محتوای بند انگشتی یا Micro Content چیست و چه کاربردی دارد؟
محتوای بند انگشتی یا Micro Content چیست و چه کاربردی دارد؟

استراتژی محتوا گام‌هایی متفاوتی دارد. یکی از اولین گام‌ها جلب کردن توجه مخاطب است و از اولین سوال‌ها این است که چطور باید توجه مخاطب را جلب کرد؟ باید توجه چه قشری را جلب کرد؟ برای اینکار چقدر باید از منابع مصرف کرد؟ یکی از راه حل‌های مراحل نخست استراتژی محتوا، استفاده از محتوای بند انگشتی یا micro content است.

منظور از جلب کردن توجه مخاطب

اول توضیح دهم که منظور من از جلب کردن توجه مخاطب مثل شنیدن همان صدایی است یکهو که از پشت سر می‌آید و برای دیدن آن یک لحظه سر می‌چرخانید تا اتفاق افتاده را بفهمید. معمولا در این شرایط دو حالت محتمل است، اول اینکه اتفاق برایتان قابل توجه است و در حالی که غالبا در همان شرایط ایستاده‌اید به تماشا کردن ادامه می‌دهید. دوم اینکه اینکه احساس می‌کنید ادامه دادن به کاری که قبلا انجام می‌دادید ارزش بالاتری نسبت به این اتفاق دارد و روی برمی‌گردانید.

اما سوال این است که این صدا باید یک انفجار مهیب باشد یا در حد گفتن هِی برای صدا زدن از پشت سر؟ برای هر عابر یک انفجار باید ساخت یا در یک میدان شلوغ باید آن را انجام داد؟ در میدان اصلی بایستیم و فریاد بزنیم هِی یا اینکه از هر عابری که عبور می‌کند خواهش کنیم یک لحظه توجه کند؟

کاربرد محتوای بند انگشتی

مفهوم Micro Content که من آن را محتوای بند انگشتی ترجمه می‌کنم یک راه حل مناسب برای جلب توجه در مراحل نخست استراتژی محتوا است. این نوع از محتوا مثل دیگر انواع محتوا می‌تواند شکل‌هایی مختلف مثل ویدئو، تصویر، نوشته یا هر چیز دیگری به خود بگیرد و می‌توان آن را در محیط فیزیکال یا دیجیتال توزیع کرد. فقط در تولید و توزیع این نوع از محتوا باید یک نکته‌‌ را رعایت کرد و آن گیر نیفتادن در نفرین برنده است. قبلا در مورد نفرین برنده توضیح دادم و گفتم برای دور شدن از نفرین برنده باید در مدیریت منابع دقت کرد. در مراحل اول بازاریابی محتوا احتمال روی گردانی و عدم توجه به محتوا از طرف مخاطب به مراتب بالاتر از دیگر مراحل است. با علم به این قضیه چقدر منظقی است که منابع را از مراحل میانی و انتهایی استراتژی محتوا گرفته و به مراحل اولیه اختصاص دهیم؟ حرف من این نیست که هیچ منابعی برای مراحل اول در نظر نگیرید، نه! بالاخره ورودی مخاطب و هدایت آن‌ها از همین مراحل شروع خواهد شد. یک مثال می‌زنم.

تولید ولاگ‌ برای من روزها وقت می‌برد. باید با حجم بالا مطالعه کنم، بعد آن‌ها را جمع بندی کرده و به همراه برداشت خودم، چیزی که خواهم گفت را بنویسم. در نهایت ضبط و بالاخره آن را تدوین کنم. تازه این فقط قسمت تولید محتوا بود و توزیع آن یک ماجرای دیگر است. اگر همه چیز بدون نقص اتفاق بیفتد من نهایتا هر دو هفته یکبار می‌توانم ولاگ تولید و منتشر کنم. آیا منتطی است که ولاگ را به عنوان محتوایی برای جلب توجه مخاطب استفاده کنم؟ من فکر می‌کنم خیر!
بنظر من تولید و توزیع مدوام محتوا در مراحل اول بیشتر از بالا بودن سطح کیفی محتوا اهمیت دارد. ولاگ یک محتوا با سطح کیفی بالا است ولی هیچگاه نمی‌توان آنرا بطور روزانه تولید کرد، مگر با یک تیم بزرگ که آن هم هزینه‌هایی بالا دارد و باید حساب و کتاب کرد که استفاده از این تیم چقدر بازگشت سرمایه دارد و مابقی داستان. همیشه این احتمال وجود دارد که با توجه به هزینه انجام شده مقدار مورد نظر در آمد بدست نیاید.

