در انتظار همکار جدید در Contenting :)

در انتظار همکار جدید در Contenting! :)

برای کار تازه‌ای که شروع کردیم، یعنی Contenting، نیاز به بزرگ کردن تیم داریم. اگر فکر می‌کنید خودتان یا دوستانتان می‌توانند کمک کنید لطفا ایمیل بزنید.

می‌خواستم قبل از آن‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی من هستند، کسانی که به وبلاگ من سر می‌زنند در جریان این قضیه باشند.

در انتظار همکار جدید! 🙂

 

 

بیشتر بخوانید
ویکلی #1، محتواهای کسب و کار هفتگی!
ویکلی #1، محتواهای کسب و کار هفتگی!

از چند وقت پیش قرار شده است تا برای رویداد نوآوردگاه محتواهای کسب و کار هفتگی تولید کنم.

در حال حاضر این محتواها شامل یک مقاله‌ی ترجمه شده در حوزه‌ی کسب و کار است که در مجله‌های معبتر منتشر شده و در آن هفته بیش از دیگر مقاله ها خوانده شده است. دیگری یک خبر در حوزه‌ی سرمایه گذاری است که تقریبا می‌توان با خواندن مداوم آن خبرها آینده‌ی حوزه‌ی کسب و کار را حدس زد. علاوه بر آن، باارزش‌ترین خرید و سرمایه‌‌گذاری هفته هم در این خبر خواهد آمد. و دیگری ویدئو بلاگ‌هایی با نام نوآوردلاگ.

از این به بعد، هر هفته شنبه‌ها لینک‌های مربتط با محتواهای نوآوردگاه رو اینجا منتشر می‌کنم. البته سعی خواهم کرد تا از سال آینده ایمیل‌های هفتگی هم داشته باشیم.

پی نوشت: احتمالا با رفتن به این لینک‌ها تجربه کاربری چندان خوبی نخواهید داشت. امیدوارم برای مدتی وب‌سایت قدیمی نوآوردگاه را تحمل کنید تا وب‌سایت تازه آماده شود.

لینک‌های این هفته:

اخبار سرمایه گذاری هفته (کلیک کنید):

روش جالب ایلان ماسک برای جذب سرمایه در Boring Company

چطور کوکاکولا، نتفیلیکس و آمازون از شکست‌ها یاد می‌گیرند؟

نوآوردلاگ#1: بوم کمک رسان چیست و چگونه کار می کند؟

بیشتر بخوانید
او را ناامید نکن
او را ناامید نکن!

یک بار که با یکی از دوستان در مورد از کجا آمده‌ایم و آمدنمان بهر چه بود حرف می‌زدیم، چیزی گفت که گاهی اوقات در گوش من زنگ می‌زند.

او گفت: من احتمال می‌دهم این دنیا تنها یک نسخه‌ی آزماشی از چیزی باشد که بعدها ساخته خواهد شد. در این نسخه‌ی آزمایشی هدف پیدا کردن گونه‌ی برگزیده‌ی انسان است تا از او برای ساختن یک دنیای تازه استفاده شود.

او اعتقاد داشت که نباید خالق و بقیه انسان‌ها را ناامید کرد. باید در راه رسیدن به هدف، یعنی رسیدن به تکامل قدم گذاشت و تبدیل شد به برگزیده یا حداقل راه را برای بوجود آمدن برگزیده هموار کرد.

فارغ از بحث‌های اعتقادی و درست یا نادرست بودن این گزاره، گاهی اوقات چیزی که در گوش من زنگ می‌زند این است:

او را ناامید نکن!

بیشتر بخوانید
ارومیه جایی بود که من درس خواندم، رفیق پیدا کردم و رفیق از دست دادم، عشق را دیدم و عشق را از دست دادم، آینده را ساختم و گذشته را جا گذاشتم. ابوالفضل توصیه غیرمنتظره‌ای کرد. از آن‌هایی که هرروز نمی‌شنوی‌شان گفت: چیز بزرگتری از دست بده!
می‌خواهی چیز بزرگی بدست بیاوری؟ چیز بزرگتری از دست بده!

