و بدل کارت‌های ویزت بیرون انداخته شدم.
آن روز ساکت بودم و با لبخندی به داستان‌های بامزه‌ی دوستانم گوش می‌دادم. یکی از آن‌ها که فهمیده بود این توداری برای چیست گفت: فرداد تو زود میمیری. از بس کار میکنی! (وقتی بقیه از کار کردن من می‌گویند یاد دوست خوبی می‌افتم. می‌گفت فرداد من که هیچ تلاشی نمی‌کنم از تو که اینقدر کار می‌کنی موفق‌ترم.)

این حرفش گردبادی از افکار در ذهنم به راه انداخت.

با خودم فکر کردم مرگ موهبت بزرگی برای من است و شاید این روزها جسورانه‌ترین کاری که می‌کنم ادامه دادن است. اما هر ادامه دادنی؟!

کار کردن برای من تفریح است. یادم می‌آید روزهای اول که می‌خواستم این ساعت‌های را بنویسم دلم نمی‌آمد عددی بنویسم. فکر می‌کردم کار چیز خسته کننده و زجرآوری است که با تفریح قابل تحمل می‌شود اما اینگونه نبود. کار در دایره واژگان من یکی از لذت بخش‌ترین تفریح‌هاست.

ولی آن را تنها برای تفریح کردن انجام نمی‌دهم.دوست دارم وقتی از دنیا می‌روم بگویند «دنیا با فرداد زیباتر بود». من آدم حسودی نیستم و می‌توانم بگویم من به هیچکس حسادت نمی‌کنم. مگر انسانهایی در تاریخ مانده‌اند در موردشان چنین گفته می‌شود، «دنیا با آن‌ها جای زیباتری بود». من برای این هدف تلاش می‌کنم و برای این ادامه می‌دهم.

کار نکنم تا روزهایی بیشتری بدست اورم که حسرت چیزی که نشده‌ام را بخورم؟!  نه! قبل‌ها هم نوشته‌ام، من از فراموش شدن می‌ترسم. نه از خود فراموش شدن. فراموش شدن یعنی اینکه بقدر کافی بزرگ نبوده‌ای. من از بزرگ نبودن می‌ترسم.

نمی‌دانم آن روز می‌رسد که در مورد من هم این را بگویند یا نه ولی حداقل امروز می‌توانم طوری زندگی کنم که شب‌ها به وقت خواب، فکر مرگ مرا نترساند.

ترجیح می‌دهم از روزهایی که نفس خواهم کشید کمتر شوند تا شاید زودتر آن چیزی را ببینم که آرزو دارم، نه اینکه روزهای بیشتری بدست آورم تا در خیال آرزویی که هیچوقت نخواهم رسید غرق شوم.

 

بیشتر بخوانید
TechVoice-قسمت 10

قسمت 10 پادکست TechVoice هم رسید.
توی این قسمت می‌شنوید چطوری شنونده‌ی بهتری باشید، چطوری با دروغ مقابله کنید، چطوری سوالات چرت و پرت توی مصاحبه شغلی  نپرسین و یه عالمه چیزای دیگه.

 

بیشتر بخوانید
سورئالیسم، واقعیت درک نشده یا ماورائی راز آلود؟!

سال‌ها پیش خواندن و تماشا کردن چیزهای سورئال را دوست داشتم ولی از آن‌ها لذت نمی‌بردم.

یادم می آید وارد دانشگاه که شدم، فکر می‌کردم اگر چیزی در مورد حداقل این ایسم بدانم و به بقیه بگویم من سورئالیسم را چقدر دوست دارم، شاید خیلی جذاب است. پس شروع کردم به گوگل کردن و خواندن معناهای سورئالیسم.

