کتاب باز ، فانوسک تلوزیون
کتاب باز ، فانوسک تلوزیون

برخلاف این روزهایی که مخاطب بدون تعارف از تلوزیون مملکت خسته شده، یک برنامه توجه مرا معطوف خود کرده است. یک برنامه با نام «کتاب باز» که برای کتاب بازها و یا آن‌هایی که لقب کتاب باز را دوست دارن ساخته شده است که بنظرم الحق و الانصاف چیز دوست داشتنی از آب در آمده.

در یکی از قسمت‌هاء کتاب باز اردشیر رستمی که شاید او در نقش دوران جوانی محمد حسین بهجت تبریزی در سریال شهریار به یاد بیاورید، به عنوان مهمان به کتاب باز دعوت شده بود.
من این قسمت را بارها و بارها تماشا کردم و یکی از چیزهایی که می‌توان از این برنامه آموخت درک زیبایی است. درک زیبایی اهمیت دارد چون آدم‌هایی فرهیخته از مولوی گرفته تا داستایوفسکی، آن را انتهاء آنچه که باید در زندگی کرد می‌دانند.
برای آنکه کمی متقاعدتان کنم که این برنامه را تماشا کنید، قسمتی از شعر یانیس ریتسوس که اردشیر رستمی در کتاب باز می‌خواند را رونویسی کردم:

روزگاری برادر من/ ما حرف‌های گنده بر زبان می‌آوردیم/ خود از این روی که ترسانده شده بودیم/ ما با هیاهویمان ترسمان را پنهان می‌کردیم/ ولی اینک من فریاد نمی‌زنم تا تو باورم کنی/ و بگویی حق با کسی است که بلندترین فریاد را دارد/ نه من به آرامی سخن می‌گویم و تو میبینی که حق با ماست یا نه

یانیس ریتسوس

در ضمن این برنامه را سروش صحت اجرا می‌کند و واقعا تعجب آور است که چطور وقت کرده و توانسته این همه کتاب بخواند. چون با هر مهمانی در هر زمینه که صحبت می‌کند به اصطلاح کم نمی‌آورد و در آن باره کتاب خوانده است. حتی گاها آدم‌هایی که خود مهمان‌ها هم فکر نمی‌کنند کسی آن‌ها را بشناسد، سروش صحت می‌شناستشان و از آن‌ها کتاب خوانده است.
دوست دارم قسمتی که اردشیر رستمی مهمان آن است را در اینجا برایتان به اشتراک بگذارم.

فکر می‌کنم بعد از مطالعۀ این پست، خواندن لینک زیر هم برای شما سودمند باشد:
فهرست‌های معتبر معرفی کتاب

بیشتر بخوانید
اثر دانینگ کروگر و چاه پوچی
اثر دانینگ کروگر و ارزیابی خود نسبت به دیگران

اثر دانینگ کروگر جواب معمایی بود که این روزها داشتم.
پنج سال قبل یک سازمان نسبتا بزرگ از من درخواست کرد تا یک گزارش تحلیل تجویزی برایدر مورد استراتژی کسب و کارشان بنویسم و من هم به عنوان یک تازه کار در لباس استراتژیست اینکار را قبول کردم. خلاصه بعد از چند هفته کلنجار رفتن تمام گزارش من تنها چند صفحه کاغذ از چرندیات بود که امروز خجالت می‌کشم یکبار دیگر آن‌ها را بخوانم. تازه قسمت خجالت آورتر داستان این بود که برای آن تکه کاغذها دستمزدی غریب در نظر گرفته بودم، با این حساب حتی دیدن فاکتور آن کار هم ملال آور است.

اینروزها با اینکه هر روز حداقل 5 ساعت را به یادگیری در حوزه خودم اختصاص می‌دهم و احتمالا بقچه تجربیاتم سنگین‌تر از هر زمان دیگر است، اما بطور عمیقی احساس می‌کنم هیچ چیز نمی‌دانم. یادگیری شاید چیزهایی به آدم اضافه کند اما در مقابل آن میفهماند که هر آنچه یاد گرفتی تقریبا هیچ و نزدیک به صفر است. برای همین است که یادگیری درد عمیق سقوط در چاهِ پوچی را دارد. البته من این سقوط را به صعود ناشی از وهم ترجیح می‌دهم.