اما اگر تدوام را حفظ و سطح کیفی را کمی پایین بیاوریم چه؟ این شرایط راه‌حل‌هایی مختلف دارد که یکی از آن‌ها استفاده از محتوای بند انگشتی است. بنظر من منظور از میکرو یا بند انگشتی بودن یک محتوا، کوتاه بودن محتوا نیست. بلکه منظور مقدار منابعی است که صرف آن شده. بنابراین باید به این قضیه فکر کرد که اولا چه نوع از محتوا را باید تولید کرد تا منابع زیادی مصرف نکند اما تولید و توزیع آن مداوم باشد و دوما کمی متفاوت از بقیه باشد تا برای مدتی که لازم داریم توجه مخاطب روی چیزی که می‌خواهیم متمرکز شود.

الآن فهمیدیم که گفتن هِی بِه از یک انفجار بزرگ. اما سوال بعدی. باید در یک میدان بزرگ بایستیم و فریاد بزنیم یا نفر به نفر اینکار را انجام دهیم؟

قبلا هم در ولاگ نکته‌هایی بدردبخور از کتاب هنر جنگ گفتم که بنظر سانتزو یک فرمانده باتجربه کسی است که از جایی دفاع می‌کند که می‌داند به آن حمله خواهد شد ولی یک فرماند ناپخته از همه جا دفاع می‌کند.
یک مصداق ساده و قابل درک که با هزینه بالایی بدست آمده. اگر در جنگ جهانی دوم و در عملیات آزادسازی فراسه از دست آلمان که بزرگترین عملیات آبی-خاکی تاریخ است، متفقین بجای متمرکز کردن همه نیروها و حمله به سواحل شمالی فرانسه از همه طرف به فرانسه حمله می‌کردند چه اتفاقی می‌فتاد؟ به احتمال قطع به یقین فرانسه هیچگاه آزاد نمیشد.
با این حساب فکر می‌کنم قضیه روشن شده. برای همه محتوا تولید نکنید! یک قشر تخصصی را انتخاب کرده و برای آن‌ها محتوا تولید کنید.

محتوای بند انگشتی محتوایی است که با صرف منابع کم ولی بطور مدوام تولید می‌شود و فقط یک یا چند بخش از مخاطب را هدف قرار می‌دهد.

بیشتر بخوانید
تفاوت بازاریابی و فروش چیست؟
تفاوت بازاریابی و فروش چیست؟

همانطور که در فوتبال دروازبان و مربی دو مفهوم جدا از هم ولی مربوط به هم هستند، تفاوت بازاریابی و فروش هم چیزی شبیه به آن است. اینکه بعد از چند دقیقه صحبت کردن، مردم هنوز نفهمند دقیقا کاری که انجام می‌دهی چیست، اصلا حس خوبی ندارد! من الآن همین حس را دارم، چون من یک عدد بازاریاب هستم.
این مطلب برای دو نوع از آدم‌ها است، آن‌هایی که در مورد بازاریابی نمی‌دانند و تفاوت بازاریابی و فروش را بلد نیستند و آن‌هایی نمی‌توانند به بقیه بفهمانند یک عدد بازاریاب‌اند!

مردم غالبا مفهوم بازاریابی را با مفهوم فروش یکی می‌دانند. اما واقعیت این است که اصلا اینطور نیست. بازاریابی و فروش دو مفهوم کاملا متفاوت هستند. برای اینکه معلوم بشود که قضیه چیست، اول چیزهایی بااهمیت در مورد مفهوم بازاریابی می‌نویسم و بعد تفاوت‌های آن را با فروش بررسی می‌کنم. غالب عنوان‌ها از کتاب مدیریت بازاریابی از کاتلر و کلر وام گرفته شده.

چرا بازاریابی اهمیت دارد؟

نکته الکی ولی مهم: اگر از جزء آدم‌هایی هستید که بین مفاهیم بازاریابی و فروش تفاوتی قائل نیستید، لطفا این قضاوت را تا آخر مطلب کنار بگذارید. برای اینکه به آن قضاوت برنگردید از یک کلمه دیگر بجای بازاریابی استفاده کنید، یعنی من می‌نویسم «بازاریابی» ولی مثلا بخوانید «گولاگوگو»! پایان نکته الکی ولی مهم.