آنچه در مورد معنای سورئال پیدا می‌کردم از آثار هنری سورئال، سورئال‌تر بود. هزاران بار تعاریفش را خواندم و عین همان هزاران بار هم چیزی حالی‌ام نشد. و همچنان این مشکل را داشتم که به بقیه نمی‌توانستم بگویم من چه چیز را دوست دارم. این ندانستن و شاید انتخاب نادرست آنچه دوست داشتم، بیشتر از آنکه پیشتر فکر می‌کردم جذاب است، سردرگمی من را نشان می‌داد. باید یکجوری این سردرگمی را رفع می‌کردم، اینطوری خیلی ضایع بود.
بزور می‌خواستم سر در بیاورم  که خالقین آثار چه می‌خواهد بگویند؟! قبل‌ها اینطور چیزهایی که میدیدم شرلوک هلمز بازی‌ام گل می‌کرد. آن موقع‌ها بساط دفتر دستکم را آماده می‌کردم و سعی می‌کردم نکته‌ای از نظرم دور نماند. این تکه کاغذ یکی از آن مدارک به نظر با ارزش است که از چندین بار خواندن اثر بدست آمده است.

نمیدانم چرا بر چسب ماوراءواقعیت که به چیزی چسبانده می‌شود خیلی راحت قبولش می‌کنیم و دیگر نمی‌خواهیم در معنا و مفهوم آن عمیق شویم.

 

در گیر و‌ دار این خواندن‌ها و جمع آوری مدارک یک جایی خواندم که یک زمانی منتقدین شروع کرده بودند به تحلیل  آثار سالوادور دالی و از آن مظامین اجتماعی و سیاسی استخراج کرده بودند. این را به دالی گفته بودند و او شروع کرده بود به خندیدن. گفته بود سورئال اگر کتاب باشد تنها باید خواند، اگر نقاشی و فیلم باشد تنها باید تماشا کرد و از آن گذشت و تحلیل آن احمقانه است.
درک نمی‌کردم چه می‌خواهد بگوید. با خودم فکر می‌کردم چقدر خودخواه است که می‌خواهد راز آثارش را برای خودش نگه دارد.
با اینکه موقع خواندن یا دیدن سورئال آن را به سان یک معمای بزرگ می‌دیدم و همه چیز را فدای یافتن معنا می‌کردم، اما در ته دلم احساسی به من دست می‌داد که بنظر می‌رسید هیچوقت غیر از عالم خواب آن را احساس نکرده بودم.

راز سورئایسم چه بود؟!

روزی نشستم و تعدادی از آثار را خواندم بدون اینکه کارآگاه بازی در بیاورم. احساس‌های بسیار عجیب و غریبی به من دست می‌داد. انگار در عالم رویای کس دیگری غوطه ور باشم.
می‌گویند ساختار مغز لایه‌ای است. نئوکورتکس از لایه‌های رویی است که مسئول افکار منطقی، تحلیل و زبان است. لایه‌های زیرین مغز مسئول احساسات، رفتارهای انسانی، تصمیم گیری‌ها است و هیچ ظرفیتی برای زبان ندارد. یعنی آنچه در لایه‌های زیرین رخ می‌دهد را نمیتوان با زبان بیان کرد.

اما کسانی مانند سالوادور دالی انگار می‌توانستند مقداری از آنچه در آن لایه‌ها اتفاق می‌افتاد را ترجمه کنند و به آن‌ها فیزیک ببخشند.

فکر می‌کنم سورئالیسم انتقال احساساتی است که بیانشان به زبان ما دشوار و گاه غیر ممکن است. اگر فرهنگ لغت را ورق بزنیم برای شادی، غم، خشم و غیره می‌توانیم مفاهیمی پیدا کنیم و آن‌ها را درک کنیم. اما برای برخی حس‌ها در هیچ فرهنگ لغتی سطری نوشته نشده است. شاید احساس‌ها گذرا و و ارزششان به مقدار همان چند سطر بنظر برسد اما من فکر می‌کنم اینگونه نیست. سورئالیست‌ها نشان دادند برای فهماندن مفهوم یک احساس باید کتاب‌ها نوشت و فیلم‌ها ساخت و نقاشی‌ها کشید. بنظرم آن‌ها ارزش احساسات را بهتر از هرکسی درک کردند.

همه‌ی تعریف‌هایی که از سورئال می‌خواندم در یک چیز مشترک بودند، سورئال به ماوراء واقعیت مربوط است.