همیشه تعجب می‌کردم که آن زمان چطور جرات کرده و کارهایی از آن قبیل را قبول کردم؟ اینروزها خودم را سرزنش می‌کنم که نکند دیگر مثل سابق ریسک پذیر نیستم و مثل مارگزیده از هرریسمانی می‌ترسم. اما ظاهرا علت این محتاط بودن یک چیز دیگر است.

ارزیابی خود نسبت دیگران کار آسانی نیست

تشخیص دادن مقدار توانایی دیگران همیشه کار سختی بوده است، شاید به همین دلیل هر روز مطالب جدیدی برای انجام خوب‌ترمصاحبه کاری منتشر می‌کنند، روش‌هایی عجیب و غریب برای محک زدن استخدام شونده و پی بردن توانایی او.
سخت بودن تشخیص توانایی‌ دیگران، مغز را در ارزیابی توانایی خود نسبت به آن‌ها دچار خطاء جدی می‌کند. شاید بنظر برسد این مقایسه کار آسانی است ولی مغز انسان در انجام این ارزیابی ناتوان و بدتر از آن خطاکار است بطوری که هیچگاه برآیند دقیقی از این اوضاع ندارد.

دیوید دانینگ (David Dunning) و جاستین کروگر (Justin Kruger)، روان شناسان آمریکایی، در سال 1999 میلادی در مورد چیزی صحبت کردند که بعدها با نام اثر دانینگ کروگر شناختیم.

نمودار دانینگ کروگر

وقتی کسی مهارت فرضیِ آلفا را ندارد یا به اندازه کافی آن مهارت را ندارد، در ارزیابی جایگاه خود و همینطور توانایی خود نسبت به دیگران دچار اشتباه می‌شود. طبق نمودار دانینگ کروگر وقتی که فردی مقدار کمی از اطلاعات در یک حوزه را دریافت می‌کند، به سرعت اعتماد بنفسش در آن حوزه افزایش پیدا می‌کند، طوری که تصور می‌کند که کاملا به آن حوزه مسلط است.

نمودار دانینگ کروگر
نمودار دانینگ کروگر

این اتفاق بدلیل کم بودن اطلاعات فرد در آن حوزه است و به اشتباه خود را تواناتر از دیگران در این حوزه می‌بیند.در این نقطه دو اتفاق ممکن است رخ بدهد:

  • اتفاق اول این است که فرد یادگیری را رها کرده و با همان اطلاعات کم و البته اعتماد بنفس بالا به کار خود ادامه می‌دهد. چنین افرادی معمولا برای جلب توجه دیگران به دروغ در مورد چیزهایی حرف خواهند زد که تا بحال انجام نداده‌اند و حتی به دیگران آموزش خواهند داد. احتمالا حالا دلیل انجام لایوهای آموزشی اینستاگرامی متوهمین دانش و یا برگزاری کارگاه یکی از آشناهایتان که مطمئن هستید بیش از چند بلاگ پست نخوانده است را فهمیدید.
  • اما اتفاق دوم این است که فرد بنوعی از طریق دیگران یا توسط خود متوجه این اعتماد بنفس بدرد نخور شده و شروع به یادگیری کند.

معمولا دانش و مهارت لازم برای خوب انجام دادن یک فعالیت همان دانش و مهارتی است که برای درک ضعف در آن فعالیت لازم است. برای همین است که یک فیلمساز خوبتر از یک بیننده می‌تواند ضعف فیلمی را بفهمد؛ برای همین است که یک آشپز خوبتر از یک تناول کننده می‌تواند ضعف یک خوراکی را بفهمد.
بنابراین شروع یادگیری ضعف‌های فرد را برای او نمایان خواهد کرد و باگذر اندکی از زمان فرد متوجه ارزیابی نادرست خود خواهد شد و به همین دلیل است که اعتماد بنفس فرد کمی کاهش پیدا می‌کند.
اتفاق بدتر اینکه با ادامه یادگیری و فهمیدن اینکه آن مهارت چقدر عمق دارد، بقول آنچه در ابتدا نوشتم سقوط کردن در چاه پوچی، اعتماد بنفس فرد بشدت کاهش پیدا خواهد کرد. دوباره ارزیابی نادرستی از خود خواهد داشت و ناامید خواهد شد. چون اینبار گمان می‌کند که دیگران بسیار تواناتر از او هستند.

