افسانه ای خواهم ساخت، بسم‌الله اگر حریف مائی

افسانه خواهم ساخت، بسم‌الله اگر حریف مائی

اتفاقات! گاهی اتفاق طوری رخ می‌دهد كه مسیرها تغییر می‌کنند و ما گمان می‌کنیم این‌ها مسیر‌های تازه‌ای هستند که ما انتخاب كرده‌ایم. انتخاب‌هایی از سر صاحب اختیار بودنمان.اما آیا هیچگاه به این فکر کرده‌ایم که شاید اختیاری وجود نداشته باشد؟ آیا شک برده‌ایم به اینکه ما راه‌ها را انتخاب نمی‌کنیم بلکه اسیر و پیرو آن‌‌ها هستیم و اتفاقات تنها پرده‌ای هستند بر روی چیزهایی كه باید رخ دهند؟ اگر اینطور باشد چه بر سر تلاش و اراده می‌آید؟

از سال‌ها پیش اتفاقات مثل بمب‌های جاده‌ای سر راه زندگی‌ام سبز شدند و هر بار تکه‌ای از من را با خود بردند. گاهی تکه‌ای از قلبم، گاهی تکه‌ای از تلاش‌هایم و غیره. در عوض عبرت‌ها و تجربه‌ها را بدرقه‌ی راهم کردند. ولی هیچگاه نخواستم که بایستم. ادامه دادم. گاهی لنگان لنگان و ناله‌ کنان و گاهی دوان دوان و شجاعانه.

اما این بار کمی فرق می‌کند. اتفاق بزرگ بود و ویرانگر. لحظه‌ای رسید که بی‌هیچ منطقی به تمام معنا تنها ماندم، تحقیر شدم و هر چه بدست آورده بودم را از دست دادم. شبیه قصه‌هایی بود که شنیده بودم، باور نمی‌کردم.

قبلا گفته بودم، گاهی برای رسیدن باید افتاد. و چه خوش افتادنی بود. اینبار ناله کنان به راه ادامه نخواهم داد حتی شجاعانه هم قدم بر نخواهم داشت. دیگر هیچ عذر و بهانه‌ای قابل قبول نیست و بد سرزنشی به همراه خواهد داشت. اینبار هر اتفاقی بیفتد تقصیر من است، نه کس دیگری. اینبار باید افسانه شد.

خبری در راه هست.، خبری عجیب! با چیزهایی که حس کرده‌ام و تصمیم‌های جدی که گرفتم فکر می‌کنم دیگر لیاقت گفتن این بیت را دارم:

مائیم و نوای بی‌نوائی، بسم‌الله اگر حریف مائی.

دوباره خواهم ساخت ولی نه چیزی از جنس واقعیت. اینبار افسانه ای خواهم ساخت و محکم بر دهان آن‌هایی خواهم کوبید که گفتند نمی‌توانم.

پ.ن: فكر ‌می‌كنم عکس را در بهمن ماه 95 گرفته‌ام.

بیشتر بخوانید
لطفاً کسب و کار ها را بر اساس ارزش‌ها و علایقتان خلق کنید

لطفا کسب و کارها را بر اساس ارزش‌ها و علایقتان خلق کنید نه نیاز مشتری

یک بار که با یکی از دوستان در مورد کسب و کار حرف می‌زدیم برگشت گفت “فرداد من برای کسب و کارهایی که راه می‌اندازم مدل و طرح کسب و کار نمی‌نویسم.”

تعجب کردم. هیچوقت انتظار نداشتم کسی مثل او که با محیط کسب و کار به خوبی آشناست چنین حرفی بزند. به هر حال می‌دانیم که یکی از پایه‌های کسب و کار، حداقل همانطور که گفته‌اند و یاد گرفته‌ایم، مدل و طرح کسب و کار است. علت را پرسیدم. پاسخ جالبی داد. گفت: “من با تمام وجود دوست دارم این کسب و کارها را راه بیاندازم. آیا اینکه مدل‌ها بگویند کسب و کاری که می‌خواهم راه بیندازم از لحاظ اقتصادی توجیه پذیر است یا نه می‌تواند مرا برای رسیدن به چیزی که دوست دارم منصرف یا مجاب کند؟ مسلما نه!”