بازاریابی به سه دلیل اهمیت دارد:

  • ایجاد تقاضا و رشد مالی: اگر طبق گفته استیونسون فروش را اینطور تعریف کنیم که هر کسی با فروش چیزی زندگی می‌کند به این نتیجه می‌رسیم که هدف نهایی هر کسب و کاری بدست آوردن مشتری و در مرحله آخر دریافت چیزی از او است، مثل پول. در ادامه و بر اساس این تعریف می‌توان گفت که بازاریابی ابزاری برای بالا بردن فروش چیزی است که آدمی می‌فروشد.
  • افزایش ارزش: همینطور بازاریابی ارزشی که یک کسب و کار به مشتری می‌دهد را افزایش می‌دهد که همین باعث افزایش ارزش مادی و معنوی کسب و کار می‌گردد.
  • بهتر کردن جامعه: اما این را هم باید در نظر گرفت که اتفاقات بالا باعث ایجاد شغل و بهبود محصول و همینطور با تبدیل شدن کسب و کار به کسی که مراقب جامعه است، باعث ارتقاء وضعیت جامعه می‌شود.

بازاریابی چیست؟

می‌دانم این تعریف کمی سخت و خشک است ولی آن را بخوانید، حتی اگر آن را نفهمید.

«بازاریابی یک فعالیت سازمانی است برای انتخاب، خلق و ارائه ارزش و بعد از آن ایجاد یک رابطه بلند مدت با ذینفعان بطوری که سودآور باشد.»

می‌دانم شبیه حرف‌ قلمبه سلمبه‌ای است در دور میز جلسه با چند نفری که مدام می‌خواهند بفهمانند ما هم چیزی بلدیم، ولی توضح‌های پایین را بخوانید و دوباره به این تعریف برگردید.

بازاریابی یک فعالیت است که قبل از طراحی محصول شروع شده و تا دور انداخته شدن محصول توسط مشتری ادامه دارد. بقول دیوید پاکارد که از بنیان گذارهای HP است «این روزها بازاریابی آنقدر مهم است که نمی‌توان به عهده‌ی واحد بازاریابی گذاشت». با این حساب تمام افراد تیم باید در مورد بازاریابی بدانند و همین یعنی بازاریابی یک فعالیت برای تمام سازمان است.

از طرف دیگر باید بدانیم که ارزش آفرینی سه جزء دارد:

  • انتخاب ارزش
  • خلق ارزش
  • ارائه ارزش

وقتی هنوز محصول طراحی نشده است باید شناسایی و انتخاب کنیم که چه ارزشی را برای چه کسی بسازیم و ارائه بدهیم (انتخاب ارزش). بعد از آن شروع کنیم به ایجاد ارزشی که انتخاب کردیم (خلق ارزش). این مراحل که تمام شد نوبت این است که ارزش خلق شده را به مشتری ارائه بدهیم (ارائه ارزش). وظیفه یک بازاریاب است که این سه کار را طوری برنامه ریزی و اجرا کند تا نتیجه مطلوب بدست بیاید. اگر یک بازاریاب در این مراحل دخیل باشد، در میان مدت و بلند مدت سود حاصل از آن محصول به نسبت بالاتر از وقتی است که نقش بازاریاب نادیده گرفته شود.

اما کار با رسیدن ارزش به دست مشتری تمام نمی‌شود. بعد از آن بازاریاب باید سعی کند یک رابطه طولانی مدت با مشتری‌ها و شرکاء کلیدی ایجاد کند. قبلا هم در نکته‌هایی بدرد بخور از کتاب حس برند گفتم که باید آنقدر رابطه عمیق با مشتری ایجاد کنیم که به کسب و کارمان عادت کند و نخواهد آن را با چیز دیگری جایگزین کند.

در نهایت همه اینکارها باید طوری برنامه‌ریزی بشوند که برای کسب و کار سود بوجود بیاورند. گاها سود بدست آوردن چیزی مثل پول است و گاها چیزی مثل بوجود آمدن یک فرهنگ برای یک مملکت.

بنظرم الآن تعریف بازاریابی قابل درک خواهد. برای محکم کاری دوباره آن تعریف را همینجا آوردم:

«بازاریابی یک فعالیت سازمانی است برای انتخاب، خلق و ارائه ارزش و بعد از آن ایجاد یک رابطه بلند مدت با ذینفعان بطوری که سودآور باشد.»

