فهرست‌های معتبر معرفی کتاب
فهرست‌های معتبر معرفی کتاب

معلوم است که منابع و زمان انسان محدود است و اگر آن را در راه درست و بهینه استفاده نکنیم یعنی گند زده‌ایم به منابع. همین منطق را باید تعمیم داد به همه جای زندگی. مثلا در مورد کتاب خواندن نباید هر مزخرفی را خواند. از طرفی همانقدر که خواندن چرندیات باعث هدر رفتن منابع خواهد شد همانقدر هم نخواندن چیزهای درست و حسابی باعث از بین رفتن منابع خواهد شد.یکی از راه‌های جلوگیری از مزخرف‌خوانی استفاده از فهرست‌های کتاب است.

فهرست‌های معتبر معرفی کتاب از نظر خود را پیدا کردم و لینکشان را اینجا قرار دادم.

فهرست آمازون:

همانطور که می‌دانید آمازون قبل از تبدیل شدن به یک همه چیز فروشی، کتاب می‌فروخت. با گذشت زمان آمازون نه تنها کتاب فروختن را ول نکرد بلکه محکم به آن چسبید و می‌توان گفت آمازون در دنیا به عنوان یک کتاب‌فروشی بی‌رقیب است. با این حساب به سادگی نمیتوان از فهرست‌های آمازون رد شد. چون گروهی بزرگی از کتاب‌خوان‌ها از همه‌ی جای دنیا از آنجا کتاب‌ می‌خرند و آمازون جامعه آماری قابل قبولی برای ساختن فهرست در مورد کتاب‌ها دارد.

در اینجا لینک چندتا از فهرست‌های آمازون را قرار داده‌ام:

فهرست هفتگی کتاب‌های بیش‌تر خوانده شده

فهرست هفتگی کتاب‌های بیش‌تر خریده شده

نکته: استفاده از کلمه هفتگی به دلیل بروز شدن هفتگی این فهرست است. ممکن است کتابی برای هفته‌ها در این باقی بماند.

فهرست صد کتابی که باید در طول زندگی خواند

توضیح: روی هر کدام از کتاب‌های این فهرست و هر کتابی که در آمازون موجود است کلیک کنید می‌توانید نظرها و امتیازهایی که برای کتاب داده شده است را نگاه کنید. اینکار دوباره احتمال هدر رفتن منابع قبل از شروع به خواندن را کم می‌کند.

فهرست نیویورک تایمز:

در مورد اینکه این روزنامه آمریکایی معتبر است شکی نیست. ولی برای واضح شدن این قضیه یک نکته از ویکی‌پدیا در مورد این رسانه می‌نویسم:

“اعتبار و نفوذ روزنامه نیویورک تایمز در آمریکا به حدی است که از آن به عنوان «منبع ملی» یاد می‌شود. منبع ملی به روزنامه‌هایی اطلاق می‌شوند که در کتاب‌ها و نوشتارها، از بایگانی ایشان به عنوان مدرک و یادکرد منابع تاریخی یاد می‌شوند.”

معمولا ناشرها بودن کتاب در این فهرست را جزء اتفاق‌های خفن می‌دانند و حتما آن در جایی از کتاب می‌چپانند و به خواننده می‌گویند. حتی در سایت آمازون، قسمت فهرست‌ها، یکی از فهرست‌ها همین است. با این حساب با خیال راحت می‌توان روی اعتبار این فهرست حساب باز کرد.

شاید در نگاه اول کمی گیج کننده بنظر بیاید. در توضیح باید بگویم که این فهرست مثل فهرست آمازون به دو قسمت داستانی و غیر داستانی تقسیم شده است. با کمی بالا پایین رفتن می‌توانید از آن سر در بیاورید و استفاده کنید.

این فهرست هم مانند فهرست‌های آمازون بطور هفتگی بروز می‌شود.

در اینجا لینک فهرست نیویورک تایمز را قرار داده‌ام:

فهرست کتاب‌های پُرفروش نیویورک تایمز

 فهرست گاردین:

روزنامه واقع در انگلیس گاردین هم جزء رسانه‌های معتبر است. این روزنامه در سال 2012 فهرستی از “صد کتاب بیش‌تر فروحته شده” را منتشر کرد. از آن زمان این فهرست بروز نشده است ولی هنوز باارزش و بااهمیت است و می‌توان از آن استفاده کرد.

در اینجا لینک فهرست گاردین را قرار داده‌ام:

فهرست صد کتاب بیش‌تر فروحته شده روزنامه گاردین

فهرست گودردز:

goodreads یک شبکه اجتماعی در مورد کتاب است که به تازگی با آمازون ادغام شده است. به هرحال این شبکه متعلق به کتاب‌خوان‌ها است و بنظرم فهرست‌های آن هیچ چیزی کم از فهرست‌های دیگر ندارد، چون آن‌ها به انتخاب کتابخوان‌ها تهیه شده‌اند.

