اولین روز از بقیه‌ی زندگی من
اولین روز از بقیه‌ی زندگی من

– نمی‌دونم چیکار کنم. شاید اگه یه نفر دیگه پیدا کنم خوب بشم. مثل همون دختره که با یکی دیگه رفت و فراموشت کرد!
نمی‌دانم کِی می‌خواهم این عادتِ بدِ کمک کردنِ به آدم‌ها را کنار بگذارم. کاری می‌کنند که از کمک کردن پشیمان شوی.

بیشتر بخوانید
سکوت، خاطره، خاطره و اکنون مرگ!
سکوت، خاطره، خاطره و اکنون مرگ!

با تو اکنون چه فراموشی‌ها
با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌هاست
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می‌خیزند
دی ماه 1343- حمید مصدق
 
یادم نیست این شعر حمید مصدق را چه کسی و چه زمانی به من معرفی کرد. شعر او آنچنان

بیشتر بخوانید
زیبا! قلم نمی‌آید…

حوصله نوشتن نبود. اما مبارزه برای با “حسش نیست” کمی به خود تکان دادم و قلم بدست گرفتم. روی کاغذ نوشتم:
زیبا…
قلم گیر کرد و به هیچ خیره شدم. ناگاه عمو خسرو زمزمه را شروع کرد:
زیبا هوای حوصله ابری است…
چشمی از عشق

بیشتر بخوانید
ماجراجو بودن یا عاشق شدن؟!

همیشه فكر می‌كردم من با نخستین نگاه تو آغاز شدم، عاشقانه‌ای با طعم بامداد اما نه، نه! من با نگاه تو تمام شدم و به لبه‌ی پایان رسیدم. لبه‌ی پایان همان جاییست كه هیچ از این دنیای فریبنده و خوش خط خال نمی‌خواهی و همه

بیشتر بخوانید
ابر

لش بودیم روی نیمكت، همونی كه بالای تپه‌ست، از اونور هم غروب نارنجی و بنفش رو یه جور قشنگی در هم می‌آمیخت.
نای سیگار گرفتن هم نبود، باید همونجوری لش می‌موندی خیره به آسمان. برگشتم گفتم:
میدونی آدما مثل ابر می‌مونن، آره دیگه، ابر.
بعضی

بیشتر بخوانید