راه حل خروج از دره نااُمیدی

برای اینکه فرد دوباره اعتماد بنفس بدست آورد، ولی اعتماد بنفسی بجا و حاصل اطمینان به مهارت‌ها و دانش، فرد باید به یادگیری و توسعه شخصی ادامه بدهد و در این راه صبور بوده و هیچگاه مغرور نشود. صبر داشتن برای ادامه مسیر یادگیری لازم است و مغرور نشدن برای متوقف نکردن یادگیری.

احتمالا من برای مدت‌هاست که در پایین‌ترین قسمت این نمودار هستم چون بنظرم شیب مثبت نمودار دانینگ کروگر کاملا لغزنده است. مادامی که حس می‌کنم در حال بالا رفتن از این شیب هستم دوباره سُر می‌خورم به بی اعتماد بنفسی. البته بخوبی می‌دانم که دانش و مهارتم با پنج سال قبل قابل مقایسه نیست و احتمالا کمی بالاتر از آن‌هاییست که باهم کار را شروع کردیم.
در حال حاضر فکر می‌کنم برای مدت‌ها در همین وضعیت بمانم و باید بخودم یادآوری کنم که اگر زمانی اعتماد بنفسم افزایش پیدا کرد به معنی یک زنگ خطر است چون دچار شدن به توهم دانش و مغرور شدن کاملا محتمل است.

و در اخر اینکه از یک نفر در جایی خواندم که «خطرناکترین آدم میلیون‌ها کتاب نخوانده است، او فقط یک کتاب خوانده است و به آن کاملا اعتقاد دارد.» اگر منبع جمله را می‌دانید لطفا بنویسید.

فکر می‌کنم بعد از مطالعۀ این پست، خواندن لینک زیر هم برای شما سودمند باشد:
چطور با برنامه ریزی روز خوبی بسازم؟

بیشتر بخوانید
چطور با برنامه ریزی روز خوبی بسازم؟
چطور با برنامه ریزی روز خوبی بسازم؟

اول امسال که در حال خواندن و بررسی گزارش‌های سال قبل بودم، دیدم ده‌ها بار در گزارش‌ها آمده است که “تا جایی که در یک روز قابل انجام است کارها را برنامه ریزی کن.”
نوشته بودم که چه از لحاظ کمی و چه از لحاط کیفی وقتی بیشتر از چیزی که در توانم هست برنامه ریزی می‌کنم در نهایت موقع جمع بندیِ آخر روز اصلا از اوضاع راضی نیستم، حال آنکه شاید در آن روز دو برابر دیگران کار کرده باشم.
این یک طرف قضیه داستان است، طرف دیگر این است که اگر کارهای کمی برنامه ریزی کنم احساس می‌کنم که آن روز اهمال کاری کرده‌ام. با این حساب بنظر می‌رسد موقع برنامه ریزی یک مرز مبهم بین اهمال کاری و کاروشی، همان اصطلاح معروف ژاپنی که به آن‌هایی متعلق است که با کار زیاد به استقبال مرگ می‌روند، وجود دارد. هر دو پدیده بر اثر برنامه ریزی اشتباه است و نادرست.
البته من که بر اثر کار زیاد نخواهم مرد. من در روز دوازده ساعت کار می‌کنم و و با دوازده ساعت تنها علت فوت می‌تواند مرگ ناشی از شرم کم کاری باشد. با برنامه ریزی بیش از ظرفیت فقط به کارهایی که باید نمی‌رسم و در آخر روز حس بد پیدا می‌کنم.

تفاوت روزها خوب و روزها بد

در پست اینستاگرام Harward Business Review نوشته بود که در یک مطالعه که بین تعداد زیادی از آدم‌ها انجام شده پ، بررسی کرده بودند که چرا بنظرمون بعضی روزها خوب هستند و بعضی‌ها بد.
یکی از عوامل اصلی ساختن یک روز خوب، پیشرفت بود. مطالعه نشان می‌داد که وقتی آدم‌ها در چیزی پیشرفت می‌کنند و یک گام به جلو می‌روند آن روز را به عنوان یک روز خوب می‌دانند. روزی که احساس خوشبختی می‌کنند، به کارشان متعهد می‌شوند و برای اطرافیان همکار خوبتری هستند.
اما روزی که کارشان عقب می‌افتد احساس ناامیدی، ترس و غم میکنند.