این شبکه اجتماعی هر سال  کتاب‌های منتشر شده در همان سال را به رای گیری می‌گذارد و رتبه‌های 1 تا 20 را در 20 حوزه‌ی مختلف اعلام می‌کند. این رای‌گیری از سال 2009 شروع شده است.

در اینجا لینک فهرست‌های گودردز را قرار داده‌ام:

فهرستهای انتخابی مخاطب‌های شبکه اجتماعی goodreads

فهرست متمم:

احتمالا برای آن‌هایی که دنبال محتوای خوب در فضای دیجیتال هستند، سایت متمم نام آشنایی است. متمم هر سال فهرستی از کتاب‌ها را برای خرید از نمایشگاه کتاب، به انتخاب مخاطب‌هایش، تهیه می‌کند. از آنجایی که مخاطب‌های متمم از لحاظ علمی و مهارتی با مخاطب‌های هیچ جای دیگری قابل مقایسه نیستند، می‌توان به این فهرست‌ها به عنوان یک فهرست معتبر برای کتاب‌های فارسی و ترجمه شده نگاه کرد.

در اینجا لینک فهرست‌های متمم را قرار داده‌ام:

فهرست کتابهای پیشنهادی نمایشگاه کتاب (۹۷)

فهرست کتابهای پیشنهادی نمایشگاه کتاب (۹۶)

فهرست کتابهای پیشنهادی نمایشگاه کتاب (۹۵) 

 

در آخر بگویم که رسانه‌هایی مثل بلومبرگ و وال‌استریت جورنال هم فهرست‌هایی بطور پراکنده منتشر می‌کنند که برای کتاب‌های حوزه‌ی کسب و کار مفید و معتبر هستند.

این بلاگ پست کامل نیست، برای همین اگر فهرست‌های دیگری سراغ دارید که می‌توانند به این‌ها اضافه شوند در قسمت نظرها برای من بفرستید.

بیشتر بخوانید
برداشت من از فلسفه‌ی کتاب "جزء از کل"
برداشت من از فلسفه‌ی کتاب “جزء از کل”

پیش‌نوشت: این بلاگ پست در مورد فلسفه‌ داستان است و نه خود داستان. برای همین احتمال لو رفتن داستان وجود ندارد. البته من اینطور فکر می‌کنم.

کتاب جزء از کل یا A Fraction Of The Whole به قلم استیو تولتز استرالیایی است. این کتاب داستان پدر و پسری است که خواه یا ناخواه یک جورهایی فیلسوف هستند. می‌گویند فیلسوف همیشه در خلاف جهت عوام حرکت می‌کند و من اتفاقی وقتی سراغ کتاب رفتم که تصمیم گرفته بودم ماهی آزاد بودن و خلاف جهت عوام رفتن را تمرین کنم. گواه این خلاف مردم بودن کتاب این جمله از آن است که:

“سال‌ها وحشت داشتم از اینکه درباره‌ی چیزی با کسی موافقت کنم، حتی اینکه ساعت چند است.”

وقتی مردم را قبول نداری مسلما هیچ چیزشان را قبول نداری حتی باورهایشان را. کتاب باورها را نه فانوس راه بلکه مثل چشم بند می‌داند و ادامه می‌دهد که باور و یقین دو چیز مختلف هستند ولی یقینِ باور خطرناک است و باید در مقابل آن مقاومت کرد چون روح انسان را به قتل می‌رساند. کتاب معتقد است که نباید جزئیات را دید، به آن‌ها یقینِ باور پیدا کرد و عاشقشان شد. چون توجه به یک قسمت یعنی نادیده گرفتن قسمت‌های دیگر و وقتی عشق را تنها به یک جزء از کل می‌دهی یعنی دیگر عاشق نیستی، بت‌پرست هستی. عشق زمانی اتفاق می‌افتد که به کل باشد نه به جزء. کتاب کل را کلِ بشریت می‌داند و هر تکه‌ای جدا از آن را کوچک و جزء می‌داند، فرقی هم ندارد کلی که جزء از آن جدا شده یا خود جزء. الحال تا وقتی کلِ بشریت در نظر گرفته نشود آن کل، جزء است. این قانون تعمیم داده شده است به همه‌ جای داستان. مثلا آمده است چرا اراده را محدود به یک یا دو تصمیم کنیم وقتی که می‌توانیم بیشمار تصمیم بگیریم.