مدل‌ها شاید سو سوی نور کبریتی باشند در شب مطلقا تاریک و سرد ولی نمی‌توانند چیزی را تضمین کنند. اما بنظرم بر خلاف مدل‌ها، اراده‌ی نشات گرفته از دوست داشتن می‌تواند خیلی چیزها را تضمین کند، مثل راه‌انداختن یک کسب و کار موفق.

من با این عبارت مشکل دارم؛ “درد و نیاز مشتری اساس کسب و کار است.

آن‌وقت علایق و ارزش‌های کارآفرین چه می‌شود؟ افرادی که ادعا می‌کنند پول برای کارآفرین در اولویت اول نیست توصیه‌ای می‌کنند که اولویت اول آن پول درآوردن است. بنظر من کارآفرینی که اساس کسب و کارش را نیاز و درد مشتری قرار دهد روزی خسته خواهد شد. کارکردن خیلی سخت است ولی مرزی معلومی وجود دارد که نشان می‌دهد این کار کردن می‌تواند در بلند مدت اثر بخش باشد یا نه. آن مرز این است: کاری که انجام می‌دهی را دوست داری یا نه؟

اگر دلواپسانه می‌خواهیم بگوییم اصلا همانطور که گفته شد کسب و کار راه بیاندازیم و بعد از کلی تلاش با مشتری‌هایی رو به رو شویم که نیستند تا محصول را بخرند پس تکلیف جریان درآمدی چه می‌شود، باید بگویم وقتی کاری که دوست دارید را انجام می‌دهید، مطمئن باشید آن کار بقدری خوب از آب در خواهد آمد که خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کنید مشتری جذب خواهید کرد. مشتری‌ها به دنبال محصول خوب نیستند، آن‌ها به دنبال محصول فوق‌العاده هستند.

این نوع کارآفرین‌ها را تقریبا می‌توان در دسته‌ی کارآفرین‌های کاربر (User Entrepreneurship) قرار داد. این کارآفرین‌ها ابتدا چیزی برای خودشان می‌سازند و بعد می‌فهمند چیزی که ساخته‌اند برای بقیه هم مفید است و سراغ مشتری می‌روند. بنیاد کافمن به این نتیجه رسیده است که تقریبا نیمی از شرکت‌های نوپا که دست کم 5 سال از عمرشان می‌گذرد را کارآفرینان کاربر تاسیسشان کرده‌اند.

آن دوست راست می‌گفت. بعد از کمی فکر کردن مصداق‌هایی هم پیدا می‌شود. مصداق‌هایی مثل هنری فورد و استیو جابز که علاقه‌ای به شنیدن حرف‌های مشتری نداشتند و کاری را می‌کردند که دوست داشتند.

لطفا کسب و کارها را بر اساس ارزش‌ها و علایقتان خلق کنید نه نیاز مشتری؛ و یقین داشته باشد این اولین گام برای از بین بردن نیاز و درد مشتری است.

بیشتر بخوانید
بوم کمک‌ رسان چیست و چطور کار می‌کند؟!

پیش نوشت: چند وقت پیش تصمیم گرفتیم رفتارها و فرهنگ‌هایی که در اکوسیستم‌های کارآفرینی موفق دنیا وجود دارند رو به شرکت‌کننده‌های نوآوردگاه آموزش بدیم. اولین قدم این تصمیم باعث بوجود آمدن بوم کمک‌رسان شد. این بوم که پایه‌ی گیمفیکیشن داره توسط تیم نوآوردگاه طراحی شده و قبلا هیچ‌ جای دیگه‌ای استفاده نشده.