البته بازاریابی تعریف کوتاه‌تر و البته غیردقیق‌تری هم دارد: بازاریابی یعنی شناسایی نیازهای جامعه و ارضاء آنها بطوری که سود بدست بیاید.

چیزهایی که می‌توان بازاریابی کرد

بازاریابی فقط برای کالا یا خدمت نیست. طبق تعریفی که کردیم هر ارزشی را می‌توان بازاریابی کرد. حتی تا جایی که مارتین لیندستروم معتقد است که مذهب‌ها مصداق بدون نقص از بازاریابی و برندسازی‌اند و باید از آن‌ها الگو گرفت. اما در پایین لیست چیزهایی که می‌توان بازاریابی کرد را آورده‌ام:

  • محصول
  • خدمت
  • رویداد
  • تجربه
  • افراد
  • مکان
  • اموال
  • سازمان
  • اطلاعات
  • ایده‌ی خلاقانه

مهارت‌های مورد نیاز برای یک بازاریاب

فلیپ کاتلر در کتاب مدیریت بازاریابی آورده است که چند مهارت ذاتی و اکتباسی لازمه‌ء بازاریاب شدن است. او نوشته است که ریسک پذیر بودن، علاقه‌مند به تصمیم‌گیری و اثرگذاری، توانایی حل مسئله، تمایل به تغییر و بهبود و همینطور نتیجه‌گرا بودن از مهارت‌های ذاتی مورد نیاز است. ولی در کنار این‌ها باید مقدار زیادی تجربه و مهارت‌های تکمیلی دیگر هم بدست آورد.
حرف قابل تاملی دارد و آن این است که یاد گرفتن بازاریابی احتمالا تنها چند روز وقت ببرد ولی یادگیری چگونگی بکار بستن آموزه‌ها و ماهر شدن در آن یک عمر طول خواهد کشید.

تاریخچه بازاریابی

در طول سال‌ها و مقاطع مختلف، رویکردهایی متفاوتی بر بازار حاکم بود. در ادامه خواهیم خواند که چطور این رویکردها عوض شده‌ و در نهایت به بازاریابی رسیده است.

دیدگاه مبتنی بر تولید

در این دیدگاه تصور بر این بود که سودآوری در این است که قیمت محصول ارزان در بیاید. در آن زمان‌ها چون رقابت کم بود و شاید اصلا بخاطر اینکه رقابتی وجود نداشت، کسب و کارها کافی بود محصول را در دسترس مردم قرار بدهند، همین! مردم بدون هیچ مقاومتی آن‌ها را می‌خریدند. با این حساب کسب و کارها سعی کردند که بهره‌وری و گستره محصولات را افزایش و هزینه‌ها را کاهش بدهند.

دیدگاه مبتنی بر محصول

بعد از اینکه کم کم رقابت شکل گرفت دیگر رویکرد مبتنی بر تولید اثر نکرد. کسب و کارها مجبور شدند کیفیت را بالا ببرند و محصول‌هایی نوآورانه بسازند. برای همین در آن مقطع از زمان طراحی، ساخت و بهبود کیفیت محصول هدفی بود که باید در امتداد آن تلاش می‌کردند.

دیدگاه مبتنی بر فروش

در این مقطع تقریبا بازار اشباع شده بود. بنابراین کسب و کارها رفتارهایی تهاجمی برای فروش انتخاب می‌کردند. یعنی دنبال فروش چیزهایی بودند که تولید کرده بودند ولی مشتری به آن‌ها نیازی نداشت.

دیدگاه مبتنی بر بازاریابی

کسب و کارها در حدود سال‌ 1950 فهمیدند که اثربخشی رویکردها به مانند گذشته نبود و کسب و کارها کم کم فهمیدند که باید محصول‌هایی مطابق با نیاز مشتری بسازند و همینطور با او رابطه عمیق و صمیمی برقرار کنند. از آن موقع سنگ بنایی بر اساس نیاز مشتری و مشتری مداری در بازاریابی گذاشته شد.