خلاف عوام بودن کار ساده‌ای نیست. چون مردم با متفاوت‌ها مشکل دارند. چون وقتی متفاوت‌ها مَنشی خلاف عرف انتخاب می‌کنند باعث می‌شوند مردم احساس خفت کنند و خودشان را موجودی عادی ببینند. برای همین شخصیت‌های کتاب ترجیح می‌دهند که از دید عموم پنهان شوند. چون بقول یک ضرب المثل قدیمی به‌ترین سپر در تیرس نبودن است.

تولتز گفته است که این کتاب را درباره‌ی مرگ نوشته‌ام. همینطور است. کتاب مملو از مرگ است. در کتاب آمده است که انسان تنها موجودی است که خودآگاهش از مرگ خبر دارد و بخاطر همین است که ناخودآگاهش از ابتدای تولدش سعی بر انکار مرگ دارد، چون مرگ ترسناک است و نوشته شده است که هر آنچه انسان بوجود آورده است بخاطر ترس از مرگ بوده است، حال آنکه این چیزها بر خلاف نیازهای انسان بوجود آمده و در حال رشد است. یکی از دلیل‌های ترس از مرگ را این می‌داند که تا وقتی انسان راضی نیست دوست ندارد بگور برود. بقول کتاب تا وقتی خارشی هست رضایتی وجود ندارد و این یقین را می‌دهد که همیشه یک خارشی هست.

البته ظاهرا شخصیت‌ها‌ی داستان زندگی را هم چندان دوست ندارند و اعتقاد دارند که آدم‌های گناهکار را نباید به مرگ محکوم کنند بلکه باید به نفرینِ زندگی کردن محکوم کنند. ولی این موضوع دلیلی بر زندگی نکردن نیست. بقول حسین پناهی “بودن با هر کیفیتی شیرین است.”

این تضاد بین انتخاب مرگ یا زندگی و همینطور دیدگاه عشق ورزیدن به کل نه جزء داستان خوبی را ساخته است که است تضمین میکنم عین 660 صفحه‌ی آن ارزش خواندن دارد. نقدهای مثبت و منفی از این کتاب زیاد شده است ولی حرف دیگران برای من اهمیتی ندارد، من کتاب را دوست داشتم و احتمالا روزی روزگاری که دور است، به اندازه‌ی هیچوقت، اگر صاحب فرزند شوم به او اصرار خواهم کرد که این کتاب را بخواند. البته اصراری که بنظر دور از اخلاق نرسد که انگار می‌خواهم مجبورش کنم ولی در واقع قصدم همین است، می‌خواهم مجبورش کنم که بخواند.

بیشتر بخوانید
قسمت دوم "درباره‌ی بازی‌ها و قسمتی از زندگی من" یا "رویداد نوآوردگاه"
ولاگ: قسمت دوم “درباره‌ی بازی‌ها و قسمتی از زندگی من” یا “رویداد نوآوردگاه”


این ولاگ ادامه‌ی ولاگ قبل (لینک این ولاگ در پی نوشت یک) است، همان که در مورد داستان زندگی من در شتابدهنده‌ی شزان بود.

ابنبار می‌گویم که چطور شد که به شزان رفتم، چطور وارد رویداد نوآوردگاه شدم و آنجا چه کار می‌کردم. به همین خاطر با حامد حامدیان، اول از همه یک دوست باارزش و بعدا مدیر نوآوردگاه و کسی که من را به شزان دعوت کرد، نشستیم و گپ زدیم.

پی‌نوشت یک: اگر ولاگ “قسمتی از زندگی من+ کمی هم مورد بازی‌ها” را ندیده‌اید از لینک پایین تماشا کنید:

ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها

نوآوردلاگ، هر هفته ساعت 10 شب از طریق کانال آپارات نوآوردگاه منتشر می شود.

توضیح 1: اگر نمی‌دانید ولاگ چیست بر روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

توضیح 2: برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

 

 

بیشتر بخوانید
ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها
ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها

این قسمت درمورد داستان زندگیم توی یک سال گذشته در شتابدهنده‌ی شزان و رویداد نوآوردگاهه که در آخر یه‌ جورایی ربط پیدا میکنه به “بازی”. بله دقیقا بازی! برای همین کمی هم از تاریخچه ی بازی، آینده بازی و همینطور گیمیفیکیشن هم گفتم.

نوآوردلاگ، هر هفته ساعت 10 شب از طریق کانال آپارات نوآوردگاه منتشر می شود.

توضیح 1: اگر نمی‌دانید ولاگ چیست بر روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

توضیح 2: برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

#ولاگ

بیشتر بخوانید
بازی جدید من: طعم ابرها و بقیه‌ی چیزها
بازی جدید من: طعم ابرها و بقیه‌ی چیزها

انگار که چشم گذاشته باشم و آفتاب خواسته باشد قایم شود. از اتاقم آمدم بیرون تا بروم نامه پست کنم. یکهو آفتاب پرید جلوی من. اینجور موقع‌ها عطسه‌ام می‌گیرد. انکار نمی‌کنم که گاهی اوقات حتی زمانی که آفتاب نخواهد من آنقدر دنبالش می‌کنم تا عطسه‌ام بگیرد. بنظر من که کِیف می‌دهد.