و در آخر نوشته بود وقتی کاری برای خودمان یا هم تیمی‌هایمان برنامه ریزی می‌کنیم یادمان باشد که پیشرفت در امتداد هدف اصلی چقدر مهم است، حتی یه پیشرفت کوچک، و این پیشرفت چقدر در حسی که آن روز ایجاد خواهد شد تاثیر گذار است.

چطور باید برنامه ریزی کرد؟

چطور باید کارها را برنامه ریزی کنم که در آخر روز بدانم که اهمال کاری نکرده‌ام و همینطور حس خوب داشته باشم؟
با این حساب دو کار لازم الاجراست. اول اینکه من چون با استفاده از سنجه گوجه فرنگی زمان‌ها را اندازه گیری می‌کنم وباید بفهمم که برای هر فعالیت چقدر زمان نیاز است. بدین ترتیب موقع برنامه ریزی خطاء تعیین مقدار زمان مورد نیاز برای هر فعالیت به حداقل می‌رسد.
دوم اینکه سعی کنم برای هر فعالیت یک حداقل در فرض کنم. قبلا اینطور برنامه می‌ریختم که امروز در فلان مقدار ساعت فلان مقدار صفحه کتاب بخوانم تا عادت کتابخوانی آن روز تکمیل بشود. روز که تمام میشد فقط می‌دانستم که ساعاتی را به کتابخوانی گذراندم، اما درستآورد چه بود را نمی‌دانستم، حداقل دانستن اینکه امروز صفحه کتاب خواندم برای من به حد کافی بدرد بخور نبود.
مِن بعد برای آن‌ها یک حداقل تعیین می‌کنم. مثلا برای عادت کتاب خواندن می‌نویسم امروز باید یک ابزار یا حتی ابزارک به جعبه ابزار مهارت‌هایم اضافه کنم. یا اگر قرار است در مورد راه حل‌هایی برای مقابله با جنگ قیمت مطالعه کنم و در این مورد به مشتری پیشنهادهایی بدهم، چون این فعالیت نمی‌تواند در یک روز تمام بشود، در برنامه می‌نویسم پیدا کردن حداقل یک راه حل بدردبخور برای مقابله با جنگ قیمت.
با این نوع برنامه ریزی، اتتمالا در آخر روز موقع نوشتن گزارش روزانه می‌دانم کهچه کارهایی انجام دادم و می‌دانم که چقدر در این کارها جلو رفتم و دستاورد چه بوده است.
شاید در عمل مقدار کار انجام شده تفاوتی با حالت قبل نداشته باشد ولی قطعا حسی که در آخر روز دارم فرق خواهد داشت.‌

‌ این نوع از برنامه ریزی قابل تعمیم است برای یک تیم. حالا می‌دانم که برای تیم باید طوری برنامه ریزی کنم که هر کدام از اعضاء و حتی کل تیم در آخر روز حداقل یک کار انجام شده داشته باشند. قطعا در روحیه تیم اثر متفاوتی خواهد داشت.

این نوع برنامه ریزی را امتحان خواهم کرد و گزارش آن را خواهم نوشت.

فکر می‌کنم بعد از مطالعۀ این پست، خواندن لینک زیر هم برای شما سودمند باشد:
ولاگ: نکته‌های سان تزو از چند هزار سال قبل برای کسب و کار

بیشتر بخوانید
ولاگ: نکته‌های سان تزو از چند هزار سال قبل برای کسب و کار
ولاگ: نکته‌های سان تزو از چند هزار سال قبل برای کسب و کار

توصیه‌هایی آورده‌ام با عمر چند هزار سال برای کسب و کارها! این ولاگ در مورد برداشت‌های من است از کتاب هنر جنگ اثر سان تزو.

توضیح 1برای دیدن کانال من در یوتیوب کلیک کنید.