روز اولی که ارومیه رفتم فهمیدم خوابگاهی که به من داده‌اند اصلا جای خوبی نیست. نه که مردم و محله‌اش بد باشد، در واقع نه خبری از مردم بود نه محله. تا نزدیک‌ترین بقالی ربع ساعت باید پیاده راه می‌رفتی. یک جای دور از شهر و بی‌آب و علف. تا رسیدن به اولین آثار از قرن 21 باید 4 خط تاکسی عوض می‌کردم. هر از گاهی که موجود زنده‌ای از جلوی خوابگاه را میشد همه کله‌هایمان را از  پنجره بیرون می کردیم، نفس راحتی می‌کشیدیم و خرشند بودیم که هوز که غیر از ما کس دیگری هم آنجا زندگی می‌کند. فرقی نمی‌کرد آن موجود زنده آدم راه گم کرده‌ای باشد یا یک سگ ولگرد.

هفته اول مثل یک سال گذشت ولی هفته آخر مثل یک چشم به هم زدن. وجب به وجب آن شهر را خاطره‌های خوب و بد است، وجب به وجب آن.

چند بار خواستم کار را تعطیل کنم، برگردم ارومیه و چند روزی دوباره در آنجا زندگی کنم. ولی بعد دیدم چند روز که هیچ حتی نمی‌توانم برای چند دقیقه آنجا بمانم. خاطره‌ها خفه‌ام خواهند کرد. چطور می‌توانم تنهایی روی برگ درختان خیابان قدم بگذارم ؟ چطور می‌توانم بی‌آنکه به چیزی ناراحت‌کننده فکر کنم یک فنجان قهوه بخورم؟

این عکس را سعید اسماعیلی در توییترش گذاشته بود.

ارومیه جایی بود که من درس خواندم، رفیق پیدا کردم و رفیق از دست دادم، عشق را دیدم و عشق را از دست دادم، آینده را ساختم و گذشته را جا گذاشتم. ابوالفضل توصیه غیرمنتظره‌ای کرد. از آن‌هایی که هرروز نمی‌شنوی‌شان گفت: چیز بزرگتری از دست بده!

ارومیه را از کمی پایین‌تر از این زاویه دیده‌ام. از بالای کوه نشسته بودیم شهر را نگاه می‌کردیم. آفتاب طوری در آسمان بود که آن دورها جایی که شهر به کوه‌ها ‌می‌رسد، گاهی انعکاس آینه‌های اتومبیل‌ها دیده می‌شد. به شوخی می‌گفتیم این برق شمشیر آراگون است از سرزمین میانی. سرزمین میانی زیستگاه جن‌ها در داستان ارباب حلقه‌هاست. از آن روز به بعد هر از گاهی به ارومیه سرزمین میانی می‌گفتیم.

وقتی این عکس را دیدم باور نمی‌کردم همه‌ی آنچه در سال‌های قبل بر من گذشت در همین یک وجب خاک جا را شده باشد.

چند وقت پیش با ابوالفضل فتاحی حرف می‌زدم. اگر وسط بحث دعوایمان نشود معمولا از دلتنگی‌هایمان حرف می‌زنیم. طبق معمول از چیزهایی که آنجا جا گذاشتم و چیزهایی که آنجا جایم گذاشتند، غرمی‌زدند و اینکه این‌ها چه درد بزرگی هستند.

ارومیه جایی بود که من درس خواندم، رفیق پیدا کردم و رفیق از دست دادم، عشق را دیدم و عشق را از دست دادم، آینده را ساختم و گذشته را جا گذاشتم.

ابوالفضل توصیه غیرمنتظره‌ای کرد. از آن‌هایی که هرروز نمی‌شنوی‌شان گفت:

چیز بزرگتری از دست بده!

 چرا هیچ وقت به این فکر نکرده بودم؟ چرا به این فکر نکرده بودم که وقتی همانقدر که میخواهم به چیزهای بزرگ برسم باید همان قدر هم انتظار از دست دادن چیز‌های بزرگ را داشته باشم؟ بنظرم آدم‌ها با آرزوهای بزرگ باید دردهای بزرگی حمل کنند، نه اینکه از دردها فرار کنند. باید به دردها بالید. از دست دادن‌ها یعنی چیزهایی خواستی ولی نتوانستی نگه داری. آیا باید طانوی غم بغل کرد و تا آخر عمر در حسرت از دست داده ماند؟ یا باید سراغ چیزهای دیگر و البته بزرگ رفت؟

راستش را بخواهید وقتی ابولفضل آن حرف را زد خجالت کشیدم. همه‌ی چیزی که من از دست داده‌ام در همین یک وجب سرزمین میانی جا شده است؟ یقینا من به اندازه‌ی کافی بزرگ فکر نمی‌کردم که نتوانستم چیزهای بزرگتر از این از دست بدهم. برای رسیدن به چیزهای بزرگ باید چیزهای بزرگتری از دست داد. باید دوباره تلاش کنم. دوباره و دوباره! باید از دست بدهم.