نمیدانم چرا بر چسب ماوراءواقعیت که به چیزی چسبانده می‌شود خیلی راحت قبولش می‌کنیم و دیگر نمی‌خواهیم در معنا و مفهوم آن عمیق شویم.
آیا آنچه که ما نمی‌توانیم آن را به زبان انسانی بیان کنیم، در زمره‌ی ماوراءها قرار نمی‌گیرد؟! تصور کنید سال‌ها قبل در یونان باستان لپ‌تاپ خود را در می‌آوردی و هر آنچه می‌پرسیدند را گوگل می‌کردی. آن موقع در بخشی از تاریخ می‌توانستیم بخوانیم آتنا، خدای خرد در یونان باستان حلول کرد. چون آن‌ها مفاهیمی برای توجیه آنچه رخ داده است نداشتند و به ناچار آن را ماواءواقعیت می‌گفتند.

شاید سورئالیسم هم از این جنس باشد. ما آنقدر درگیر معنا و آنچه در اثر آمده است می‌شویم که  آن را نمی‌فهمیم و به اجبار ماورائی میگوییمش. یادمان می‌رود گاهی باید معنا را رها کرد. مثل همان چیزی که دالی گفت.

من فکر می‌کنم سورئالیسم بیان همان حس‌های درونی ما هستند که هیچگاه در لغت نامه‌ها برای آن‌ها مفهومی در نظر نگرفته ایم. لغاتی که خیلی‌ها نمی‌توانند مفهومش را بیان کنند و خیلی بیشتر نمی‌توانند بفهمندش.
این روزها سورئال را دوست دارم و از آن لذت می‌برم.

بیشتر بخوانید
در ستایش درد

توی متمم این رو خوندم.

دوست دارم در موردش چیزی بنویسم ولی هجوم افکار باعث می‌شه تنها بتونم سکوت کنم.

نیچه در کتاب «وانمود کن ناشنوا هستی» می‌نویسه:

 

همان‌قدر حکمت که در لذت وجود دارد، در درد هم یافت می‌شود.

درد هم مانند لذت، از نیروهای اصلی در بقاء گونه‌هاست. اگر چنین نبود، این نیرو مدت‌ها پیش از این از بین رفته بود و محو شده بود.

درد آسیب می‌زند. اما نمی‌توان این ویژگی را ایراد آن دانست. آسیب زدن، ویژگی ذاتی درد است.

هنگام تجربه‌ی درد، من فریاد آن کشتی‌بان را می‌شنوم که می‌گوید: بادبان‌ها را جمع کنید.

هر دریانورد دلیری، باید هزار شیوه برای تنظیم بادبان‌ها بداند که اگر جز این باشد، بسیار زود داستان زندگی‌اش به پایان می‌رسد و اقیانوس، او را در کام خود فرو می‌برد و می‌بلعد.

ما زندگی با انرژی کم را هم یاد بگیریم: به محض اینکه درد، پیام هشدار و احتیاط را صادر کرد، زمان کاهش انرژی و آرام‌تر شدن است: شاید خطر بزرگی وجود دارد، شاید طوفان بزرگی در راه است.

اینجا باید بیاموزیم که بی‌دلیل، خودمان را باد نکنیم و با بادبان‌های‌ جمع شده عبور خطر را نظاره کنیم.

البته کسانی هستند که با شنیدن نوای درد، آن فریاد ناخدا برایشان تداعی نمی‌شود.

اتفاقاً درد برای آنها، غرور و شادمانی و انرژی و جنگ آوری را می‌زاید.

بله. درد، لحظه‌های بزرگ زندگی آنها را می‌آفریند.

اینها قهرمان‌های بزرگ انسانیت هستند و معمولاً وجودشان برای جامعه‌ی انسانی هم دردآور است.

این افراد انگشت شمار و نادر را هم، باید مانند خود درد و با همان استدلال، با وجود دردی که برای انسان‌ها ایجاد می‌کنند پذیرفت.

آنها هم درست مانند درد، نیرویی برای جامعه بشری هستند که بقاء و تعالی انسان‌ را تضمین می‌کنند.

آن‌ها را باید پذیرفت، حتی اگر در برابر آرامش و راحتی مقاومت کنند و نتوانند در مقابل دیگران، احساس تهوعی را که نسبت به آن سبک شادمانی [شادمانی مبتنی بر آسایش] دارند پنهان کنند.

 

بیشتر بخوانید