چرا گاهی اوقات حسش نیست و گاهی اوقات هست؟!

یکی از بدیهای این دنیای بی‌در و پیکیر اینکه بیشتر اوقات “حسش نیست”. من نمی‌فهمم چرا بعضی وقتا حسش هست بعضی وقتا هم نیست. اصلا متغییرهای این ماجرا چی‌ان؟! به عبارت دیگه کی حسش هست؟! می‌خوابی سر حال بیدار میشی، حال خوب، بعد یه جوری

بیشتر بخوانید
انتخابات: من كور نیستم فقط میخواهم عمل كنم!

انتظارشان با لمس باسن و سطح به پایان میرسد و زود میپرسند، رای میدی یا نه؟! و من که هیچ علاقه‌ای به جر و بحث‌های بی‌سر و ته ندارم گاهی مجبور می‌شوم چیزی بگویم. اینبار می‌خواهم چیزی برای آن جامعه‌شناس‌طورهایی که برمی‌گردند و می‌گویند اینجور بحث‌ها جامعه

بیشتر بخوانید
ماجراجو بودن یا عاشق شدن؟!

همیشه فكر می‌كردم من با نخستین نگاه تو آغاز شدم، عاشقانه‌ای با طعم بامداد اما نه، نه! من با نگاه تو تمام شدم و به لبه‌ی پایان رسیدم. لبه‌ی پایان همان جاییست كه هیچ از این دنیای فریبنده و خوش خط خال نمی‌خواهی و همه

بیشتر بخوانید
رادیو بازی بکنم یا نکنم؟! مسئله این است!

هر جوری فکر می‌کنم می‌بینم سخته رادیو بازی رو کنار بذارم. یه غلطی کردیم چندتا ضبط کردیم خوشم اومد. به قول یکی از اساتید به رادیو سیخونک بزنی دیگه سخت بتونی کنار بذاری. البته اون هنر رو می‌گفت که من به رادیو تغییرش دادم، رخصت.

بیشتر بخوانید
ابر

لش بودیم روی نیمكت، همونی كه بالای تپه‌ست، از اونور هم غروب نارنجی و بنفش رو یه جور قشنگی در هم می‌آمیخت.
نای سیگار گرفتن هم نبود، باید همونجوری لش می‌موندی خیره به آسمان. برگشتم گفتم:
میدونی آدما مثل ابر می‌مونن، آره دیگه، ابر.
بعضی

بیشتر بخوانید