بازاریابی دیدگاه کل نگر

بعد ازتمام آن رویکردها و دیدگاه‌ها، امروزه بازاریابی به جایی به اسم بازاریابی کل نگر رسیده است. بازاریابی کل نگر 4 قسمت دارد:

  • بازاریابی داخلی: باید مطمئن شد که تمام اعضاء سازمان در مورد بازاریابی می‌دانند و آن را بکار می‌برند.
  • بازاریابی یکپارچه: در تفکر سیستمی گفته شده یک کلِ یکپارچه بسیار بزرگتر از اجزاء بهم پوسته ولی غیر یکپارچه است. بازاریاب باید از یکپارچه بودن تمام سیستم و همینطور کارکرد درست سیستم ارزش آفرینی مطمئن شود.
  • بازاریابی رابطه مند: همینطور بازاریاب باید از رابطه عمیق، بلند مدت و دوطرفه با مشتریان سودآور و شرکاء کلیدی مطمئن شود.
  • بازاریابی عملیاتی: از دیگر وظایف بازاریاب رساندن کسب و کار به تعهدات مالی و بهبود نرخ بازگشت سرمایه آن کسب و کار است. اما چیزی که این روزها روی آن تاکید شده، تبدیل شدن کسب و کار به یک شهروند است. یک شهروند کسی است که مسئولیت قانونی، اخلاقی، اجتماعی و همینطور دغدغه محیط زیستی دارد و سعی دارد حال مردم را خوب کند. بازاریاب باید کسب و کار را به یک شهروند تبدیل کند.

فقط باید از یاد نبریم که بازاریابی در محیطی شدیدا متغیر و رقابتی صورت می‌گیرد. با این حساب فعالیت‌های بازاریابی باید مستر باشد و باید مدام آن‌ها را بروزرسانی کرد، چون که بازاریابی یک فعالیت ایستا نیست.

وظایف یک بازاریاب

انتظارهای بی‌جا و عدم اطلاع از وظایف بازاریاب‌ چیزی است که همیشه وجود داشته. باید بدانیم که بازاریاب وظایف معینی دارد که با انجام آن‌ها احتمال فروش بالا خواهد رفت. این‌ها وظایف یک بازاریاب هستند و همانطور که خواهید دید، داشتن عصاء موسی و انجام معجزه در آن نیامده است.

  • طراحی استراتژی‌ها و برنامه‌های بازاریابی
  • افزایش آگاهی‌های شرکت دربارهء بازار
  • برقراری ارتباط با مشتریان
  • خلق نام‌های تجاری قوی
  • طراحی پیسنهادات شرکت
  • عرضه پیشنهادات شرکت به مشتریان
  • آگاه کردن مشتریان درباره پیشنهادات شرکت

تفاوت بازاریابی و فروش

متاسفانه هنوز آگاهی لازم در مورد بازاریابی و فروش وجود ندارد. مردم غالبا این‌ها را بجای همدیگر بکار می‌برند که اصلا درست نیست.

فروش فعالیت معامله کردن بین دو طرف است که در آن خریدار کالا، خدمت یا هر چیز دیگری را در ازاء پول دریافت می‌کند. فروشنده وظیفه دارد که محصول را به مشتری‌ که آن محصول با نیاز او مطابقت دارد، ارائه بدهد. یعنی اگر در شکل پایین فرایند بازاریابی از قبل از بوجود آمدن محصول تا رفتن محصول در سطل آشغال باشد (همان دایره بزرگ)، فروش قسمتی است که در آن محصول به ازاء چیزی به مشتری داده می‌شود (همان دایره کوچک).

بازاریابی یک روند بلند مدت است و فروش یک اتفاق کوتاه.
بازاریابی یک روند بلند مدت است و فروش یک اتفاق کوتاه.

چون فروش در ارتباط مستقیم با مشتری است و معمولا این ارتباط بطور انسان در مقابل یک انسان دیگر اتفاق می‌افتد، بنابراین فروش یک استراتژی تهاجمی است. چون باید محصول را به مشتری تحمیل کرد. اما بازاریابی به دنبال این است که مشتری خود به طرف محصول بیاید. اصلا برای همین پیتر دراکر گفته است که «هدف اصلی بازاریابی تبدیل فعالیت فروش به یک فعالیت زائد است. هدف بازاریابی طراحی محصول‌هایی دقیقا مطابق با نیازهای مشتری است. محصول‌هایی که بتوانند خودشان را بفروشند و نیازی به فعالیت فروش نباشد.»