بوم کمک رسان

اما نوشت: عوامل زیادی در پدید آمدن یک اکوسیستم کارآفرینی خوب دخیل هستند. بنظر می‌رسد یکی از موثرترین عوامل، رفتارهای اهالی کسب و کار باشد. در رویدادهای نوآوردگاه سعی می‌شود تا حدی این رفتارها به شرکت کنندگان آموزش داده شود تا شرکت کنندگان با فراگرفتن، این رفتارها را به عادت تبدیل کنند. عادتی که باعث رشد اکوسیستم کارآفرینی ایران شود.

یکی از چیزهایی که به تازگی توسط تیم نواوردگاه طراحی و به رویدادها اضافه شد، بوم کمک رسان بود.

بوم کمک رسان کمک می‌کند تا یاد بگیریم بدون داشتن چشم داشت به همدیگر کمک کنیم، رفتاری که شاید خیلی‌ها در ایران با آن غریبه‌اند. کمک می‌کند تا این رفتار را تجربه کنیم و ببینیم کمک‌هایی از این دست در بلند مدت چطور پاسخ داده می‌شوند و چه تاثیری بر محیط دارند.

کمک‌های بدون چشم داشت از جمله رفتارهای به ظاهر عجیب در اکوسیستم‌های موفق است. اما برخلاف عجیب بودنش قابل توجیه و منطقی است. به دو دلیل:

1- می‌گویند کارآفرین‌ها برای پولدار شدن کارآفرین نمی‌شوند. کارآفرین‌ها برای تبدیل کردن دنیا به جای زیباتر از چیزی که هم اکنون هست، کارآفرین می‌شوند. وقتی بزرگترین هدف شما این باشد، پس به هر کاری دست خواهید زد تا این اتفاق بیفتد. بنابراین آیا اشکالی دارد راستای هدفتان به اعضای تیمی که آهی در بساط ندارند و می‌خواهند مثل شما کارآفرین شود کمک کنید؟! غیر از این است که دنیایی که درآن زندگی می‌کنید جای بهتری می‌شود و به هدفتان می‌رسید؟!

2- در این آشفته بازار دنیای کسب و کار تنها داشتن محصول خوب کافی نیست. شما باید دیده شوید. حال تصور کنید کمکی بزرگ را با کیفیتی بالا، در یک حوزه به یک تیم می‌دهید. بنظر شما اگر آن تیم روزی به پول برسد و دوباره در همان حوزه بخواهد محصولی (کالا یا خدمت) بخرد، اولین تیمی که به ذهنش خواهد رسید و خواهد دانست که خوب از پس کار برمی‌آید کیست؟! بله تیم شما. این یعنی فداکاری هوشمندانه.

بوم کمک رسان چطور کار می‌کند؟!

بوم کمک رسان از سه قسمت تشکیل شده است (تصویر بالا). جعبه‌های کمک رسان (سمت راست تصویر) و کارت‌های کمک (کارت‌های داخل جعبه‌های کمک‌رسان) و کمک‌ها (سمت چپ تصویر).

1- در طول رویداد هر تیم یک رنگ انتخاب می‌کند. این رنگ تعیین کننده‌ی رنگ جعبه کمک‌رسان و کارت‌های کمک رسانی است که به تیم‌ها داده می‌شود.

2- هر تیمی نیاز به کمک داشته باشد، یک درخواست به همراه نام تیمش روی کاغذ می‌نویسد و از قسمت کمک آویزان می‌کند.

3- تیمی که فکر کند می‌تواند از عهده‌ی درخواست کمکی که داده شده بر بیاید کاغذ کمک را برمی‌دارد و به سراغ تیم درخواست کننده می‌رود.

4- بعد از اتمام کار، تیمی که کمک گرفته یکی از کارت‌هایش را به تیم کمک‌رسان می‌دهد تا آن را در جعبه‌ی کمک رسانشان قرار دهند. (این کمک باید بدون هیچ چشم داشتی باشد.)