ایستادم و عطسه کردم. وقتی چشم‌هایم را باز کردم یک ابرِ تپلِ سفید به من نگاه می‌کرد. نمی‌دانم آیا هستند آدم‌هایی که بدون بستن چشم‌ها عطسه کنند؟ البته وجودشان چندان هم اهمیت ندارد، واقعا مسخره است موقع عطسه چشم‌ها باز باشند!
یک ابرِ تپلِ سفید. تعجب کردم که با وجود عطسه‌ی من هنوز بی‌حرکت مانده بود. چند باری محکم سعی کردم فوتش کنم ولی بی‌نتیجه ماند. بعد با خودم فکر کردم که بی‌انصافی است که ابر مزه نداشته باشد. اصلا بنظر من اینکه می‌گویند ابر بخار آب است مزخرف محض است. معلوم است که بخار آب نیست و معلوم است که مثل بخار آب بی‌طعم نیست.
یک ابر میتواند چه مزه‌ای داشته باشد؟ شاید مثل پشمک باشد، نه کلیشه‌ای است. یا شاید مزه‌ی سفیده‌ی تخم مرغ زده شده، نه بی‌مزه است. آهان! شبیه طعم بستنی وانیلی. بنظر من که طعم بر حقی بود. شروع کردم به راه رفتن ولی آن طرف هم یک ابر سفید تپل دیگر بود و حتی آن یکی طرف. این همه بستنی هم حال بهم زن است و هم اعصاب خورد کن. دوباره ایستادم. چرا فقط به چیزهای سفید فکر می‌کردم؟ چون ابر سفید است؟ گور پدر عرف. باید مزه‌ی دیگری انتخاب کنم، چه به رنگ سفید بیاید چه نیاید.
با خودم فکر کردم چطور است که سفیدی ابر را پوستی تصور کنم دور یک چیز غول‌پیکر. مثلا پرتقال. تصور کردم که پوست پرتقال نارنجی نیست و حتی شکلش هم گرد نیست. تصور کردم که پرتقال شکل ابر است، با پوست سفید و شکل عجیب و غریب. بعد ابر را از وسط بریدم. یک پرتقال آبدار بود. از همانجا چکاندمش در دهان و هوم! آن یکی یک کیوی است، آن طرفی هم یک هندوانه. راضی شدم و به راهم ادامه دادم.

موقع برگشتن پیاده بودم. مثل همه‌ی آدم‌های پیاده بازی‌های مسخره انجام می‌دهم، البته شاید کمی سخت‌گیرانه‌تر. سعی می‌کنم پایم روی خط سنگ فرش‌ها نرود، از روی سایه‌ی تیرک‌های برق می‌پرم، سعی می‌کنم با سایه‌های آدم‌ها برخورد نکنم و قوانین دست و پاگیر دیگری که باعث شباهت من به یک فراری تیمارستان است. با اینکه بازی خسته کننده‌ای است ولی انگار مجبورم به انجام دادن آن.

ولی اینبار موقع برگشتن هنوز به فکر ابرها بودم. کم کم متوجه شدم که همه جا پُر از چیزهایی است که می‌توانند مثل ابرها بی‌مزه نباشند. و شروع کردم به فکر کردن به اینکه هر چیز می‌تواند چه مزه‌ی غیر عادی داشته باشد. بعضیشان بد مزه بودند ولی بعضی دیگر اصلا! مثلا تازه فهمیدم چراغ‌های عقب اتومبیل‌ها چقدر خوش‌مزه‌اند، شبیه یک ژله‌ی آلبالویی‌ که دور از چشم مادرت می‌توانی با دست بیفتی به جانش. یا درختان اقاقیا! دورشان را با کیت‌کت گرفته‌اند و مطمئنا توش از شکلات آب شده‌ی سوئدی پر شده است.

الحال این بازی جدید من است. بنظر تا زمانی که از این بازی خسته شوم و دوباره برگردم به همان فراری روانی، می‌تواند استراحت مناسبی باشد.

 

پی‌نوشت: اگر ولاگ من در مورد بازی‌ها و آنچه که در یک سال گذشته برای من اتفاق افتاد را ندیده‎‌اید می‌توانید از این لینک تماشا کنید:

ولاگ: قسمتی از زندگی من + کمی هم در مورد بازی‌ها

و همینطور اگر بلاگ پست تاریخچه‌ی بازی‌ها را نخوانده‌اید میتوانید از این لینک بخوانید:

تاریخچه‌ی بازی ها و علت بوجود آمدنشان

بیشتر بخوانید