با این حساب الآن تا حدی تفاوت فروش و بازاریابی را می‌دانیم. یاد گرفتیم که فروش و بازاریابی دو فعالیت کاملا متفاوت هستند اما هدف هر دو بالا بردن سود شرکت است. و همینطور تلویحا فهمیدیم که این دو فعالیت به مهارت‌هایی متفاوت نیاز دارند. لزوما کسی که فروش می‌داند بازاریابی نمی‌داند و برعکس. اینطور نیست که چون هر دو ابزاری برای افزایش فروش دارند یعنی می‌توانند بجای همدیگر کار کنند. لزوما کسی که مربی فوتبال است، فوتبالیست نیست و برعکس، حال آنکه در نگاه اول هر دو مهارتی برای بازی فوتبال دارند.

اگر کانال یوتیوب من را دنبال نکرده‌اید، لطفا دنبال کنید. در آنجا ویدئوهایی در مورد بازاریابی و چیزهای دیگر گذاشته‌ام.

بیشتر بخوانید
ولاگ: نکته‌های بدرد بخور از کتاب حس برند
ولاگ: نکته‌های بدرد بخور از کتاب حس برند

برندسازی فرایندی هست که در نهایت باعث افزایش فروش میشه. اما چطوری؟ اولین قدم برای انجام برندسازی چیه؟ چطور برندی که ساختیم رو امتحان کنیم؟ اینها نکته‌های بدرد بخور از کتاب حس برند هستن.

توضیح 1برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

توضیح 2: اگر نمی‌دونید ولاگ چیه روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

#ولاگ

بیشتر بخوانید
ایده‌هایی برای ساخت ولاگ - مصاحبه فرداد جهان بخش با حامد حامدیان
ایده‌هایی برای ساخت ولاگ

قبلا توضیح دادم که ولاگ چیه و یه نمونه از ولاگ‌هایی که ساخته بودم رو تماشا کردین. الآن می‌خوام چندتا ایده برای ساخت ولاگ بنویسم. این‌ ایده‌ها یکم عمومی هستن ولی بعدها از ایده‌هایی که به سلیقه من و احتمالا اون‌هایی که به وبلاگم سر میزنن نزدیکتره، مینویسم.

جعبه گشایی یا معرفی محصول

ایده‌هایی برای ساخت ولاگ جعبه گشاییوقتی که از بازکردن جعبه‌ی محصولی که تازه خریدید و برای اولین بار میخواید ازش استفاده کنید، فیلم می‌گیرید دارین جعبه گشایی انجام می‌دید.
مثلا وقتی تلفن همراه جدیدی وارد بازار شده و بعد از خریدن، از باز کردن جعبه‌‌ش و استفاده‌ کردن ازش فیلم میگیرید، دارید یه ولاگ جعبه گشایی ضبط می‌کنید.
تحقیقات نشون دادن که واکنش مغز به دیدن جعبه گشایی یه محصول تقریبا با خریدن محصول و باز کردن جعبه‌ی همون محصول به دست خود تماشاگر، تقریبا یکسانه. با این حساب ساختن اینجور ویدئوها میتونه تجربه‌ی خوبی برای تماشاگرها ایجاد کنه.

مسافرت

ایده‌هایی برای ساخت ولاگ مسافرتوقتی مسافرت رفتین از چیزهایی که می‌بینید فیلم بگیرید، چیزهایی مثل آداب رسوم مردم، جاهای دیدنی، مراسم‌های مختلف و غیره.
باقر محرمی کسیه که توی اینستاگرام اینکارو تا حدی انجام میده. با اینکه چندبار بهش گفتم ولاگ بساز ولی ظاهرا لایوهای اینستاگرامو ترجیح میده.

آموزش

ولاگ‌هایی که من میسازم از این نوع هستن و سعی دارن به تماشاگر چیزی آموزش بدن، مثلا اینکه بوم کسب و کار چطور کار میکنه یا مثلا اینکه چیکار کنیم که ایده‌هامونو ندزدن.
ولاگ آموزشی نباید فقط در مورد بحث‌های تئوریک باشه؛ هر چقدر به کارهای عملی نزدیک بشه درگیری تماشاگر با محتوا (Engagment) بالا میره.

مُد و سلامت

از اسمش معلومه دیگه! ممکنه در مورد حرف زدن در مورد رژیم غذایی یه ورزشکار باشه یا در مورد اینکه چطور آرایش کنیم و غیره. دوست من آناهیتا یه ولاگره که توی همین حوزه فعالیت کنه (بقول یوتوبی‌ها مادر یتویوب ایرانه :D).