5- تیمی که بیشترین کمک را به تیم‌های دیگر کرده باشد برنده‌ی مدال کمک رسان خواهد بود.

به طور مثال تیم بنفش کمک ‌می‌خواهد، مثلا فرض کنیم “درست کردن فایل ارائه”، درخواست کمک و نام تیم را روی کاغذ یاداشت کرده و از قسمت کمک آویزان می‌کند. تیم آبی فکر کند می‌تواند از عهده‌ی  این کمک برآید کاغذ کمک را برمی‌دارد و به سراغ تیم بنفش که کمک خواسته می‌رود. بعد از انجام کار، تیم بنفش یکی از کارت‌های کمکش را به تیم آبی می‌دهد  و تیم آبی آن را در داخل جعبه‌ی کمک‌رسانش (جعبه‌ی آبی) می‌گذارد.

در واقع در انتها باید رنگ کارت‌هایی که در جعبه‌ها قرار می‌گیرند باهم فرق داشته باشند.

این بوم که توسط تیم نوآوردگاه طراحی شده برای بار اول در نوآوردگاه رابط مغز و رایانه کرمانشاه استفاده شد. جالب است بدانید نتایج بسیار خوب و دور از انتظار بودند.

بیشتر بخوانید

شکست: گاهی افتادن ما را نجات خواهد داد

شکست: گاهی افتادن ما را نجات خواهد داد
روی زمین نشسته بودیم. برای فرار از حرف‌های خسته‌کننده‌ی فرمانده یک تکه چوب از زمین برداشته بودم و زمین را می‌کندم. نمی‌دانم چرا وسط مرداد ماه از اتاق کولردار بیرونمان آورد و وسط درخت‌ها نشاند. می‌گفت می‌خواهم هوایی به کله‌یتان بخورد. الحال غیر از تحمل هوای گرم آن روز، برای من زیاد هم بد نشد. حداقل تکه چوبی به اندازه‌ی یک وجب داشتم که می‌توانستم با آن خاک‌ها را این‌ور و آن‌ور کنم. به جد مشغول کندن بودم که فهمیدم در کنار دستم مورچه‌های زحمتکش مشغول کارند. یکیشان را برداشتم و گذاشتم روی چوب و آوردمش جلوی صورتم. خیره نگاه می‌کردم. اول کمی گیج بود. ایستاده بود. بعد شروع کرد به حرکت کردن. بدون اینکه بگذارم به دستم برسد او را در همان حال رها کردم. می‌رفت آن انتهای چوب دوباره بر می‌گشت به انتهای دیگر. شاید صدها بار این کار را انجام داد. جالب این بود که گاهی روش‌ حرکت کردنش را عوض می‌کرد. مثلا تا وسط می‌آمد بعد دوباره بر می‌گشت. انگار چوب را به دو نیم تقسیم کرده بود، یک نیمه را چند بار می‌رفت و می‌آمد بعد می‌رفت سراغ نیمه دیگر چوب. چندین روش از این دست را امتحان کرد. چیزی که متعجبم می‌کرد این بود که چرا لحظه‌ای چوب را رها نمی‌کند تا جایی که در آن قدم می‌زند از تکه چوب یک وجبی به یک زمین پهناور تبدیل شود. البته که همه می‌دانیم مورچه‌ها به داشتن پشت کار معروف‌اند . پس رها نکردن چوب اصلا بعید نبود. یادم می‌آید تا وقتی فرمانده دستور مرخص شدن نداده بود، من بودم و آن مورچه. وقتی می‌خواستیم برویم، تکه چوب را انداختم روی زمین. مورچه دوباره لحظه‌ای ایستاد. کمی دور خود چرخید و رفت.
آن روز و روز‌های بعد و شاید تا همیشه، به این فکر  می‌کردم و می‌کنم که شاید تنها داشتن اراده و تلاش کافی نیست. مورچه باور داشت می‌تواند از این مخمصه بیرون بیاید، چون همیشه همه چیز با تلاش حل شده بود. اما اگر من آن را نمی‌انداختم هرگز خلاص می‌شد؟ شاید وقتی زمین انداختمش آن لحظه‌ای که ایستاد بخاطر بهتی بود که با دیدن تکه چوب و زمین زیر پایش دست داد. اینکه چقدر برای رهایی تلاش کرد ولی چیزی که توانست او را نجات دهد، افتادن بود.