بیشتر بخوانید
برای فرشاد در ادامه دزدی یک میلیارد دلاری: دو مدل برای تصمیم گیری
برای فرشاد در ادامه دزدی یک میلیارد دلاری: دو مدل برای تصمیم گیری

در بلاگ پست یک چک یک میلیارد دلاری روی میز است. آیا آن را میدزدید؟ هیچکس نخواهد فهمید!  فرشاد نظری نوشته بود که با خواندنش احساس کردم آنچه قبلا در آن پست نوشتم کمی دیگر نیاز به توضیح دارد.

(اگر آن بلاگ پست را نخوانده‌اید پیشنهاد می‌کنم ابتدا آن را از لینک بالا مطالعه کنید و بعد سراغ باقی این پست بیایید.)

نظر فرشاد در زیر آن بلاگ پست:

با سلام
با پوزش بسیار از نویسنده فهیم این مطلب انتقادی دارم اینکه صرفا بازی کردن با اعداد تغییری در نفس عمل بوجود نمیاره اون پول چه ۱ میلیارد باشه و چه ۱ میلیون نفس یکسانی داره البته در شرایط مشابه مثلا من همان حسی رو هنگام دیدن عکس دوم داشتم که تو عکس اول داشتم
میخام بگم که اون شخصی که مثال زدی هم اگر پول نصف بود بازم اون کارو میکرد چون هدف و نفسی که تعریف کرده مشکل داره نه شرایط و اوضاع
شاید افکار اون شخص در اون زمان با افکار کودکی که میخاد مدادی رو از کیف دوستش کش بره یکسان باشه
پس به نظرم بهتره اینگونه سوال پرسیده بشه که آیا شما با توجه به اولویت ها و اهدافی که دارین اقدام به دزدی پول کور میزنین یا نه
نفس عمل هست که مهمه

فرشاد دوست داشتنی،

اگر از این بگذریم که اعتقادی به فهیم بودن خودم ندارم به این می‌رسم که،

جیمز مارچ، یکی از استادهای جامعه شناسی دانشگاه استنفورد می‌گوید تصمیم گیری در انسان‌ها از دو مدل تبعیت می‌کند:

  1. مدل مبتنی بر منظق
  2. مدل مبتنی در هویت.

مدل اول تمایل دارد که منافع شخصی را در نظر بگیرد و با وزن دادن به گزینه‌های موجود، گزینه مناسب را انتخاب کند. معمولا تصمیم گیری های اقتصادی از این دسته‌اند. مثلا وقتی فروشگاه دیجی کالا را باز می‌کنیم و می‌خواهیم چیزی بخریم ده‌ها صفحه و کالا را مقایسه می‌کنیم، نظرها را می‌خوانیم تا در قبال مبلغی که پرداخت می‌کنیم، کالای مناسب را بخریم.

اما مدل دوم قبل از تصمیم گیری سه سوال از فرد تصمیم گیرنده می‌پرسد:

  • من که هستم؟
  • این چه موقعیتی است؟
  • شخصی مانند من در چنین موقعیت‌هایی چه کار می‌کند؟

بواقع در این مدل بر تصمیم گیری بر پایه هویت فرد انجام می‌گیرد که ممکن است منطقی نباشد. مثلا وقتی میوه پوست می‌کنی، احتمالا اگر آن را از پنجره ماشین بیرون بیاندازی آسان‌تر خواهد بود ولی روی صندلی می‌گذاری، حتی اگر بو دهد و صندلی را کثیف کند، تا وقتی یک سطل آشغال پیدا کنی در آن بیندازیدش چون کسی نیستی که برای راحت طلبی‌ات بخواهی کس دیگری را به زحمت بیاندازی و باعث شوی برای کاری که می‌توانستی خودت انجام دهی، کس دیگری خم شود و کثافت کاری را تمیز کند.