معرفی کتاب یا فیلم

بعد از خوندن یه کتاب یا دیدن یه فیلم، اون رو به بقیه معرفی کنین و نکاتی که بنظرتوندر مورد اون کتاب یا فیلم بنظرتون ارزش داشتن رو به بقیه بگین.
متاسفانه این نوع از محتوا با اینکه ارزشمنده ولی کم تولید شده.

سبک زندگی

شاید نشون دادن زندگی روزمره و اتفاق‌هایی که توی اون زندگی میفته بنظر ساده و بدردنخور برسه. ولی اینجور ویدئوها همیشه بازدیدکننده و طرفدار دارن. حریم شخصی بقیه همیشه برای آدم‌ها جالب بوده و اینروزها این کنجکاوی رو براحتی می‌تونند ارضاء کنند.
ولاگ‌هایی که کوهیار میسازه تقریبا از این نوعه.

مصاحبه

مصاحبه فرداد جهان بخش با حامد حامدیان
مصاحبه من با حامد حامدیان مدیر نوآوردگاه
این مصاحبه‌ها قرار نیست به شکل چیزهایی که در تلویزون پخش میشن باشن. قرار نیست محدودیت و مقرراتی برای این مصاحبه باشه. یه نفرو دعوت کنید و شروع کنید به حرف زدن. احتمالا تجربه‌ها و حرف‌های بدردبخوری خواهد داشت که میتونه در ادامه مسیر زندگی کمکمون کنه، مثل مصاحبه من با حامد حامدیان.درضمن این یه راه سریع برای ساختن ولاگه.

بازی کردن

ایده‌هایی برای ساخت ولاگ بازییکی از پرطرفدارترین ولاگ‌های دنیا، ولاگهاییه که توش یه بازی ویدئویی انجام میدن. تقریبا مثل جعبه گشاییه ولی در مورد بازی. مثلا یه بازی‌ جدید بخرید، و در حالی که دوربین رو به سمت خودتون تنظیم کردید، شروع کنید به بازی کردن. فقط کافیه فکرهاییه که موقع بازی کردن می‌کنید رو رو با صدای بلند بگید. همین!

فرهنگ

نشون دادن فرهنگ برای بقیه دیدینه. می‌تونید از فرهنگ محل زندگیتون بگید یا حتی جایی که کار می‌کنید، مثلا از شوخی‌هایی که توی محل کار می‌کنید گرفته تا جشن‌هایی که می‌گیرید و غیره.

رویداد

دوربین بدست بگیرید و از رخدادهایی مثل نمایشگاه‌ها، مسابقه‌ها یا مراسم‌های مختلف فیلم بیگیرید تا چشم و گوش اون‌هایی باشید که به هر دلیلی نتونستن در اون رویداد حضور داشته باشن.

پشت صحنه

معمولا هر اتفاقی دو رو داره، چیزی که بقیه می‌بینند و چیزی که فقط خودتون می‌بینید. غالبا تماشاگر دوست داره تا از اون قسمت‌های مغفول مونده‌ی زندگی بقیه یا رخدادهای مختلف خبردار بشه. حتما توی زندگیتون جاهایی هست که پشت صحنه داره، اگه بنظرتون خودافشایی(!) نیست و بعدها صدمه‌ای نخواهید دید، می‌تونید از اون‌ها ولاگ بسازید.

کمدی

هدف این ولاگ‌ها خندوندن تماشاگره، با کارهایی مثل سر کار گذشتن بقیه (البته اخلاق حکم میکنه که جنس کاری که می‌کنیم مسخره کردن بقیه نباشه). توی جاهایی مثل اینستاگرام از اینجور ویدئوها که قصد خندوندن تماشاگرو دارند، زیاد پیدا میشه ولی هنوز راه طولانی تا تبدیل شدن به ولاگ دارند.

راستی لطفا برای حمایت از من و تماشای ولاگ‌های بیشتر، کانال یوتیوب من رو دنبال کنید.

بیشتر بخوانید
آیا زندگی یعنی پیدا کردن حال خوب و ماندن در حال خوب است؟ یا نه زندگی در جستوجو برای حال خوب معنی می‌شود. قبل از جواب چند ماجرا تعریف میکنم.
ماندن در حال خوب یا جستوجو برای حال خوب ؟

گاها آدم بعضی چیزها را در زندگی می‌فهمد که همان چیزها نهایتا باعث ساده شدن تعدادی از تصمیم‌گیری‌ها را در ادامه‌ء مسیر زندگی می‌شوند. می‌خواهم در مورد یکی از این چیزها بنویسم.