توضیح 2: اگر نمی‌دونید ولاگ چیه روی لینک پایین کلیک کنید:

ولاگ چیست؟ (+ یک نمونه ولاگ)

#ولاگ

بیشتر بخوانید
ماندن در تاریخ ، یک هدف یا یک سراب
ماندن در تاریخ ، یک هدف یا یک سراب

تا همین اواخر وقتی قلم به دست می‌گرفتم و شروع می‌کردم به نوشتن هدف‌هایی که دارم، در انتها یک مساوی می‌گذاشتم و در مقابل آن می‌نوشتم : ماندن در تاریخ. به این معنی که جمع تمام آنچه در آن کاغذ نوشته شده به یک چیز ختم خواهد و آن چیز ماندن در تاریخ است. شاید بتوانم با کمی اغراق بگویم هر آنچه تا به امروز انجام داده‌ام برای همان عبارت جلوی مساوی بوده است.
اما فقط تا همین چند روز قبل.

به آثارم بنگرید و نومید شوید

چند روز قبل شعری خواندم، بنام اوزیماندیس. اوزوماندیس یا همان رامسس دوم با اهمیت‌ترین فرعون مصر بوده است، کسی که با نام پادشاه پادشاهان در تاریخ ماندگار شده. بی دلیل هم نبوده است، در تمام طول تاریخ
کمتر کسی وجود دارد که به اندازه او قدرتمند باشد.

به مسافری از سرزمین باستان برخوردم،
که گفت: دو پای بسیار بزرگ و بی تنهٔ سنگی
در بیابان برپاست … در نزدیکی آنها، بر روی شن بیابان،
چهره‌ای خردشده افتاده که نیمی در شن‌ها فرو رفته‌است، چهره‌ای که اخم
و لب چروکیده‌اش، و ریشخند فرمانی که دیگر کسی اطاعت نمی‌کند،
گویای آن است که مجسمه‌ساز آن احساس‌های رامسس را خوب فهمیده‌است،
احساس‌هایی که هنوز مانده‌اند و بر آن پاره‌های بی‌جان مجسمه نقش بسته‌اند،
دست مجسمه‌سازی که آنها را تقلید کرد و دل فرعون که آن احساس‌ها را پروراند؛
و بر پایه مجسمه، این واژه‌ها آشکارند:
“نام من رامسس دوم، شاه شاهان، است:
ای توانمندان به آثارم بنگرید و نومید شوید!”
هیچ چیز دیگر نیست. گرداگرد زوال
آن ویرانه غول پیکر، بی‌کران و بی‌آب و علف،
شن‌ها و دیگر هیچ تا بیکران گسترده‌اند.

پرسی بیش شلی

بعد از گذشت چند هزار سال، این دیدن دست آوردهای اوزوماندیس ناامید کننده‌ نیست، بلکه کم حافظه بودن انسان‌ها و فراموشکاری طبیعت ناامید کننده است. اوزوماندیس احتمالا موقع مرگ آرام رفته است، چون می‌دانست هر کاری که برای ماندن در تاریخ لازم بود را انجام داده اما فراموش کرده بود زمان بی‌رحم‌تر و انسان و طبیعت فراموشکارتر از چیزیند که وانمود می‌کنند. همانطور که من این چیزها را فراموش کرده بودم.
اصلا مگر ماندن در تاریخ چه ارزشی دارد؟ قبلا شاید باارزش بود. آن زمان تمام تاریخ، حداقل آن‌هایی که ویل دورانت نوشته بود تعدادی کتاب بود که در یک بغل جا میشد و شاید می‌توانسی روزی مقدار کمی از این حجم ملموس را اشغال کنی. ولی الآن باید در تمام زندگی از همه چیز بزنی تا شاید تعدادی بایت نامرئی را در ناکجاآباد اشغال کنی. ناامید کننده و حتی گیچ کننده است.

کمی خوشحال هستم که اینرا زود فهمیدم اما در واقع غمگینم. بخاطر اینکه اکنون من مانده‌ام و کاغذهایی که در آن انتها، جلوی مساویشان خالی است.
شاید دیگر آن امید سابق را ندارم ولی هر انسانی محکوم است به زندگی و بالاخره باید چیزی را پیدا کند که این جای خالی جلوی مساوی را پر کند. چقدر حسادت می‌کنم به آن‌هایی که این مشکل را ندارند و آن را به نوعی حل کرده‌اند، حتی به نادانی.

فکر می‌کنم بعد از مطالعۀ این پست، خواندن لینک زیر هم برای شما سودمند باشد:
بزرگترین ترس

بیشتر بخوانید