بر میگردم به چیزی که نوشته بودم. وقتی می‌گویم یک میلیارد دلار روی میز است و می‌توانیم بدون اینکه کسی بفهمد آن را برداریم، منظور من این نیست که از لحاظ منطقی تصمیم بگیریم که دزدیدن آن پول مناسب است یا نه. اتفاقا می‌خواهم بر پایه هویت تصمیم بگیریم و اگر جوابمان مثبت بود تلنگری بخوریم و دوباره از خودمان بپرسیم چه کسی هستیم و واقعا در این موقعیت چه کار می‌کنیم؟

خوشحالم که تو اینکار را نمی‌کنی و پول را نمی‌دزدی. گرچه از لحاظ اخلاقی تصمیم درست این است، وقتی چیزی ندزدیم نیازی به تمجید و خوشحال بودن نیست بلکه موقع دزدین است که باید مورد تنبیه و غضب قرار بگیریم. اما وقتی رفتار بقیه مردم را می‌بینم حرف تو خوشحالم می‌کند. نه حرف تو، چون من تو را می‌شناسم و می‌دانم که اینکار را نخواهی کرد، در واقع رفتار اثبات شده‌ی تو در گذشته خوشحالم می‌کند. ولی آیا بقیه مردم هم همینرفتار را نشان خواهند؟ من با کلام مردم کاری ندارم که می‌خواهند بگویند دزدی نمی‌کنیم. چون وقتی صحبت دزدی در میان است همه می‌دانند چه موقعیتی است و اخلاق چه حکم می‌کند و احتمالا همگی قاطعانه پاسخ رد به این ماجرا بدهند ولی آیا آن‌ها در آن موقعیت به مانند چیزی که گفته‌اند عمل خواهند کرد؟

اگر چیزهایی که در این سال‌ها یاد گرفته‌ام فقط یک چیز باشد، آن این است که مردم مثل گفته‌هایشان عمل نمی‌کنند، آن‌ها همانطور قبلا در گذشته عمل کرده‌اند، عمل می‌کنند.

یک مثال ساده در کسب و کار خودم! وقتی می‌بینم مردم محتوای فلان آدم را می‌دزدند و به راحتی به نام خودشان منتشر می‌کنند انتظار داری در آن موقعیت و با دیدن آن چک آن را ندزدند؟ اینکه چیزی نیست، وقتی می‌شنوی که مسئولان می‌گویند اجازه دارید محتوای خارجی را بدزدید، دیگر چه انتظاری از مردم می‌توان داشت؟ نگو که محتوا با آن چک فرق دارد چون که هرکسی این را بدزد آن را هم خواهد دزدید.

 

بله، فرشاد جان من نمی‌خواستم دیگران را متهم کنم و نمی‌خواستم ثابت کنم تصمیم گیری منطقی در این شرایط چیست. من نمی‌خواستم منطقی به این سوال نگاه کنم. فقط می‌خواستم از خود سوال کنیم که در این موقعیت چه کار خواهیم کرد. من با چیزی که در عمل‌های گذشته دیگران می‌بینم (دور از حضور جمع، انشاالله!) فکر می‌کنم باید قبول کنیم که بی‌فرهنگ هستیم و باید چاره‌ای برای این بی‌فرهنگی بیندیشیم.

 

یک چیز نامربوط: من این سوال را در توئیتر پرسیدم. جامعه آماری به اندازه‌ی کافی بزرگ نبود، فقط 6 نفر. بنابراین نتیجه به هیچ عنوان معتبر نیست. اما من دنبال نتیجه نبودم، می‌خواستم چیز دیگری بگویم.

برای فرشاد در ادامه دزدی یک میلیارد دلاری: دو مدل برای تصمیم گیری
برای فرشاد در ادامه دزدی یک میلیارد دلاری: دو مدل برای تصمیم گیری

یک نفر از این 6 نفر گفته است که دزدی می‌کنم. اگر فکر می‌کنیم در بین این 6 نفر خطرناکترین انسان کسی است که می‌گوید من دزد هستم، اشتباه می‌کنیم. چون او صادقانه می‌گوید دزد است و چون می‌دانیم که او دزد است می‌توانیم کاری برای پیشگیری از دزدیش انجام دهیم. او حداقل صادق است. نظرت در مورد اینکه یکی از آن 5 نفر که گفته‌اند ما دزدی نمی‌کنیم ولی در موقیعت قرار بگیرند و بدزدند چیست؟ بنظر من او خطرناکترین آدم بین این 6 نفر است. هم دزد است هم دروغگو. بنظر تو چقدر از این افراد در جامعه داریم؟

بیشتر بخوانید