چند وقت است که درگیر اتفاقی هستم. آن اتفاق این است که با خودم کلنجار می‌روم که آیا کار درست است خودم را به دردسر بیندازم و کاری که تا به حال انجام ندادم را یاد بگیرم، انجام بدهم و سرزنش‌ها و حرف‌های مزخرف احتمالی را که قرار است پشت سر من بزنند به جان بخرم، ولی در عوض فرصت کوچکی برای رشد کردن را تصاحب کنم؟ یا اینکه نه، این کار ارزشش را ندارد؟ اول چند ماجرا تعریف کنم بعد بروم سراغ نتیجه.

ماجراء اول: چند وقت قبل که کتاب هنر جنگ را خواندم، یک داستانِ در نگاه اول غیرواقعی را خواندم. نوشته شده بود یک ارتش که دقیقا یادم نیست برای کجا بود، برای حمله به سرزمین هدف با کشتی سفر کرد. بعد از رسیدن به آن سرزمین و پیاده شدن سربازها از کشتی، فرمانده دستور داد تا کشتی‌ها را به آتش بکشند. او اینکار را کرد تا سربازها بفهمند که راه برگشتی وجود ندارد و بعد از آن فقط دو راه وجود دارد، یا باید پیروز بشوند یا بمیرند.
احتمالا سربازها پیروز شدن را ترجیح داده بودند، چون در نهایت آن سرزمین را فتح کردند.

ماجراء دوم: در یک مصاحبه از آقای فیروز نادری، مدیرکل اکتشافات منظومهٔ خورشیدی، دیدم که پرسیدند وقتی زمین می‌خورید و احساس می‌کنید که همه چیز به آخر رسیده است، چه کاری انجام می‌دهید؟
او جواب داد برای خودم چالش درست می‌کنم. می‌گفت من هیچوقت در ناسا بیش از 5 سال در یک سِمَت نمانده‌ام. چون بعد از پنج سال تقریبا می‌توانم آن کار را با بالاترین کیفیت انجام بدهم. مشکل این است که وقتی به این حالت می‌رسم حس می‌کنم که زندگی تکراری شده. بنابراین درخواست انتقال از آن جایگاه را می‌دهم و می‌خواهم مرا به جایی بفرستند که چیزی از آن بلد نیستم. و آنجا همه چیز دوباره از اول شروع می‌شود و من دوباره شروع می‌کنم به یاد گرفتن و زندگی کردن.

ماجراء سوم: حدود 4 سال قبل وقتی که کار را تازه شروع کرده بودم، احمد یکی از دوستان دوران ابتدایی تا به الآن، پیشنهاد داد تا مشاوره‌ و همینطور اجرای امور بازاریابی یک رویداد را به عهده بگیرم، البته بطور مجانی. قبول کردم! بهرحال یک تجربه جدید بود. بعد از اینکه تیم بسته شد فهمیدم که این یک رویداد ساده نیست و قرار است یک رویداد در سطح ملی باشد. یادم است که دست و بالم می‌لرزید و با خودم می‌گفتم عجب غلطی کردم. حتما گند خواهم زد!
رویداد برگزار شد. برگزارکننده‌ها کارهایی را که کرده بودم را دوست داشتند و هنوز هم از اکثر آن کارها استفاده می‌کنند. بعدها با جرات گرفتن از همین رویداد کار به جایی رسید که ویرایش‌های جدید برای رویداد نوآوردگاه که یکی از بزرگترین رویدادهای کارآفرینی ایران است، طراحی کردم!

نتیجه گیری: وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذارم می‌فهمم که باید در دل ماجرا بروم و در حالی که کشتی من در بندرگاه خاکستر شده، مسیر جدید را ادامه بدهم. من هیچوقت نمی‌خواهم حسرت کار نکرده‌ای را تا به آخر عمر به دوش بکشم. می‌دانم که انجام ندادن کاری که بلد نیستم در تثبیت حال خوبی که دارم، تاثیرگذار است ولی این را هم می‌دانم که زندگی، ماندن در حال خوب نیست، زندگی راه رفتن و جستوجو برای حال خوب است و بعد از پیدا کردن آن باید دوباره راه رفت و جستوجو کرد. در این مورد تصمیم گرفتم که داوطلبانه گند بزنم!

بیشتر بخوانید