گاهی در زندگی فکر می‌کنیم می‌توانیم هر طور که شده با تلاش به چیزی برسیم که می‌خواهیم ولی اینطور نیست. گاهی تنها با شکست خوردن و افتادن می‌توانیم برسیم. گاهی بخاطر منابعی که برای چیزی هزینه کردیم دلمان نمی‌آید آن چیز را رها کنیم ولی شاید راه خلاص شدن و رسیدن ما، رها کردن و دست کشیدن باشد.

قبول دارم شکست ها دردناک‌اند ولی با ارزش هم هستند. شکست خوردن یعنی رفتن راهی که دیگران نرفته‌اند و به بن بست رسیدن. شکست‌ها با ارزش‌اند چون خیلی‌ها دوست ندارند ماجراجو باشند و قدم در راه‌های ناشناخته بگذارند. چون دوست ندارند به بن بست برسند. چون نمی‌خواهند درد نرسیدن را بچشند. شکست‌ها شاید بن بست‌ها باشند ولی دوباره از کنارشان راه‌هایی می‌گذرد که هیچکس تا به حال نرفته. و آن زمان شما می‌توانید عاقلانه‌تر تصمیم بگیرید که کدام راه شما را به مقصد می‌رساند، چون قبلا از بیراهه رفته‌اید و شاید اینبار بتوانید فرق راه و بی‌راه را بفهمید. ناگفته نماند همیشه پشت سرتان راهی برای برگشت خواهد بود ولی آیا می‌خواهید برگردید؟!

آری شکست ها زیبا و دوست داشتنی‌اند. از آن‌ها نترسیم. آن‌ها را دوست داشته باشیم. شکست‌ها در تضاد با تلاش‌ها نیستند شکست‌ها یک پله بالاتر از تلاش‌ها هستند. یادمان نرود که گاهی افتادن ما را نجات خواهد داد.

بیشتر بخوانید
چرتکه، نقدهای شخصی درباره‌ی کسب و کارها

چرتکه / نقدهایی شخصی درباره‌ی کسب و کارها

طبیعیه وقتی حوزه‌ی مورد علاقه من کسب و کار و بازاریابیه هر چیزی رو با این عینک ببینم و دوست داشته باشم در این مورد حرف بزنم. تازگیا قصد کردم مطلب‌هایی با عنوان “#چرتکه” بنویسم. چرتکه نقدهای شخص من (یعنی می‌تونه درست یا غلط باشه) درباره‌ی کسب و کارهاییه که با اون‌ها سر و کار دارم. لزوما این نوشته‌ها در مورد تک‌شاخ‌ها و غول‌ها نخواهد بود. می‌تونه در مورد کسب و کارهای محلی و کوچک هم باشه.
فقط موردی که وجود داره و تصمیمی در این باره نمی‌تونم بگیرم اینکه از اونجایی که همیشه این نقدها مثبت نخواهد بود آیا آوردن اسم اون کسب و کار رفتار درستیه یا نه؟! من فکر می‌کنم اگه این نقدها همراه باشه با پیشنهادهایی برای اصلاح اون نقد منفی، آوردن اسم مشکلی نداشته باشه. نظر شما چیه؟!
مورد بعدی در مورد اسم این مطلب‌هاست. من تا الآن چرتکه، تیمچه و حجره به ذهنم رسیده. شما پیشنهادی برای اسم دارین؟!

بیشتر بخوانید